|
|
|
|
|
بخيل رادر مشورت كردن دخالت نده ، كه تورا از نيكو كاري بازمي دارد و از تنگدستي مي ترساند . تر سو را در مشورت كردن دخالت نده كه درانجام كارها روحيه تورا سست مي كند حريص را در مشورت كردن دخالت نده كه حرص را باستمكاري در نظرت زينت مي دهد . همانا بخل و ترس وحرص ، غرائز گونا گوني هستند كه ريشه آنها بد گماني به خدا ي بزرگ است . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۸۷ساعت 20:36 توسط کیهانی ثابت
|
|
||
|
|
|
|
|
ببين زمانه چه ننگ است اي گل نرگس!
غمي به گوشه قلبم كمين همي كرده است زمانه با من بر سر جنگ است اي گل نرگس!
فسرده ام و اينك غمي به دل دارم غمم به سختي سنگ است اي گل نرگس!
تپيد اين دل من در هواي ديدارت بيا كه ناز تو براي من همچو چنگ است اي گل نرگس!
اگر تو بيايي بنفشه مي خندد! بهار با تو قشنگ است اي گل نرگس!
تو كشتي نجاتي و مرهم دل خسته آقا، بيا بيا كه عدل بي تو بي رنگ است اي گل نرگس!
بارها سروده ام اين غزل بي فروغ را " تنها" دلم براي تو خيلي تنگ است اي گل نرگس! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۷ساعت 11:1 توسط کیهانی ثابت
|
|
||
|
|
|
|
|
حضرت صاحب ؛ مظهر اسماي الهي آنچه در ايام ميلاد ولي عصر(أرواحنا فداه) شايسته طرح است، سه فصل است؛ فصل اول شناخت خود آن حضرت است. فصل دوم شناخت برنامه هاي آن حضرت است. فصل سوم شناخت وظيفه منتظران ظهور آن حضرت. اما فصل اول؛ وقتي ما مي توانيم آن حضرت را بشناسيم كه معناي خلافت الهي را شناخته باشيم. چون برجسته ترين لقب انسان كامل اين است كه او خليفه خداست. خليفه همواره از خلف و پشت سر و در زمان غيبت آن منوب عنه ظهور دارد. اگر كسي در جائي نباشد و غيبت كند، در خلف او، پشت سر او كسي كه جاي او بنشيند و كار او را انجام دهد، مي شود خليفه او. ولي اگر موجودي غيبت نداشت، همه جا حضور داشت، يا چنين موجودي اصلاً خليفه ندارد، يا خليفه او مظهر تام اوست كه همه جا به اذن او حضور و ظهور دارد. و چون خود ذات أقدس اله از انسان كامل به عنوان خليفه ياد كرده است، معلوم مي شود انسان كامل مقامي دارد كه مي تواند مظهر همه اسماي حسناي خدا باشد و آنچه براي ذات أقدس اله به نحو ازلي ثابت است، براي خليفه او به نحو آيت و ظهور ثابت باشد. اين مظهر هو الأول و الآخر(1)، اين مظهر هو الظاهر و الباطن(2)، اين مظهر هو معكم أين ما كنتم(3)، شايسته آن است كه خليفه خدا باشد. چنين موجودي را جز آفريدگار او و جز ساير انسانهاي كامل كسي به كنه نمي شناسد! آنچه كه مربوط به وجود مبارك ولي عصر (أرواحنا فداه) است، همان مقام شامخ خلافت خداست كه همه جا حضور و ظهور دارد. چون همه جا حضور و ظهور دارد، در همه شئون به عنوان آيت كبراي حق حضور دارد، در همه مراحل از لطف و فيض و فوز خاص خدا برخوردار است. چون در تمام نشئات آيت كبراي خداست و مظهر اسم أعظم اوست. چنين موجودي گاهي به صورت امام، گاهي به صورت پيغمبر معرفي مي شود. و خداوند براي اينكه به جوامع انساني برساند، چنين انساني برتر از فرشته است؛ زيرا پيام هر فرشته اين است: ما منّا الا و له مقام معلوم(4). لذا فرشته توان آن را ندارد كه خليفه خدايي باشد كه بكل شيء محيط(5) است و علي كل شيء شهيد(6). اين انسان كامل كه در همه جا مظهر خداست، خدا هم به تمام شئون او درود مي فرستد؛ گاهي به اين صورت بيان مي كند كه سلام علي نوح في العالمين(7). يعني در تمام نشئات هستي سلام و درود بر روان پاك نوح باد! گاهي اين سلام عالمي و جهاني را باز مي كند و تفصيل مي دهد، نظير آنچه درباره يحيي و عيسي (عليهم السلام) آمده است كه: سلام عليه يوم ولد و يوم يموت و يوم يبعث حياً(8). يا والسلام علي يوم ولدت و يوم أموت و يوم ابعث حياً(9). اين موجود در عالم طبيعت، مثال و عدل مورد سلامت و تسليم حق است. اين موجود در دنيا و برزخ و قيامت مورد تسليم حق است، اين موجود در گذشته و حال و آينده مورد سلام و تسليم الهي است. گاهي همين معنا كه درباره نوح ذكر شد، يا همين معنا كه درباره يحيي و عيسي (عليهم الصلاه و عليهم السلام) ذكر شد، در زيارت آل ياسين كه از برجسته ترين زيارت وجود مبارك ولي عصر است، به پيشگاه آن حضرت چنين عرض مي كنيم كه سلام بر تو آن وقتي كه ركوع مي روي، سلام بر تو آن وقتي كه سجده مي كني، سلام بر تو آن وقتي كه نماز مي خواني، سلام بر تو آن وقت كه قرآن قرائت مي كني! و السلام عليك حين تقوم، السلام عليك حين تقرء و تبين، و السلام عليك حين تركع و تسجد، والسلام عليك في آناء ليلك و اطراف نهارك(10). يعني بر تمام شئون تو سلام! بر تمام حالات تو سلام! بر تمام تعليم و تزكيه تو سلام! بر تمام قيام و قعود تو سلام! چون تو خليفه خدائي، چون تو شايسته سلام علي ولي العصر في العالمين هستي و شايسته همان سلام يحيي و عيسي. چنين انسان كاملي مي شود خليفه خدا. اين عصاره اي از فصل اول كه درباره ولايت كلي و شخصيت اين خليفه الهي به نام ولي عصر (أرواحنا فداه)! ¤ قيام ، تامين حكومت و گسترش عدل اما فصل دوم كه تحليل برنامه هاي آن حضرت است؛ آنچه از رواياتي كه مربوط به برنامه بقيه الله (أرواح من سواه فداه) برمي آيد، آن سه مرحله است؛ چون وجود مبارك ولي عصر (أرواحنا فداه) مظهر اين نام مقدس خداست كه قيام را به همراه دارد، يكي از اسماي حسناي ذات أقدس اله همين اسمي است كه ديانت به او قيام دارد. خدا قيام دارد. اولين كار قيام خدا نشر توحيد است، بعد تأسيس حكومت قسط و عدل است، بعد گسترش قسط و عدل در جوامع انساني استاما آن مطلب اول در سوره مباركه آل عمران بيان شده است كه شهدالله أنه لا اله الا هو الملائكه و اولوا العلم قائماً بالقسط (11). خدا كه قائم بالقسط است، شاهد بر توحيد است. زيرا در جهان چون قسط و عدل ونظم نيست، پس بيش از يك مبدا حاكم نيست، بيش از يك مبدا آفريدگار و پروردگار نيست! اين قيام به قسط كه سند وحدانيت و نشر توحيد است، اولين برنامه ولي عصر (ارواحنا فداه) است. ازامامان معصوم (عليهم السلام) رسيده است: روزگاري مي رسد كه جهان پر از جور و ظلم مي شود. و منظور از جور و ظلم در اين مطلب اول جرم اعتقادي و ظلم شركي و فكري است. فرمودند: روزي مي رسد كه هيچ كس نمي تواند بگويد الله، مگر مستخفياً. در خفا مي گويد:لا اله الاالله. آنچه در علن است و در همه جا حاكم است شرك است و شرك ظلم عظيم است. اين ظلم اعتقادي كه جهان گستر شد، با ظهور ولي عصر (ارواحنا فداه) رخت برمي بندد و آن قسط و عدل و قيام به قسط و عدل توحيدي منتشر مي شود و بشريت به عدل وحدانيت مي رسند و به قسط توحيد بار مي يابند. سراسر عالم را لااله الاالله احاطه مي كند و در چهره پرچم پرافتخار ولي اش نوشته است: البيعه لله. اين اولين ظهور قيام آن حضرت است كه او قائم بالقسط است و مظهر اين نام مبارك است و آن شرك و ظلم شركي را برمي دارد و عدل توحيدي را به عنوان بهترين عقيده گسترش مي دهد. وقتي مردم را موحد كرد، به فكر تاسيس حكومت اسلامي است. چون وعدالله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم في الارض و ليمكننهم في الارض و ليستخلفنهم و ليمكننهم في الارض (12). وعده خدا آنگاه انجاز مي شود، وجود مبارك اش حكومتي تشكيل مي دهد براساس البيعه لله كه اين حكومت به نام دولت حق است. وقتي هم كه متولد شد، و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض (13) را قرائت كرد. اينها كه مستضعف در زمين اند، عظيم در ملكوت اند! اينها مستضعف نيستند نزد فرشته ها. اينها دعي في ملكوت السموات عظيماً (14). لكن مستضعف در زمين اند. اين مستضعفان در زمين وارثان الهي اند، از طرف ذات اقدس اله به امامت و رهبري بارمي يابند، و خداوند همانطوري كه با بعثت و رسالت و نبوت بر مومنين منت نهاد، لقد من الله علي المومنين (15)، با امامت خاتم اوصياء وخاتم اولياء بر مومنين منت مي نهد و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض ونجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين. اين امامت است كه همتاي آن نبوت و رسالت است و مايه منت. منت آن نعمت عظمي است كه حمل اش و هضم اش دشوار است! اين دومين مطلب و برنامه وجود مبارك ولي عصر كه براساس الذين ان مكناهم في الارض اقام الصلاه و اتوا الزكاه و امروا بالمعروف و نهوا عن المنكر و لله عاقبه الامور (16) عمل مي كند. حكومت، حكومت قسط و عدل است. حال اگر هيئت حاكمه حق بودند، اگر قوانين حق بود، اگر دستگاه قضايي حق بود، دستگاه اجرايي حق بود، توده مردم هم حق پذيراند و به حق عمل مي كنند. اينجا است كه آيه سوره مباركه حديد جامه عمل مي پوشد كه ليقوم الناس بالقسط (17). همه مردم مي شوند قائم بالقسط؛ اما تحت رهبري كسي كه مظهر قائماً بالقسط است و آن وجود مبارك ولي عصر است كه اين ايام مخصوص آن حضرت است از نظر ظهور. ¤ در عصر غيبت يا منتظريم يا جاهل ! اما فصل سوم كه وظيفه مردم و امت اسلامي در عصر غيبت است؛ اين وظيفه بعد از آن معرفت فراهم مي شود. ما از چيزي پاس مي داريم كه او را بشناسيم. منتظر شيء يا شخصي هستيم كه او را بشناسيم. اگر او را درست شناختيم، منتظر او خواهيم بود و اگر او را نشناختيم، منتظر نيستيم. اما اينچنين نيست كه اگر كسي منتظر نبود، حيات معقول دارد و زنده است. انسان در عصر غيبت يا منتظر است، يا گرفتار جاهليت. ما در عصر غيبت شق سوم و قسم سوم نداريم. يا مردم منتظران راستين ظهور ولي عصر (ارواحنا فداه)اند، يا اگر منتظر نشدند، در جاهليت به سر مي برندبرهان مسئله اين است: اين سخن به تعبيرات گوناگون از همه معصومين (عليهم الصلاه و عليهم السلام) رسيده است كه زمين بي حجت نخواهد بود. اين حجتي كه در اين نصوص دارد لولا الحجه لساخت الارض (18). اين حجت فقهي نيست. اين حجت اصولي نيست. اين ظاهر يك آيه يا يك ظاهر حديث نيست. اين اجماع يا شهرت نيست. منظور از اين حجت آن خليفه خدا، آن انسان كامل، آن مظهر اسم اعظم كه هم تشريع از اوست به اذن خدا، هم تكوين از اوست به اذن خدا. اگر چه اين رابطه اي رخت بربندد، فيض به مردم نمي رسد، ساخت الارض باهلها. در سوره انبياء ذات أقدس اله اهميت توحيد را طرحي بيان مي كند كه مي فرمايد: اگر توحيد نباشد و شرك در عالم حكومت كند، لوكان فيهما الهه الاالله لفسدتا(19). اين نصوص مظهريت همان آيه سوره انبياء را تبيين مي كند. يعني اگر گيرنده فيض نباشد از طرف خدا، و رساننده فيض نباشد از طرف خدا، اين رابطه قطع شود، فيض به انسان ها نمي رسد. وقتي فيض به انسان و اهل زمين نرسيد، اين زمين رخت برمي بندد.اينكه گفتند: احيانا شب نيمه شعبان شب قدر است. براي آن است كه وقتي چنين عنصر كاملي، انسان كاملي ظهور مي كند، آن رابطه خاص و فيض رساني ذات أقدس اله تجلي مخصوص دارد. گرچه سراسر جهان هستي تجلي خداست؛ الحمدلله المتجلي لخلقه بخلقه(20). اما شب قدر جاي نزول قرآن است، مقدرات تقدير مي شود. شب نيمه شعبان جاي ميلاد ولي عصر است، مقدرات تدوين مي شوند. مقدمات اوليه مقدرات در نيمه شعبان، تعقيب اش در نوزده ماه مبارك، تكميل نيمه نهايي اش در 21 ماه مبارك رمضان و تكميل تام اش در بيست و سوم ماه مبارك! شبي كه امام به دنيا مي آيد، مثل شبي كه قرآن نازل مي شود، حرمت قدر دارد. و اگر حرمت قدر دارد، فرشتگان در شب قدر نازل مي شوند. اين همه ملائكه كه در شب قدر نازل مي شوند و مستقيما مهماندار همه فرشتگان وجود مبارك ولي عصر (أرواحنا فداه) است، اگر ما او را درست بشناسيم و منتظر او باشيم، حتما فيض فرشتگان فرو آمده به ما هم مي رسد. تنها خواسته ما در چنين شبي اين نباشد كه بيماران را شفا بدهند يا مشكلات مالي را حل كنند. مخصوصا طلاب علوم عالم رباني شدن، مؤلف خوب شدن، محقق خوب شدن، فقيه خوب شدن، مفسر خوب شدن، حكيم خوب شدن، متكلم خوب شدن را در اين شب ها از ذات أقدس اله به بركت مولود ميلاد بخواهند. به بركت نزول فرشته ها مسئلت كنند؛ استقرار نظام، دوام نظام، گسترش نظام، تحكيم نظام در سراسر گيتي را از ذات أقدس اله مسئلت كنند. همت هاي بلند مايه استجابت هاي دعا خواهد بود. به هر تقدير ما وقتي منتظر آن حضرتيم كه حضرت را بشناسيم. وقتي حضرت را مي شناسيم كه بدانيم در هر عصري انسان كامل موجود هست. تنهامهدي موعود نيست كه ديگران هم معتقدند! فرق ما با ديگران اين است كه ما به مهدي موجود موعود معتقديم. وگرنه كدام مسلمان غيرشيعه است كه به مهدي موعود معتقد نباشد! در پايان زمان و آخر الزمان انسان وارسته اي ظهور مي كند، نام مبارك اش كذا لقب پربركت اش مهدي، به اسم قيام ظهور مي كند، اين را غالب مسلمين معتقدند. اما خصيصه ما اماميه و اثني عشريه اين است: معتقديم به مهدي موجود موعود (عليه و علي آبائه آلاف التحيه والثناء). پس چنين انساني موجود است، اولا كه هيچ عصري از چنين انساني خالي نيست، وگرنه لساخت الأرض بأهلها. و در بسياري از روايات آمده است كه حجتي از ما خالي نيست كه مبادا كسي حجت را به معناي جامع و شامل معنا كند. فرمودند: از خاندان ماست، از ماست، هرگز زماني نمي آيد كه زمين از ما خالي باشد! ¤اگر امام را نشناسيم ... مطلب بعدي آن است كه از رسول گرامي رسيده و فريقين نقل كرده اند، من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتتا جاهليه(21). اگر كسي بميرد و ولي عصرش را نشناسد، مرگ او، مرگ جاهليت است. چون مرگ عصاره حيات است، اگر مرگ جاهليت بود، يقينا حيات، حيات جاهلي است. ممكن نيست حيات معقول باشد، مرگ جاهلي! كما تعيشون تموتوا! اگر مرگ جاهليت شد، نشان مي دهد كه حيات، حيات جاهلي است.خوب، اگر كسي امام اش را نشناسد، منتظر او نيست. و اگر منتظر او نبود، حيات او حيات جاهلي است. در جاهليت به سر مي برد. ممكن است كسي به حسب ظاهر در خدمت قرآن باشد، در مسجد پيغمبر باشد، در جايگاه پيغمبر نماز بخواند، ولي حيات او حيات جاهليت باشد! فاطمه كبري، فاطمه زهرا، سيده نساء عالميان (عليها آلاف التحيه والثناء) در هنگام استرداد حق خلافت و ولايت در مسجد مدينه چنين فرمود: افحكم الجاهليه يبغون و من احسن من الله حكما لقوم يوقنون(22). بنابراين اگر كسي امام زمان اش را نشناسد، يقينا منتظر او هم نخواهد بود. وقتي نشناخت و منتظر نبود، حيات او مي شود حيات جاهليت. و چون حيات اش حيات جاهلي است. مرگ او هم مرگ جاهليت است. ولي وقتي امام اش را شناخت كه او همه كارهاي ما را به اذن خدا مي داند، مظهر قائم علي كل نفس يما كسبت (32) هست، چنين انساني منتظر اوست. و انتظار را هم از نظر فرهنگي معنا كردند، هم از نظر نظامي. از نظر فرهنگي از وجود مبارك امام رضا (عليه و علي آبائه و ابنائه آلاف التحيه والثناء) رسيده است كه رحم الله امرء حدث نفسه علينا و احيا امرنا(42). در عصر غيبت منتظر حيرت باشد به اين نحو كه خود را در محدوده امر ما منحصر كند و از قلمرو دستورات ما بيرون نرود، اين درباره خودسازي. تلاش و كوشش اين باشد كه امور ما، معارف ما، مآثر ما، مكتب ما را احياء كند، اين درباره احياي ديگران. رحم الله امرء، رحم الله عبدا حدث نفسه علينا و احيا امرنا. آنگاه يكي از شاگردان عرض مي كند: آيا الآن كه ما در ستم و رنج و محدويت و محروميت به سر مي بريم، عبادت ما، اطاعت ما، نماز ما فضيلت دارد يا نه؟ حضرت فضائل فراواني ذكر مي كند، بعد مي فرمايد: فضيلت عظمي مال آن دولت حق و حكومت حق است كه به وسيله آخرين ولي خدا ظهور مي كند. پس اگر كسي ولي الهي را شناخت، امرش را احياء مي كند و جان خود را در محدوده امر او منحصر مي كند تا فيض الهي از باطن او نشأت بگيرد. ¤ انقلاب دروني ولي عصر ( عج) ولي عصر چندين كار دارد؛ يكي از كارهائي كه منتظران بايد به آن فيض برسند اين است؛ به تعبير سيدنا الاستاد علامه طباطبائي (رضوان الله تعالي عليه) امامان الهي، امامت به معناي اعم از انبياء هم به اين امامت به معناي اعم رسيده اند، آنها رهبري دلها را به عهده دارند. خداوند درباره اوليا خاص خود چنين فرمود: و جعلنا هم ائمه يهدون يامرنا (52). يعني اين انبياي الهي، اين اولياي الهي را من رهبران فكري مردم قرار دادم. اينها مردم را با دستورات غيبي من هدايت مي كنند. يهدون يامرنا. يك امر ظاهري است كه اين هنگام ظهور پديد مي آيد، تأسيس حكومت است، اجراي حدود است و مانند آن. يك امري است كه در بسياري از آيات قرآني چهره ملكوتي را نشان مي دهد كه انما امره اذا اراد شيئاً ان يقول له كن فيكون (62). امر خدا با تدريج نيست. آن چهره تدريجي نشئه طبيعت را ارائه مي كند. قدر اقواتها في اربعه ايام (72) و مانند آن. كاري كه خدا براي بشر عادي مي كند در طي فصول چهارگانه است و دوازده ماهه! قدر اقواتها في اربعه ايام. اما كاري كه براي مردم (سلام الله عليها) مي كند، همان است كه زكريا را شگفت انگيز كرد؛ كلما دخل عليها زكريا المحراب وجد عندها رزقا، قال يا مريم انا لك هذا قالت هو من عندالله ان الله يرزق من يشاء (82). اين چنين رزقي مي شود ملكوت كه با كن فيكون حل است. اولياي الهي كه رهبران دلهاي مردم اند، يهدون بامرنا يند. يعني با كن فيكون كار مي كنند. آن نازل ترين حاجت حل مشكلات مادي است. اگر كسي بخواهد منقلب بشود، از جهل به علم منقلب بشود، از ظلم به عدل منقلب بشود، از سوء خاتمت به حسن عاقبت منتقل بشود، از دوزخ به بهشت منتقل بشود، اين با كن فيكون اي است كه ولي عصر به اذن خدا انجام مي دهد. آن تحولاتي كه در انسان پديد مي آيد، اين كار حوزه و دانشگاه نيست! آن انقلابي كه در انسان رخنه مي كند، كار مدرسه و مكتب نيست! نمونه اي از آن انقلاب را در انقلاب اسلامي ايران به رهبري امام راحل (رضوان الله تعالي عليه) ديده ايم كه كل مملكت عوض شد و نمونه بارز را در اين دفاع مقدس هشت ساله ديده ايم كه طبق بيان نوراني امام سجاد (سلام الله عليه) هيچ پدري به فكر فرزند نبود و هيچ شوهري به فكر همسر نبود، دعاي امام سجاد چهره ملكوتي دارد. اينها يهدون بامرنايند. آنكه فرزند خردسالش را مي بويد و مي بوسد و براي هميشه رها مي كند و به خط مقدم مي رود، اين با تحول دروني قلب است و ديگر هيچ! اين با درس و بحث پديد نمي آيد! اگر آن شور و شوق نبود كه اين مملكت محفوظ نبود! در روايات اصحاب حضرت دارد: كهن سال و سالمند در بين اصحاب ولي عصر مثل نمك طعام است! بسيار كم است. غالب اصحاب ولي عصر (ارواحنا فداه) را نسل جوان تشكيل مي دهند، اينها كه اشتياق شان به طبيعت زياد است، براساس يهدون بامرناي ولي عصر متحول مي شوند. با كن فيكون متحول مي شوند. وگرنه اين جهان رهبران فراواني ديده است كه گاهي نهصد و پنجاه سال رنج كشيدند، ولي طرفي نبستند مثل نوح. تا وجود مبارك ولي عصر مظهر قائماً بالقسط نباشد و دلها را متحول نكند، حكومت جهاني پديد نمي آيد! بهترين انتظار آن است كه انسان قلب را در اختيار كسي قرار بدهد كه او به ا ذن خدا زير و رو كند؛ يهدون بامرنا! انسان اگر متحول شد و منقلب شد، عالم را در كام خود شيوا و شيرين مي بيند. چيزي براي او تلخ نيست. هيچ حادثه اي آن توان را ندارد كه قلب متحول شده را قبض كند! الا آن اولياء الهي لا خوف عليهم و لا هم يحزنون (92). اين اختصاص به قيامت ندارد؛ در دنيا هم اينچنين است. پس كسي منتظر آن حضرت است كه حضرت را بشناسد! و اگر شناخت، حيات او حيات معقول است، انتظار او انتظار معقول. و اگر نشاخت، حيات او حيات جاهلي است، مرگ او مرگ جاهلي است. چنين موجودي منتظر نخواهد بود. اميدواريم ذات اقدس اله آن توفيق را مرحمت كند كه هم ذات مبارك ولي مان را درست بشناسيم و هم برنامه هاي حكومت و دولت آن حضرت را درست ارزيابي كنيم، و هم وظيفه خود را در عصر غيبت كه احياي امر آن حضرت است عمل كنيم، آنگاه قلب ما شايسته آن بشود كه مجراي فيض ولي مان قرار گيرد و جزء يهدون بامرنا بشود.وقتي قلب هدايت شود، قالب و بدن هم به دنبال قلب هدايت شده حركت مي كند! امشب دعاي كميل را خواهيد خواند، آن صلوات مخصوص اي كه در هنگام زوال شمس در هر روز شعبان مستحب است و وجود مبارك امام سجاد (سلام الله عليه) مي خواند، مي خوانيد و احياناً شب قدر است، مقدرات كل نظام را از ذات اقدس اله مسئلت كنيد؛ چيزهائي بخواهيد و از خدا بخواهيد كه ماندني باشد براي همه و براي خود. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین ۱۳۸۷ساعت 22:41 توسط کیهانی ثابت
|
|
||
|
|
|
|
|
چون زلف توام جانا در عين پريشاني چون باد سحرگاهم در بي سر و ساماني من خاكم و من گردم من اشكم و من دردم تو مهري و تو نوري تو عشقي و تو جاني خواهم كه ترا در بر بنشانم و بنشينم تا آتش جانم را بنشيني و بنشاني اي شاهد افلاكي در مستي و در پاكي من چشم ترا مانم تو اشك مرا ماني در سينه سوزانم مستوري و مهجوري در ديده بيدارم پيدايي و پنهاني من زمزمه عودم تو زمزمه پردازي من سلسله موجم تو سلسله جنباني از آتش سودايت دارم من و دارد دل داغي كه نمي بيني دردي كه نمي داني دل با من و جان بي تو نسپاري و بسپارم كام از توو تاب از من نستانم و بستاني اي چشم رهي سويت كو چشم رهي جويت؟ روي از من سرگردان شايد كه نگرداني رهي معيري
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین ۱۳۸۷ساعت 22:39 توسط کیهانی ثابت
|
|
||
|
|
|
|
|
ساقیا آمد عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرواد از یادت |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۶ساعت 11:33 توسط کیهانی ثابت
|
|
||
|
|
|
|
|
دانش ما از آغاز جشن گرفتن نوروز بسيار محدود است. مدارک نوشتاری در تاريخ ايران، تا قبل از قرن اول بعد از ميلاد ذکری از نوروز نمی کنند. هرچند که بسياری از محققان بر اين عقيده هستند که يکی از دلايل ساختمان مجموعه پارسه (تخت جمشيد)، جشن گرفتن نوروز و بارعام نوروزی شاهنشاهان هخامنشی بوده، اما نبود هيچگونه نشانه ای از وقوع اين مراسم در دوران هخامنشی، برای بعضی از دانشمندان اين سوال را پيش آورده که آيا نوروز در دوران باستانی به عنوان يک مراسم دولتی جشن گرفته می شده يا نه؟ ريشه های تاريخی نوروز |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۶ساعت 9:38 توسط کیهانی ثابت
|
|
||
|
|
|
|
|
مكان ولادت حضرت رسول (ص)ولادت رسول خدا «ص» در مكه بوده، و در خانهاى در شعب ابى طالب كه بعدها رسول خدا آنرا به عقيل بن ابى طالب بخشيد، و فرزندان عقيل آنرا به محمد بن يوسف ثقفى فروختند و محمد بن يوسف آنرا جزء خانه خويش ساخت و به نام او مشهور گرديد. و در زمان هارون، مادرش خيزران آنجا را گرفت و از خانه محمد بن يوسف جدا كرد و مسجدى ساخت و بعدها بصورت زيارتگاهى در آمد، و بعدا كه وهابيون در حجاز تسلط يافته و مكه را گرفتند روى نظريه عبد الوهاب مؤسس مذهبشان كه تبرك به قبور پيمبران و مردان صالح الهى را شرك مىدانستند، و بهمين جهت قبور ائمه دين و بزرگان اسلام را در مكه و مدينه ويران كردند، آنجا را نيز ويران كرده و بصورت مزبله و طويلهاى در آوردند. و برخى گفتهاند: ولادت آنحضرت در خانهاى در نزديكى كوه «صفا» بوده است. (2) پىنوشت: 1 ـ فى رحاب بيت الله الحرام، ص 263 2 ـ سيره ابن هشام (پاورقى) ج 1 ص .158 |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۶ساعت 9:32 توسط کیهانی ثابت
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحيم به هنگام تولد هالهيى از شكوه و عظمت نوزاد اهل بيت را فرا گرفته بود،و همچون ديگر امامان پاك و پاكيزه به دنيا آمد. امام باقر (ع) از دو سو-پدر و مادر-نسبتبه پيامبر و حضرت على و زهرا عليهم السلام مىرساند،زيرا پدر او امام زين العابدين فرزند امام حسين،و مادر او بانوى گرامى«ام عبد الله» دختر امام مجتبى عليهم السلام است. عظمت امام باقر (ع) زبانزد خاص و عام بود،هر جا سخناز والايى هاشميان و علويان و فاطميان به ميان مىآمد او را يگانه وارث آنهمه قداست و شجاعت و بزرگوارى مىشناختند و هاشمى و علوى و فاطميش مىخواندند. راستگوترين لهجهها و جذابترين چهرهها و بخشندهترين انسانها برخى از ويژگيهاى امام باقر عليه السلام است. گوشهيى از شرافت و بزرگوارى آن گرامى را در گزارش زير مىخوانيم: پيامبر (ص) به يكى از ياران پارساى خود«جابر بن عبد الله انصارى»فرمود.اى جابر!تو زنده مىمانى و فرزندم«محمد بن على بن الحسين بن على بن ابيطالب»را كه نامش در تورات«باقر»است در مىيابى،بدانهنگام سلام مرا بدو برسان. پيامبر در گذشت و جابر عمرى دراز يافت-و بعدها روزى به خانهى امام زين العابدين آمد و امام باقر را كه كودكى خرد سال بود ديد،به او گفت:پيش بيا...امام باقر (ع) آمد. گفت:برو... امام باز گشت.جابر اندام و راه رفتن او را تماشا كرد و گفت:به خداى كعبه سوگند آيينهى تمام نماى پيامبر است.آنگاه از امام سجاد پرسيد اين كودك كيست؟ فرمود:امام پس از من فرزندم«محمد باقر»است. جابر برخاست و بر پاى امام باقر بوسه زد و گفت:فدايتشوم اى فرزند پيامبر (ص) ،سلام و درود پدرت پيامبر خدا (ص) رابپذير چه او ترا سلام رسانده است. ديدگان امام باقر پر از اشگ شد و فرمود:سلام و درود بر پدرم پيامبر خدا باد تا بدان هنگام كه آسمانها و زمين پايدارند و بر تو اى جابر كه سلام او را به من رساندى. علم امام «عبد الله بن عطاء مكى»مىگفت:هرگز دانشمندان را نزد كسى چنان حقير و كوچك نيافتم كه نزد امام باقر عليه السلام،«حكم بن عتيبه»كه در چشم مردمان جايگاه علمى والايى داشت در پيشگاه امام باقر چونان كودكى در برابر آموزگار بود . شخصيت آسمانى و شكوه علمى امام باقر (ع) چنان خيره كننده بود كه«جابر بن يزيد جعفى»به هنگام روايت از آن گرامى مىگفت:«وصى اوصياء و وارث علوم انبياء محمد بن على بن الحسين مرا چنين روايت كرد...» مردى از«عبد الله عمر»مسالهيى پرسيد و او در پاسخ درماند،به سئوال كننده امام باقر را نشان داد و گفت از اين كودك بپرس و مرا نيز از پاسخ او آگاه ساز.آن مرد از امام پرسيد و پاسخى قانع كننده شنيد و براى«عبد الله عمر»بازگو كرد،عبد الله گفت:اينان خاندانى هستند كه دانششان خداداد است . «ابو بصير»مىگويد:با امام باقر عليه السلام به مسجد مدينه وارد شديم،مردم در رفت و آمد بودند.امام به من فرمود:از مردم بپرس آيا مرا مىبينند؟از هر كه پرسيدم آيا ابو جعفر را ديدهاى پاسخ منفى شنيدم،در حاليكه امام در كنار من ايستاده بود.در اين هنگام يكى از دوستان حقيقى آن حضرت«ابو هارون»كه نابينا بود به مسجد در آمد.امام فرمود:از او نيز بپرس. از ابو هارون پرسيدم:آيا ابو جعفر را ديدى؟ فورا پاسخ داد:مگر كنار تو نايستاده است؟ گفتم:از كجا دريافتى؟ گفت:چگونه ندانم در حاليكه او نور رخشندهيى است . و نيز«ابو بصير»مىگويد:امام باقر (ع) از يكى ازافريقائيان حال يكى از شيعيان خود به نام«راشد»را جويا شد.پاسخ داد خوب بود و سلام مىرساند. امام فرمود خدا رحمتش كند. با تعجب گفت:مگر او مرده است؟ فرمود:آرى. گفت:چه وقت در گذشت؟ فرمود:دو روز پس از خارج شدن تو. گفت:به خدا سوگند او بيمار نبود... فرمود:مگر هر كس مىميرد به جهتبيمارى است؟ آنگاه ابو بصير از امام در مورد آن در گذشته سئوال كرد. امام فرمود:او از دوستان و شيعيان ما بود،گمان مىكنيد كه چشمهاى بينا و گوشهاى شنوايى براى ما همراه شما نيست وه چه پندار نادرستى است!به خدا سوگند هيچ چيز از كردارتان بر ما پوشيده نيست پس ما را نزد خودتان حاضر بدانيد و خود را به كار نيك عادت دهيد و از اهل خير باشيد تا به همين نشانه و علامتشناخته شويد.من فرزندان و شيعيانم را به اين برنامه فرمان مىدهم . يكى از راويان مىگويد در كوفه به زنى قرآن مىآموختم،روزى با او شوخى كردم،بعد به ديدار امام باقر شتافتم،فرمود: آنكه (حتى) در پنهان مرتكب گناه شود خداوند به او اعتنا و توجهى ندارد،به آن زن چه گفتى؟ از شرمسارى چهرهام را پوشاندم و توبه كردم،امام فرمود:تكرار نكن . اخلاق امام شب به نيمه رسيد و بستگانش او را تمام شده يافتند،بامداد وصى او به مسجد آمد و امام باقر عليه السلام را ديد كه نماز صبح به پايان برده و به تعقيب نشسته است،و آن گرامى همواره چنين بود كه پس از نماز به ذكر و تعقيب مىپرداخت. عرض كرد:آن مرد شامى به ديگر سراى شتافته و خود چنين خواسته كه شما بر او نماز گزاريد. فرمود:او نمرده است...شتاب مكنيد تا من بيايم. پس برخاست و وضو و طهارت را تجديد فرمود و دو ركعت نماز خواند و دستها را به دعا برداشت،سپس به سجده رفت و همچنان تا بر آمدن آفتاب،در سجده ماند،آنگاه به خانهى شامى آمد و بر بالين او نشست و او را صدا زد و او پاسخ داد،امام او را بر نشانيد و پشتش را به ديوار تكيه داد و شربتى طلبيد و به كام او ريخت و به بستگانش فرمود غذاهاى سرد به او بدهند و خود بازگشت. ديرى بر نيامد كه شامى شفا يافت و به نزد امام آمد و عرض كرد: «گواهى مىدهم كه تو حجتخدا بر مردمانى ...» «محمد بن منكدر»-از صوفيان آن روزگار-مىگويد: در روز بسيار گرمى از مدينه بيرون رفتم،ابو جعفر محمد بن على بن الحسين را ديدم-همراه با دو تن از غلامانشان-يا دو تن از دوستانش-از سركشى به مزرعهى خويش باز مىگردد با خود گفتم:مردى از بزرگان قريش در چنين وقتى در پى دنياست!بايد او را پند دهم. نزديك آمدم و سلام كردم،امام در حالى كه عرق از سر و رويش مىريختبا تندى پاسخم داد. گفتم:خدا ترا به سلامتبدارد آيا شخصيتى چون شما در اين هنگام و با اينحال در پى دنيا مىرود!اگر در اين حالت مرگ در رسد چه مىكنى؟ مناظرات امام به عبد الله گفتند:آيا مىپندارى فرزندان على (ع) نيز نمىتوانند به تو ثابت كنند؟گفت مگر در ميان فرزندان او دانشمندى هست؟ گفتند:اين خود سند نادانى توست!مگر ممكن است در دودمان حضرت على (ع) دانشمندى نباشد؟!پرسيد:در اين زمان دانشمندشان كيست،امام باقر عليه السلام را به او معرفى كردند و او با ياران خويش به مدينه آمد و از امام تقاضاى ملاقات كرد...امام به يكى از غلامان خويش فرمان داد بار و بنهى او را فرود آورد و به او بگويد فردا نزد امام حاضر شود. بامداد ديگر عبد الله با ياران خويش به مجلس امام آمد و آن گرامى نيز فرزندان و بازماندگان مهاجران و انصار را فرا خواند و چون همه گرد آمدند امام در حاليكه جامهاى سرخ فام بر تن داشت و ديدارش چون ماه فريبنده و زيبا بود فرمود: سپاس ويژه خدايى است كه آفرينندهى زمان و مكان و چگونگىهاستحمد خدايى را كه نه چرت دارد و نه خواب آنچه در آسمانها و زمين است ملك اوست...گواهم كه جز«الله»خدايى نيست و«محمد»بندهى برگزيده و پيامبر اوست،سپاس خدايى را كه به نبوتش ما را گرامى داشت و به ولايتش ما را مخصوص گردانيد. اى گروه فرزندان مهاجر و انصار!هر كدامتان فضيلتى از على بن ابيطالب به خاطر داريد بگوييد. حاضران هر يك فضيلتى بيان كردند تا سخن به«حديثخيبر»رسيد،گفتند:پيامبر در نبرد با يهودان خيبر،فرمود. «لاعطين الراية غدا رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله،كرارا غير فرار لا يرجع حتى يفتح الله على يديه»«فردا پرچم را به مردى مىسپارم كه دوستدار خدا و پيامبر است و خدا و پيامبر نيز او را دوست مىدارند،رزم آورى است كه هرگز فرار نمىكند و از نبرد فردا باز نمىگردد تا خداوند به دست او حصار يهودان را فتح فرمايد». -و ديگر روز پرچم را به امير مؤمنان سپرد و آن گرامى بانبردى شگفتى آفرين يهودان را منهزم ساخت و قلعهى عظيم آنان را گشود. امام باقر (ع) به عبد الله بن نافع فرمود:در بارهى اين حديث چه مىگويى؟ گفت:حديث درستى است اما على بعدها كافر شد و خوارج را به ناحق كشت! فرمود:مادرت در سوگ تو بنشيند،آيا خدا آنگاه كه على را دوست مىداشت مىدانست كه او«خوارج»را مىكشد يا نمىدانست؟اگر بگويى خدا نمىدانست كافر خواهى بود. گفت:مىدانست. فرمود:خدا او را بدان جهت كه فرمانبردار اوست دوست مىداشتيا به جهت نافرمانى و گناه. گفت:چون فرمانبردار خدا بود خداوند او را دوست مىداشت (يعنى اگر در آينده نيز گناهكار مىبود خداوند مىدانست و هرگز دوستدار او نمىبود پس معلوم مىشود كشتن خوارج طاعتخدا بوده است)فرمود:برخيز كه محكوم شدى و جوابى ندارى. عبد الله برخاست و اين آيه را تلاوت كرد: «حتى يتبين لكم الخيط الابيض من الخيط الاسود من الفجر» -اشاره به آنكه حقيقت چون سپيده صبح آشكار شد-و گفت«خدا بهتر مىداند رسالتخويش را در چه خاندانى قراردهد» و فرمود به خدا سوگند اگر مرگ در رسد در حال اطاعتخداوند خواهم بود زيرا من بدينوسيله خود را از تو و ديگر مردمان بى نياز مىسازم،از مرگ در آنحالتبيمناكم كه سرگرم گناهى باشم. گفتم:رحمتخدا بر تو باد،مىپنداشتم كه شما را پند مىدهم اما تو مرا پند دادى و آگاه ساختى ضرب سكهى اسلامى به دستور امام باقر عليه السلام كاغذهاى جديد با نشان توحيد اسلامى رواج يافت و به شهرهاى روم نيز رسيد و خبر به قيصر بردند و او در نامهيى به«عبد الملك»نوشت: صنعت كاغذ هماره با نشان رومى مىبود و اگر كار تو درمنع آن درست است پس خلفاى گذشتهى اسلام خطا كار بودهاند و اگر آنان به راه درست رفتهاند پس تو در خطا هستى ، من همراه اين نامه براى تو هديهاى لايق فرستادم و دوست دارم كه اجناس نشان دار را به حال سابق واگذارى و پاسخ مثبت تو موجب سپاسگزارى ما خواهد بود.عبد الملك هديه را نپذيرفت و به قاصد قيصر گفت:اين نامه پاسخى ندارد. قيصر ديگر بار هديهاى دو چندان دفعهى پيش براى او گسيل داشت و نوشت: گمان مىكنم چون هديه را ناچيز دانستى نپذيرفتى،اينك دو برابر فرستادم و مايلم هديه را همراه با خواستهى قبلى من بپذيرى.عبد الملك باز هديه را رد كرد و نامه را نيز بى جواب گذاشت. قيصر اين بار به عبد الملك نوشت:دو بار هديهى مرا رد كردى و خواسته مرا بر نياوردى براى سوم بار هديه را دو چندان سابق فرستادم و سوگند به مسيح اگر اجناس نشان دار را به حال پيش برنگردانى فرمان مىدهم تا زر و سيم را با دشنام به پيامبر اسلام سكه بزنند و تو مىدانى كه ضرب سكه ويژهى ما روميان است،آنگاه چون سكهها را با دشنام به پيامبرتان ببينى عرق شرم بر پيشانيت مىنشيند،پس همان بهتر كه هديه را بپذيرى و خواستهى ما را بر آورى تا روابط دوستانهمان چونگذشته پا بر جا بماند. عبد الملك در پاسخ بيچاره ماند و گفت فكر مىكنم كه ننگينترين مولودى كه در اسلام زاده شده من باشم كه سبب اين كار شدم كه به رسول خدا (ص) دشنام دهند و با مسلمانان به مشورت پرداخت ولى هيچكس نتوانست چارهاى بينديشد،يكى از حاضران گفت:تو خود راه چاره را مىدانى اما به عمد آن را وا مىگذارى! عبد الملك گفت:واى بر تو،چارهاى كه من مىدانم كدامست؟ گفت:بايد از«باقر»اهل بيت چارهى اين مشكل را بجويى. عبد الملك گفتار او را تصديق كرد و به فرماندار مدينه نوشت«امام باقر» (ع) را با احترام به شام بفرستد،و خود فرستادهى قيصر را در شام نگهداشت تا امام عليه السلام بشام آمد و داستان را به او عرض كردند،فرمود: تهديد قيصر در مورد پيامبر (ص) عملى نخواهد شد و خداوند اين كار را بر او ممكن نخواهد ساخت و راه چاره نيز آسان است،هم اكنون صنعتگران را گرد آور تا به ضرب سكه بپردازند و بر يك رو سورهى توحيد و بر روى ديگر نام پيامبر (ص) را نقش كنند و بدين ترتيب از مسكوكات رومى بى نياز مىشويم.و توضيحاتى نيز در مورد وزن سكهها فرمود تا وزن هر ده درهم از سه نوع سكه هفت مثقال باشد و نيزفرمود نام شهرى كه در آن سكه مىزنند و تاريخ سال ضرب را هم بر سكهها درج كنند. عبد الملك دستور امام را عملى ساخت و به همهى شهرهاى اسلامى نوشت كه معاملات بايد با سكههاى جديد انجام شود و هر كس از سابق سكهاى دارد تحويل دهد و سكهى اسلامى دريافت دارد،آنگاه فرستادهى قيصر را از آنچه انجام شده بود آگاه ساخت و باز گرداند. قيصر را از ماجرا خبر دادند و درباريان از او خواستند تا تهديد خود را عملى سازد،قيصر گفت: من خواستم عبد الملك را به خشم آورم و اينك اين كار بيهوده است چون در بلاد اسلام ديگر با پول رومى معامله نمىكنند . ياران و اصحاب امام 1-«ابان بن تغلب»:محضر سه امام را دريافته بود-امام زين العابدين و امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهم السلام-ابان از شخصيتهاى علمى عصر خود بود و در تفسير،حديث،فقه، قرائت و لغت تسلط بسيارى داشت.والايى دانش ابان چنان بود كه امام باقر (ع) بدو فرمود در مسجد مدينه بنشين و براى مردمان فتوى بده زيرا دوست دارم مردم چون تويى را در ميان شيعيان ما ببينند. ابان هر وقتبه مدينه مىآمد حلقههاى درس مىشكست و در مسجد جايگاه خطابهى پيامبر را براى تدريس او خالى مىكردند. چون خبر درگذشت ابان را به امام صادق (ع) عرض كردند فرمود:به خدا سوگند مرگ ابان قلبم را به درد آورد. 2-«زراره»:دانشمندان شيعه ميان پروردگان امام باقر و امام صادق عليهما السلام شش تن را برتر مىشمرند و زراره يكى از آنهاست.امام صادق (ع) خود مىفرمود:اگر«بريد بن معويه»و«ابو بصير»و«محمد بن مسلم»و«زراره»نمىبودند آثار پيامبرى (معارف شيعه) از ميان مىرفت،آنان بر حلال و حرام خدا امينند.و باز مىفرمود:«بريد»و«زراره»و«محمد بن مسلم»و«احول»در زندگى و مرگ نزد من محبوبترين مردمانند. زراره در دوستى امام چنان استوار بود كه امام صادق عليه السلام ناگزير شد براى حفظ جان او به عيبجويى و بدگويى او تظاهر كند و در پنهان بدو پيام داد اگر از تو بدگويى مىكنم براى ايمن داشتن توست زيرا دشمنان،ما را به هر كس علاقمند ببينند به آزار او مىكوشند...و تو به دوستى ما شهرت دارى و من ناچارم چنين تظاهر كنم...زراره از قرائت و فقه و كلام و شعر و ادب عرب بهرهاى گسترده داشت و نشانههاى فضيلت و ديندارى در او آشكار بود. 3-«كميت اسدى»:شاعرى سر آمد بود و زبان گويايش در قالب نغز شعر در دفاع از اهل يتسخنان پر مغز مىسرود،شعرش چنان كوبنده و رسواگر بود كه پيوسته از طرف خلفاى اموى تهديد به مرگ مىشد. باز گو كردن حقايق و به ويژه دفاع از اهل بيت پيامبر در آن زمان چنان خطرناك بود كه جز مردان مرد جرات اقدام بدان نداشتند،و كميت از قويترين چهرههايى است كه در دوران حكومت اموى از مرگ نهراسيد و تا آنجا كه يارايش بود حق گفت و سيماى امويان را بر مردم آشكار ساخت. كميت در برخى از اشعار خويش امامان راستين را در برابر بنى اميه چنين معرفى مىكند: «آن راهبران دادگر همچون بنى اميه نيستند كه انسانها وحيوانها را يكى بدانند،آنان همچون عبد الملك و وليد و سليمان و هشام اموى نيستند كه چون بر منبر نشينند سخنانى بگويند كه خود هرگز عمل نمىكنند،امويان سخنان پيامبر را مىگويند اما خود كارهاى زمان جاهليت را انجام مىدهند» كميتشيفتهى امام باقر (ع) بود و در راه اين مهر خويشتن را فراموش مىكرد،روزى در برابر امام و در مدح او اشعار شيوايى را كه سروده بود مىخواند،امام به كعبه رو كرد و سه بار فرمود: خدايا كميت را رحمت كن آنگاه به كميت فرمود صد هزار درهم از خاندانم براى تو جمع آورى كردهام. كميت گفت:به خدا سوگند هرگز سيم و زر نمىخواهم،فقط يكى از پيراهنهاى خود را به من عطا فرماييد.و امام پيراهن خود را به او داد. روزى ديگر در خدمت امام باقر نشسته بود،امام به دلتنگى از زمانه اين شعر بر خواند: ذهب الذين يعاش فى اكنافهم لم يبق الا شاتم او حاسد «رادمردانى كه مردم در پناهشان زندگى مىكردند رفتند و جز حسودان يا بدگويان كسى باقى نمانده است» كميت فورا پاسخ داد: و بقى على ظهر البسيطة واحد فهو المراد و انت ذاك الواحد «اما بر روى زمين يكتن از آن بزرگمردان باقى است كه هم او مراد جهانيان است و تو آن يكتن هستى.» 4-«محمد بن مسلم»:فقيه اهل بيت و از ياران راستين امام باقر و امام صادق عليهما السلام بود،چنانكه گفتيم امام صادق (ع) او را يكى از آن چهار تن به شمار آورده كه آثار پيامبرى بوجودشان پا بر جا و باقى است. محمد كوفى بود و براى بهرهگرفتن از دانش بيكران امام باقر (ع) به مدينه آمد و چهار سال در مدينه ماند. «عبد الله بن ابى يعفور»مىگويد به امام صادق (ع) عرض كردم گاه از من سئوالاتى مىشود كه پاسخ آن را نمىدانم و به شما نيز دسترسى ندارم،چه كنم؟ امام«محمد بن مسلم»را به من معرفى كرد و فرمود:چرا از او نمىپرسى .. در كوفه زنى شب هنگام به خانهى محمد بن مسلم آمد و گفت:همسر پسرم مرده است و فرزندى زنده در شكم دارد،تكليف ما چيست؟ «محمد بن مسلم»گفت:بنابر آنچه امام باقر العلوم (ع) فرموده استبايد شكم او را بشكافند و بچه را بيرون آورند،سپس مرده را دفن كنند. آنگاه از زن پرسيد مرا از كجا يافتى؟ زن گفت:اين مساله را به نزد«ابو حنيفه»بردم و او گفتدر اين باره چيزى نمىدانم ولى به نزد محمد بن مسلم برو و اگر فتوايى داد مرا آگاه ساز... ديگر روز محمد بن مسلم در مسجد كوفه«ابو حنيفه»را ديد كه در جمع اصحاب خويش همان مساله را طرح كرده مىخواهد پاسخ را به نام خود به آنان بگويد! «محمد»به طعنه سرفهيى كرد و ابو حنيفه دريافت و گفت«خدايتبيامرزد بگذار زندگى كنيم » |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۸۶ساعت 20:43 توسط کیهانی ثابت
|
|
||