الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم كـيـهـا نــي
فـرهـنـگی اجـتمـاعـی اخـلاقـی

بخيل رادر مشورت كردن دخالت نده ، كه تورا از نيكو كاري بازمي دارد و از تنگدستي مي ترساند . تر سو را در مشورت كردن دخالت نده كه درانجام كارها روحيه تورا سست مي كند حريص را در مشورت كردن دخالت نده كه حرص را باستمكاري در نظرت زينت مي دهد . همانا بخل و ترس وحرص ، غرائز گونا گوني هستند كه ريشه آنها بد گماني به خدا ي بزرگ است .
بدترين وزيران تو ، كسي است كه پيش از تو وزيران بدكاران بوده ودر گنا هان آنان شركت داشته پس مبادا چنين افرادي محرم راز تو باشند . زيرا كه آنان ياور گناهكاران و ياري دهندگان ستمكارانند.
تو بايد جانشيناني بهتر از آنان داشته باشي كه قدرت فكر ي امثال آنها را داشته ، اما گناهان و كردار زشت آنها را نداشته باشند : كساني كه ستمكاراي را براستي ياري نكرده و گناهكاري را در گناهي كمك نر سانده باشند.
هزينه اينگونه از افراد بر تو سبك تر و ياريشان بهتر و مهر با نيشان بيشتر و دوستي آنان با غير تو كمتر است . آنان را از خواص و دوستان نزديك و رازن خودقرار ده سپس از ميان آنان افرادي راكه در حق گويي از همه صريح ترن دودر آنچه را كه خدا براي دوستانش مي پسندد تو را مددكار نباشند انتخاب كن چه خوشايند تو باشد يا نا خوشايند. 
نهج البلاغه – ترجمه دشتي-  نامه 53- صفحه 571

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۸۷ساعت 20:36  توسط کیهانی ثابت  | 

دلم براي تو امشب تنگ است اي گل نرگس!

  ببين زمانه چه ننگ است اي گل نرگس!

 

  غمي به گوشه قلبم كمين همي كرده است

  زمانه با من بر سر جنگ است اي گل نرگس!

 

  فسرده ام و اينك غمي به دل دارم

  غمم به سختي سنگ است اي گل نرگس!

 

  تپيد اين دل من در هواي ديدارت

  بيا كه ناز تو براي من همچو چنگ است اي گل نرگس!

 

  اگر تو بيايي بنفشه مي خندد!

  بهار با تو قشنگ است اي گل نرگس!

 

  تو كشتي نجاتي و مرهم دل خسته آقا، بيا بيا

   كه عدل بي تو بي رنگ است اي گل نرگس!

 

 بارها سروده ام اين غزل بي فروغ را " تنها"

 دلم براي تو خيلي تنگ است اي گل نرگس!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۷ساعت 11:1  توسط کیهانی ثابت  | 

حضرت صاحب ؛ مظهر اسماي الهي
آنچه در ايام ميلاد ولي عصر(أرواحنا فداه) شايسته طرح است، سه فصل است؛ فصل اول شناخت خود آن حضرت است. فصل دوم شناخت برنامه هاي آن حضرت است. فصل سوم شناخت وظيفه منتظران ظهور آن حضرت. اما فصل اول؛ وقتي ما مي توانيم آن حضرت را بشناسيم كه معناي خلافت الهي را شناخته باشيم. چون برجسته ترين لقب انسان كامل اين است كه او خليفه خداست. خليفه همواره از خلف و پشت سر و در زمان غيبت آن منوب عنه ظهور دارد. اگر كسي در جائي نباشد و غيبت كند، در خلف او، پشت سر او كسي كه جاي او بنشيند و كار او را انجام دهد، مي شود خليفه او. ولي اگر موجودي غيبت نداشت، همه جا حضور داشت، يا چنين موجودي اصلاً خليفه ندارد، يا خليفه او مظهر تام اوست كه همه جا به اذن او حضور و ظهور دارد. و چون خود ذات أقدس اله از انسان كامل به عنوان خليفه ياد كرده است، معلوم مي شود انسان كامل مقامي دارد كه مي تواند مظهر همه اسماي حسناي خدا باشد و آنچه براي ذات أقدس اله به نحو ازلي ثابت است، براي خليفه او به نحو آيت و ظهور ثابت باشد. اين مظهر هو الأول و الآخر(1)، اين مظهر هو الظاهر و الباطن(2)، اين مظهر هو معكم أين ما كنتم(3)، شايسته آن است كه خليفه خدا باشد. چنين موجودي را جز آفريدگار او و جز ساير انسانهاي كامل كسي به كنه نمي شناسد! آنچه كه مربوط به وجود مبارك ولي عصر (أرواحنا فداه) است، همان مقام شامخ خلافت خداست كه همه جا حضور و ظهور دارد. چون همه جا حضور و ظهور دارد، در همه شئون به عنوان آيت كبراي حق حضور دارد، در همه مراحل از لطف و فيض و فوز خاص خدا برخوردار است. چون در تمام نشئات آيت كبراي خداست و مظهر اسم أعظم اوست. چنين موجودي گاهي به صورت امام، گاهي به صورت پيغمبر معرفي مي شود.
و خداوند براي اينكه به جوامع انساني برساند، چنين انساني برتر از فرشته است؛ زيرا پيام هر فرشته اين است: ما منّا الا و له مقام معلوم(4). لذا فرشته توان آن را ندارد كه خليفه خدايي باشد كه بكل شيء محيط(5) است و علي كل شيء شهيد(6). اين انسان كامل كه در همه جا مظهر خداست، خدا هم به تمام شئون او درود مي فرستد؛ گاهي به اين صورت بيان مي كند كه سلام علي نوح في العالمين(7). يعني در تمام نشئات هستي سلام و درود بر روان پاك نوح باد! گاهي اين سلام عالمي و جهاني را باز مي كند و تفصيل مي دهد، نظير آنچه درباره يحيي و عيسي (عليهم السلام) آمده است كه: سلام عليه يوم ولد و يوم يموت و يوم يبعث حياً(8). يا والسلام علي يوم ولدت و يوم أموت و يوم ابعث حياً(9). اين موجود در عالم طبيعت، مثال و عدل مورد سلامت و تسليم حق است. اين موجود در دنيا و برزخ و قيامت مورد تسليم حق است، اين موجود در گذشته و حال و آينده مورد سلام و تسليم الهي است. گاهي همين معنا كه درباره نوح ذكر شد، يا همين معنا كه درباره يحيي و عيسي (عليهم الصلاه و عليهم السلام) ذكر شد، در زيارت آل ياسين كه از برجسته ترين زيارت وجود مبارك ولي عصر است، به پيشگاه آن حضرت چنين عرض مي كنيم كه سلام بر تو آن وقتي كه ركوع مي روي، سلام بر تو آن وقتي كه سجده مي كني، سلام بر تو آن وقتي كه نماز مي خواني، سلام بر تو آن وقت كه قرآن قرائت مي كني! و السلام عليك حين تقوم، السلام عليك حين تقرء و تبين، و السلام عليك حين تركع و تسجد، والسلام عليك في آناء ليلك و اطراف نهارك(10).
يعني بر تمام شئون تو سلام! بر تمام حالات تو سلام! بر تمام تعليم و تزكيه تو سلام! بر تمام قيام و قعود تو سلام! چون تو خليفه خدائي، چون تو شايسته سلام علي ولي العصر في العالمين هستي و شايسته همان سلام يحيي و عيسي. چنين انسان كاملي مي شود خليفه خدا. اين عصاره اي از فصل اول كه درباره ولايت كلي و شخصيت اين خليفه الهي به نام ولي عصر (أرواحنا فداه)!
¤ قيام ، تامين حكومت و گسترش عدل
اما فصل دوم كه تحليل برنامه هاي آن حضرت است؛ آنچه از رواياتي كه مربوط به برنامه بقيه الله (أرواح من سواه فداه) برمي آيد، آن سه مرحله است؛ چون وجود مبارك ولي عصر (أرواحنا فداه) مظهر اين نام مقدس خداست كه قيام را به همراه دارد، يكي از اسماي حسناي ذات أقدس اله همين اسمي است كه ديانت به او قيام دارد. خدا قيام دارد. اولين كار قيام خدا نشر توحيد است، بعد تأسيس حكومت قسط و عدل است، بعد گسترش قسط و عدل در جوامع انساني استاما آن مطلب اول در سوره مباركه آل عمران بيان شده است كه شهدالله أنه لا اله الا هو الملائكه و اولوا العلم قائماً بالقسط (11). خدا كه قائم بالقسط است، شاهد بر توحيد است. زيرا در جهان چون قسط و عدل ونظم نيست، پس بيش از يك مبدا حاكم نيست، بيش از يك مبدا آفريدگار و پروردگار نيست! اين قيام به قسط كه سند وحدانيت و نشر توحيد است، اولين برنامه ولي عصر (ارواحنا فداه) است. ازامامان معصوم (عليهم السلام) رسيده است: روزگاري مي رسد كه جهان پر از جور و ظلم مي شود. و منظور از جور و ظلم در اين مطلب اول جرم اعتقادي و ظلم شركي و فكري است. فرمودند: روزي مي رسد كه هيچ كس نمي تواند بگويد الله، مگر مستخفياً. در خفا مي گويد:لا اله الاالله. آنچه در علن است و در همه جا حاكم است شرك است و شرك ظلم عظيم است. اين ظلم اعتقادي كه جهان گستر شد، با ظهور ولي عصر (ارواحنا فداه) رخت برمي بندد و آن قسط و عدل و قيام به قسط و عدل توحيدي منتشر مي شود و بشريت به عدل وحدانيت مي رسند و به قسط توحيد بار مي يابند. سراسر عالم را لااله الاالله احاطه مي كند و در چهره پرچم پرافتخار ولي اش نوشته است: البيعه لله. اين اولين ظهور قيام آن حضرت است كه او قائم بالقسط است و مظهر اين نام مبارك است و آن شرك و ظلم شركي را برمي دارد و عدل توحيدي را به عنوان بهترين عقيده گسترش مي دهد. وقتي مردم را موحد كرد، به فكر تاسيس حكومت اسلامي است. چون وعدالله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم في الارض و ليمكننهم في الارض و ليستخلفنهم و ليمكننهم في الارض (12). وعده خدا آنگاه انجاز مي شود، وجود مبارك اش حكومتي تشكيل مي دهد براساس البيعه لله كه اين حكومت به نام دولت حق است.
وقتي هم كه متولد شد، و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض (13) را قرائت كرد. اينها كه مستضعف در زمين اند، عظيم در ملكوت اند! اينها مستضعف نيستند نزد فرشته ها. اينها دعي في ملكوت السموات عظيماً (14). لكن مستضعف در زمين اند. اين مستضعفان در زمين وارثان الهي اند، از طرف ذات اقدس اله به امامت و رهبري بارمي يابند، و خداوند همانطوري كه با بعثت و رسالت و نبوت بر مومنين منت نهاد، لقد من الله علي المومنين (15)، با امامت خاتم اوصياء وخاتم اولياء بر مومنين منت مي نهد و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض ونجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين. اين امامت است كه همتاي آن نبوت و رسالت است و مايه منت. منت آن نعمت عظمي است كه حمل اش و هضم اش دشوار است! اين دومين مطلب و برنامه وجود مبارك ولي عصر كه براساس الذين ان مكناهم في الارض اقام الصلاه و اتوا الزكاه و امروا بالمعروف و نهوا عن المنكر و لله عاقبه الامور (16) عمل مي كند. حكومت، حكومت قسط و عدل است.
حال اگر هيئت حاكمه حق بودند، اگر قوانين حق بود، اگر دستگاه قضايي حق بود، دستگاه اجرايي حق بود، توده مردم هم حق پذيراند و به حق عمل مي كنند. اينجا است كه آيه سوره مباركه حديد جامه عمل مي پوشد كه ليقوم الناس بالقسط (17). همه مردم مي شوند قائم بالقسط؛ اما تحت رهبري كسي كه مظهر قائماً بالقسط است و آن وجود مبارك ولي عصر است كه اين ايام مخصوص آن حضرت است از نظر ظهور.
¤ در عصر غيبت يا منتظريم يا جاهل !
اما فصل سوم كه وظيفه مردم و امت اسلامي در عصر غيبت است؛ اين وظيفه بعد از آن معرفت فراهم مي شود. ما از چيزي پاس مي داريم كه او را بشناسيم. منتظر شيء يا شخصي هستيم كه او را بشناسيم. اگر او را درست شناختيم، منتظر او خواهيم بود و اگر او را نشناختيم، منتظر نيستيم. اما اينچنين نيست كه اگر كسي منتظر نبود، حيات معقول دارد و زنده است. انسان در عصر غيبت يا منتظر است، يا گرفتار جاهليت. ما در عصر غيبت شق سوم و قسم سوم نداريم. يا مردم منتظران راستين ظهور ولي عصر (ارواحنا فداه)اند، يا اگر منتظر نشدند، در جاهليت به سر مي برندبرهان مسئله اين است: اين سخن به تعبيرات گوناگون از همه معصومين (عليهم الصلاه و عليهم السلام) رسيده است كه زمين بي حجت نخواهد بود. اين حجتي كه در اين نصوص دارد لولا الحجه لساخت الارض (18). اين حجت فقهي نيست. اين حجت اصولي نيست. اين ظاهر يك آيه يا يك ظاهر حديث نيست. اين اجماع يا شهرت نيست. منظور از اين حجت آن خليفه خدا، آن انسان كامل، آن مظهر اسم اعظم كه هم تشريع از اوست به اذن خدا، هم تكوين از اوست به اذن خدا. اگر چه اين رابطه اي رخت بربندد، فيض به مردم نمي رسد، ساخت الارض باهلها.
در سوره انبياء ذات أقدس اله اهميت توحيد را طرحي بيان مي كند كه مي فرمايد: اگر توحيد نباشد و شرك در عالم حكومت كند، لوكان فيهما الهه الاالله لفسدتا(19). اين نصوص مظهريت همان آيه سوره انبياء را تبيين مي كند. يعني اگر گيرنده فيض نباشد از طرف خدا، و رساننده فيض نباشد از طرف خدا، اين رابطه قطع شود، فيض به انسان ها نمي رسد. وقتي فيض به انسان و اهل زمين نرسيد، اين زمين رخت برمي بندد.اينكه گفتند: احيانا شب نيمه شعبان شب قدر است. براي آن است كه وقتي چنين عنصر كاملي، انسان كاملي ظهور مي كند، آن رابطه خاص و فيض رساني ذات أقدس اله تجلي مخصوص دارد. گرچه سراسر جهان هستي تجلي خداست؛ الحمدلله المتجلي لخلقه بخلقه(20). اما شب قدر جاي نزول قرآن است، مقدرات تقدير مي شود.
شب نيمه شعبان جاي ميلاد ولي عصر است، مقدرات تدوين مي شوند. مقدمات اوليه مقدرات در نيمه شعبان، تعقيب اش در نوزده ماه مبارك، تكميل نيمه نهايي اش در 21 ماه مبارك رمضان و تكميل تام اش در بيست و سوم ماه مبارك! شبي كه امام به دنيا مي آيد، مثل شبي كه قرآن نازل مي شود، حرمت قدر دارد. و اگر حرمت قدر دارد، فرشتگان در شب قدر نازل مي شوند. اين همه ملائكه كه در شب قدر نازل مي شوند و مستقيما مهماندار همه فرشتگان وجود مبارك ولي عصر (أرواحنا فداه) است، اگر ما او را درست بشناسيم و منتظر او باشيم، حتما فيض فرشتگان فرو آمده به ما هم مي رسد. تنها خواسته ما در چنين شبي اين نباشد كه بيماران را شفا بدهند يا مشكلات مالي را حل كنند. مخصوصا طلاب علوم عالم رباني شدن، مؤلف خوب شدن، محقق خوب شدن، فقيه خوب شدن، مفسر خوب شدن، حكيم خوب شدن، متكلم خوب شدن را در اين شب ها از ذات أقدس اله به بركت مولود ميلاد بخواهند. به بركت نزول فرشته ها مسئلت كنند؛ استقرار نظام، دوام نظام، گسترش نظام، تحكيم نظام در سراسر گيتي را از ذات أقدس اله مسئلت كنند. همت هاي بلند مايه استجابت هاي دعا خواهد بود. به هر تقدير ما وقتي منتظر آن حضرتيم كه حضرت را بشناسيم. وقتي حضرت را مي شناسيم كه بدانيم در هر عصري انسان كامل موجود هست. تنهامهدي موعود نيست كه ديگران هم معتقدند! فرق ما با ديگران اين است كه ما به مهدي موجود موعود معتقديم. وگرنه كدام مسلمان غيرشيعه است كه به مهدي موعود معتقد نباشد! در پايان زمان و آخر الزمان انسان وارسته اي ظهور مي كند، نام مبارك اش كذا لقب پربركت اش مهدي، به اسم قيام ظهور مي كند، اين را غالب مسلمين معتقدند. اما خصيصه ما اماميه و اثني عشريه اين است: معتقديم به مهدي موجود موعود (عليه و علي آبائه آلاف التحيه والثناء). پس چنين انساني موجود است، اولا كه هيچ عصري از چنين انساني خالي نيست، وگرنه لساخت الأرض بأهلها. و در بسياري از روايات آمده است كه حجتي از ما خالي نيست كه مبادا كسي حجت را به معناي جامع و شامل معنا كند. فرمودند: از خاندان ماست، از ماست، هرگز زماني نمي آيد كه زمين از ما خالي باشد!
¤اگر امام را نشناسيم ...
مطلب بعدي آن است كه از رسول گرامي رسيده و فريقين نقل كرده اند، من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتتا جاهليه(21). اگر كسي بميرد و ولي عصرش را نشناسد، مرگ او، مرگ جاهليت است. چون مرگ عصاره حيات است، اگر مرگ جاهليت بود، يقينا حيات، حيات جاهلي است. ممكن نيست حيات معقول باشد، مرگ جاهلي! كما تعيشون تموتوا! اگر مرگ جاهليت شد، نشان مي دهد كه حيات، حيات جاهلي است.خوب، اگر كسي امام اش را نشناسد، منتظر او نيست. و اگر منتظر او نبود، حيات او حيات جاهلي است. در جاهليت به سر مي برد. ممكن است كسي به حسب ظاهر در خدمت قرآن باشد، در مسجد پيغمبر باشد، در جايگاه پيغمبر نماز بخواند، ولي حيات او حيات جاهليت باشد! فاطمه كبري، فاطمه زهرا، سيده نساء عالميان (عليها آلاف التحيه والثناء) در هنگام استرداد حق خلافت و ولايت در مسجد مدينه چنين فرمود: افحكم الجاهليه يبغون و من احسن من الله حكما لقوم يوقنون(22). بنابراين اگر كسي امام زمان اش را نشناسد، يقينا منتظر او هم نخواهد بود. وقتي نشناخت و منتظر نبود، حيات او مي شود حيات جاهليت. و چون حيات اش حيات جاهلي است. مرگ او هم مرگ جاهليت است. ولي وقتي امام اش را شناخت كه او همه كارهاي ما را به اذن خدا مي داند، مظهر قائم علي كل نفس يما كسبت (32) هست، چنين انساني منتظر اوست. و انتظار را هم از نظر فرهنگي معنا كردند، هم از نظر نظامي.
از نظر فرهنگي از وجود مبارك امام رضا (عليه و علي آبائه و ابنائه آلاف التحيه والثناء) رسيده است كه رحم الله امرء حدث نفسه علينا و احيا امرنا(42). در عصر غيبت منتظر حيرت باشد به اين نحو كه خود را در محدوده امر ما منحصر كند و از قلمرو دستورات ما بيرون نرود، اين درباره خودسازي. تلاش و كوشش اين باشد كه امور ما، معارف ما، مآثر ما، مكتب ما را احياء كند، اين درباره احياي ديگران. رحم الله امرء، رحم الله عبدا حدث نفسه علينا و احيا امرنا.
آنگاه يكي از شاگردان عرض مي كند: آيا الآن كه ما در ستم و رنج و محدويت و محروميت به سر مي بريم، عبادت ما، اطاعت ما، نماز ما فضيلت دارد يا نه؟ حضرت فضائل فراواني ذكر مي كند، بعد مي فرمايد: فضيلت عظمي مال آن دولت حق و حكومت حق است كه به وسيله آخرين ولي خدا ظهور مي كند. پس اگر كسي ولي الهي را شناخت، امرش را احياء مي كند و جان خود را در محدوده امر او منحصر مي كند تا فيض الهي از باطن او نشأت بگيرد.
¤ انقلاب دروني ولي عصر ( عج)
ولي عصر چندين كار دارد؛ يكي از كارهائي كه منتظران بايد به آن فيض برسند اين است؛ به تعبير سيدنا الاستاد علامه طباطبائي (رضوان الله تعالي عليه) امامان الهي، امامت به معناي اعم از انبياء هم به اين امامت به معناي اعم رسيده اند، آنها رهبري دلها را به عهده دارند. خداوند درباره اوليا خاص خود چنين فرمود: و جعلنا هم ائمه يهدون يامرنا (52). يعني اين انبياي الهي، اين اولياي الهي را من رهبران فكري مردم قرار دادم. اينها مردم را با دستورات غيبي من هدايت مي كنند. يهدون يامرنا.
يك امر ظاهري است كه اين هنگام ظهور پديد مي آيد، تأسيس حكومت است، اجراي حدود است و مانند آن. يك امري است كه در بسياري از آيات قرآني چهره ملكوتي را نشان مي دهد كه انما امره اذا اراد شيئاً ان يقول له كن فيكون (62). امر خدا با تدريج نيست. آن چهره تدريجي نشئه طبيعت را ارائه مي كند. قدر اقواتها في اربعه ايام (72) و مانند آن.
كاري كه خدا براي بشر عادي مي كند در طي فصول چهارگانه است و دوازده ماهه! قدر اقواتها في اربعه ايام. اما كاري كه براي مردم (سلام الله عليها) مي كند، همان است كه زكريا را شگفت انگيز كرد؛ كلما دخل عليها زكريا المحراب وجد عندها رزقا، قال يا مريم انا لك هذا قالت هو من عندالله ان الله يرزق من
يشاء (82). اين چنين رزقي مي شود ملكوت كه با كن فيكون حل است. اولياي الهي كه رهبران دلهاي مردم اند، يهدون بامرنا يند. يعني با كن فيكون كار مي كنند. آن نازل ترين حاجت حل مشكلات مادي است.
اگر كسي بخواهد منقلب بشود، از جهل به علم منقلب بشود، از ظلم به عدل منقلب بشود، از سوء خاتمت به حسن عاقبت منتقل بشود، از دوزخ به بهشت منتقل بشود، اين با كن فيكون اي است كه ولي عصر به اذن خدا انجام مي دهد. آن تحولاتي كه در انسان پديد مي آيد، اين كار حوزه و دانشگاه نيست! آن انقلابي كه در انسان رخنه مي كند، كار مدرسه و مكتب نيست! نمونه اي از آن انقلاب را در انقلاب اسلامي ايران به رهبري امام راحل (رضوان الله تعالي عليه) ديده ايم كه كل مملكت عوض شد و نمونه بارز را در اين دفاع مقدس هشت ساله ديده ايم كه طبق بيان نوراني امام سجاد (سلام الله عليه) هيچ پدري به فكر فرزند نبود و هيچ شوهري به فكر همسر نبود، دعاي امام سجاد چهره ملكوتي دارد. اينها يهدون بامرنايند. آنكه فرزند خردسالش را مي بويد و مي بوسد و براي هميشه رها مي كند و به خط مقدم مي رود، اين با تحول دروني قلب است و ديگر هيچ! اين با درس و بحث پديد نمي آيد! اگر آن شور و شوق نبود كه اين مملكت محفوظ نبود! در روايات اصحاب حضرت دارد: كهن سال و سالمند در بين اصحاب ولي عصر مثل نمك طعام است! بسيار كم است. غالب اصحاب ولي عصر (ارواحنا فداه) را نسل جوان تشكيل مي دهند، اينها كه اشتياق شان به طبيعت زياد است، براساس يهدون بامرناي ولي عصر متحول مي شوند. با كن فيكون متحول مي شوند. وگرنه اين جهان رهبران فراواني ديده است كه گاهي نهصد و پنجاه سال رنج كشيدند، ولي طرفي نبستند مثل نوح. تا وجود مبارك ولي عصر مظهر قائماً بالقسط نباشد و دلها را متحول نكند، حكومت جهاني پديد نمي آيد!
بهترين انتظار آن است كه انسان قلب را در اختيار كسي قرار بدهد كه او به ا ذن خدا زير و رو كند؛ يهدون بامرنا! انسان اگر متحول شد و منقلب شد، عالم را در كام خود شيوا و شيرين مي بيند. چيزي براي او تلخ نيست. هيچ حادثه اي آن توان را ندارد كه قلب متحول شده را قبض كند! الا آن اولياء الهي لا خوف عليهم و لا هم يحزنون (92). اين اختصاص به قيامت ندارد؛ در دنيا هم اينچنين است. پس كسي منتظر آن حضرت است كه حضرت را بشناسد! و اگر شناخت، حيات او حيات معقول است، انتظار او انتظار معقول. و اگر نشاخت، حيات او حيات جاهلي است، مرگ او مرگ جاهلي است. چنين موجودي منتظر نخواهد بود.
اميدواريم ذات اقدس اله آن توفيق را مرحمت كند كه هم ذات مبارك ولي مان را درست بشناسيم و هم برنامه هاي حكومت و دولت آن حضرت را درست ارزيابي كنيم، و هم وظيفه خود را در عصر غيبت كه احياي امر آن حضرت است عمل كنيم، آنگاه قلب ما شايسته آن بشود كه مجراي فيض ولي مان قرار گيرد و جزء يهدون بامرنا بشود.وقتي قلب هدايت شود، قالب و بدن هم به دنبال قلب هدايت شده حركت مي كند! امشب دعاي كميل را خواهيد خواند، آن صلوات مخصوص اي كه در هنگام زوال شمس در هر روز شعبان مستحب است و وجود مبارك امام سجاد (سلام الله عليه) مي خواند، مي خوانيد و احياناً شب قدر است، مقدرات كل نظام را از ذات اقدس اله مسئلت كنيد؛ چيزهائي بخواهيد و از خدا بخواهيد كه ماندني باشد براي همه و براي خود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین ۱۳۸۷ساعت 22:41  توسط کیهانی ثابت  | 

چون زلف توام جانا در عين پريشاني
چون باد سحرگاهم در بي سر و ساماني
من خاكم و من گردم من اشكم و من دردم
تو مهري و تو نوري تو عشقي و تو جاني
خواهم كه ترا در بر بنشانم و بنشينم
تا آتش جانم را بنشيني و بنشاني
اي شاهد افلاكي در مستي و در پاكي
من چشم ترا مانم تو اشك مرا ماني
در سينه سوزانم مستوري و مهجوري
در ديده بيدارم پيدايي و پنهاني
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازي
من سلسله موجم تو سلسله جنباني
از آتش سودايت دارم من و دارد دل
داغي كه نمي بيني دردي كه نمي داني
دل با من و جان بي تو نسپاري و بسپارم
كام از توو تاب از من نستانم و بستاني
اي چشم رهي سويت كو چشم رهي جويت؟
روي از من سرگردان شايد كه نگرداني
رهي معيري

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین ۱۳۸۷ساعت 22:39  توسط کیهانی ثابت  | 

ساقیا آمد عید مبارک بادت              وان مواعید که کردی مرواد از یادت
 
سال ۱۳۸۷ بر شما مبارک امیدوارم سالی پر از  خیر وبرکت ُ موفقیت  سلامتی ُ  شادکامی درکنار خانواده وسایر عزیزانتان داشته باشید برای سلامتی وتعجیل در ظهور آقا امام زمان در این سال نو  صلوات
هفت سین سال ۸۷
سلامتي
سعادت
سيادت
سرور
سروري
سبزي
سرزندگي
هفت سين سفره زندگيتان باشد.
نوروز ۸۷ مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۶ساعت 11:33  توسط کیهانی ثابت  | 

دانش ما از آغاز جشن گرفتن نوروز بسيار محدود است. مدارک نوشتاری در تاريخ ايران، تا قبل از قرن اول بعد از ميلاد ذکری از نوروز نمی کنند. هرچند که بسياری از محققان بر اين عقيده هستند که يکی از دلايل ساختمان مجموعه پارسه (تخت جمشيد)، جشن گرفتن نوروز و بارعام نوروزی شاهنشاهان هخامنشی بوده، اما نبود هيچگونه نشانه ای از وقوع اين مراسم در دوران هخامنشی، برای بعضی از دانشمندان اين سوال را پيش آورده که آيا نوروز در دوران باستانی به عنوان يک مراسم دولتی جشن گرفته می شده يا نه؟
نخستين برخورد ما با نوروز در مدارک تاريخی به سلطنت ولاش اول اشکانی باز می گردد. ولاش اول را عموما" پايه گذار بسياری از مراسم ايرانی از جمله سده می دانند و نوشته شدن قسمتهايی از اوستا را نيز به دوران او نسبت می دهند. متاسفانه کمبود مدارک کامل ما را از تحقيق لازم در مورد جزئيات برگزاری نوروز در دوران اشکانی محروم می کند.
برعکس، از مراسم نوروز در دوران ساسانی(650-224 پ م) اطلاعات جامعی در دست داريم. کتيبه های ساسانی، پند نامه ها و ديگر قطعه های ادبيات ايرانی ميانه، از برگزاری جشن سال نو در دربار ساسانی صحبت می کنند. مراسم بار نوروزی که در آن شاهنشاه برای تمام اعضای دولت و نمايندگان ملت، بارعام ترتيب می داد، از بازمانده های مراسم ساسانی است.
مراسم بارعام شاهانه در دوران بعد از اسلام نيز باقی ماند و تمام شاهان ايران، حتی پادشاهانی که از اصل غير ايرانی ميامدند (مانند سلاطين غز و مغول) نيز دربار خود را برای برگزاری رسوم ايرانی و از جمله نوروز آماده می کردند. در دربار خلفای عباسی که از بسياری جهات خود را ادامه شاهنشاهان ساسانی می دانستند، نوروز از مهمترين جشنهای سال بود و بار نوروزی با تمام جلال و شکوه آن انجام می گرفت.
با وجود داشتن مدارک مورد اطمينان در مورد جشن گرفته شدن نوروز در دوران ساسانی، دليلی در دست نداريم که نوروز را جشنی با گذشته بسيار قديميتر از دوران ساسانی فرض نکنيم. بسياری از جشنهای مهم جهان در ابتدا تنها بوسيله مردم عامی برگزار می شدند و جزو برنامه های سلطنتی حساب نمی گشتند. قديمی بودن و دست نخوردن مراسم نوروز می تواند گواهی از اين باشد که اين جشن مدتها قبل از اينکه پادشاهان ساسانی (و شايد اشکانی) آنرا تبديل به جشنی رسمی کنند، وجود داشته و مانند امروز، بوسيله همه مردم ايران جشن گرفته می شده.

ريشه های تاريخی نوروز
اکثر مردم نوروز و جشنهای جنبی آن (چهارشنبه سوری و سيزده بدر) را جشنهايی با گذشته صد در صد ايرانی می دانند. بعضی از اين مراسم، بخصوص چهارشنبه سوری، بخاطر اهميت آتش در آن، حتی وابسته به دين زرتشت دانسته شده. از طرفی، شواهد مختلف نشاندهنده اين مطلب هستند که اين جشنها تاريخی فراتر از قوم «ايرانی» (به معنای قوم هندو-اروپايی مهاجری که در حدود سال سه هزار سال قبل به ايران آمدند) دارند و احتمالا" از مراسم قبل از آريايی اين فلات سرچشمه می گيرند و چه بسا اقوام عيلامی، کاسی، گوتی و ديگر اقوام باستانی نيز آنها را جشن می گرفته اند.
منبع اطلاعات ما در مورد باورهای اقوام هندو-ايرانی و بعدا" ايرانی، در درجه اول قديمترين قسمتهای اوستا و در حالت دوم، مقايسه باورهای ديگر مردم هندو-اروپايی (بخصوص هندو-آريايی ها) با باورهای ايرانيان باستان است. ريگ ودا، قديميترين بخش وداهای هندو-آريايی، يکی از بهترين منابع موجود برای پی بردن به اصول اعتقادی و جشنها و مراسم اقوام آريایی (هندو-ايرانی) است. باورهای اقوام ديگر مانند سکاها، نورستانی ها، و مردم ايرانی زبانی که در ماوراالنهر و مناطق شرق کوههای پامير زندگی می کردند نيز می توانند الگوهای ما برای فهميدن باورهای ايرانی های باستان باشند.
در اوستا، بخصوص در گاثاها و بقيه يسناها که قديميترين بخشهای اين کتاب هستند، هيچگاه صحبتی از نوروز و جشنهای وابسته به آن نشده است. مراسم اوستايی اصولا" نيايشهايی به امشاسپندان مختلف و فره وشی ها هستند. يسناها سرودهايی هستند که برای ستايش ميترا، آناهيتا، ورونا، هوم، و ديگر امشاسپندان نوشته شده اند که در جشنهای وابسته به آنها بايد خوانده شوند (کلمه های «جشن» و «يسنا» از يک ريشه هستند). در نتيجه، دربخشهای قديم اوستا ذکری از جشنهای نوروز، چهارشنبه سوری، سيزده بدر و يا حتی سده نداريم. نخستين نشانه از نوروز در اوستا، در فرگرد دوم «ويديودات» است که در ضمن توضيح زندگی «ييم» (جمشيد)، به دستور برگزاری نوروز نيز اشاره شده (اين روايت را فردوسی نيز ذکر می کند). اما ويديودات از اخيرترين بخشهای اوستاست که به احتمال زياد يا در دوران ساسانی نوشته شده و يا در آن دوران بطور کامل بازنويسی شده و بسياری از باورهای زرتشتی ساسانی در اين کتاب وارد شده.
با نگاه کردن به باورهای مندرج در ريگ ودا نيز اثری از مراسمی مانند جشنهای بالا نمی بينيم. جشن شروع سال در نزد اين اقوام اهميت زيادی نداشته و ذکر خاصی از برگزاری مراسم بخصوصی برای آن نمی کنند. همچنين در باورهای مردم نورستان افغانستان که تا صد سال قبل که به جبر مسلمان شدند، زير نام «کافران» به پرستش خدايان باستانی هندو-ايرانی ادامه می دادند، هيچ اثری از نوروز وجود ندارد، هرچند که جشنهای سنتی نزد اين مردم کاملا" حفظ شده است.
از طرفی، با نگاه کردن به طرز زندگی اقوام هندو-ايرانی و مقايسه آن با اقوام ساکن ايران و بين النهرين، می توانيم به نتايجی در مورد ريشه های تاريخی نوروز و جشنهای ديگر مربوط به آن برسيم. اقوام هندو-ايرانی بطور اعم، از راه دامداری و پرورش اسب زندگی می کردند و زندگی آنها برمبنان کوچ نشينی بنا شده بود. اين طرز زندگی به اين معنی بود که هندو-ايرانی های باستان (مانند سکاهای دوران تاريخی، سرمتها، هيونها، مغولان، و ترکها) به دنبال حيوانات خود برای پيدا کردن چراگاههای سرسبز روان بودند. در دشتهای محل سکونت اين اقوام، فقط دو فصل زمستان و تابستان معنی داشت و به دليل طبيعت نامعمول آن، خط تقسيم و زمان اين دو فصل همواره نامعلوم بود.
اما مردم ساکن فلات ايران، عيلامی ها، کاسی ها، گوتی ها، اورارتو، ميتانی ها، و تا حد بيشتری مردمان ساکن بين النهرين، وابسته به زندگی کشاورزی ساکن بودند. اين بدين معنی بود که ترتيب کاشت، داشت، و برداشت محصولاتی نظير گندم، مشغله اصلی اين مردم محسوب می شد و زمان انجام هرکدام از اين وظايف، اهميت خاصی داشت. می بينيم که نوشتن تقويمهای نجومی که برمبنای آن حصول فصلها را معين می کردند، از دستاوردهای اين مردم است. طغيانهای سالانه رودخانه ها، شروع فصل گرما، زمان برداشت محصول، زمان رها کردن نوبتی زمين ها، همه و همه از مشغوليات زندگی کشاورزی بوده و هستند. به همين دليل، تقسيم سال به دوازده ماه و چهار فصل (که حضورشان در اين منطقه کاملا" حس می شد)، تقسيم ماه به بيست و هشت روز (بر مبنای تقويم قمری) و وضع کردن هفته، همه از تقسيمات مردم سومر و بابل بود که از طرف مردمان همسايه آنها نيز استفاده می شد.
از جشن گرفته شدن آغاز بهار در بابل باستان مدارک بسياری در دست داريم. در روز آغاز بهار، پادشاه به سوی معبد مردوک، خدای بابل، می رفت و با در دست گرفتن دستهای اين خدا، حمايت او را از سلطنت خود نشان می داد. بعد از اين مراسم، پادشاه به قصر سلطنتی باز می گشت و دستور بارعام می داد که همه مردم می توانستند به ملاقات پادشاه بيايند. اهميت اين مراسم را در آنجايی می توانيم ببينيم که بعد از تسخير بابل از طرف کورش، پادشاهان پارسی تا زمان خشايارشا نيز هرساله اين مراسم را انجام می دادند. پايان جشنهای بهاری در روز سيزدهم بهار (که اولين بار در افسانه های بابلی به عنوان عدد شوم شناخته شد) با رفتن همه اهالی شهر، از جمله شخص پادشاه، به طرف دشتهای خارج از شهر اعلام می شده (نمونه اين رسم را می توان در داستان حضرت ابراهيم مشاهده کرد).
از سوی ديگر، بسياری از فرهنگهای جهان، از بابل باستان گرفته تا سلتهای اروپايی، مراسمی مانند برافروختن آتش در پايان فصل برداشت دارند. اصولا" روشن کردن آتش بعد از خرمن چينی جزو مراسم بسيار معمول همه جوامع کشاورزی بوده و حتی امروزه نيز در کشورهای اروپايی می توان نظير آن را مشاهده کرد. در ايران نيز امروزه در طی مراسم جشن سده (که جشن رسمی پايان فصل برداشت بوده)، برافروختن آتش مرسوم است. به همين ترتيب، می توان روشن کردن آتش در چهارشنبه سوری را نوعی از همين مراسم دانست.
بطور خلاصه، می شود حدس زد که جشن آغاز بهار و مراسم روشن کردن آتش و خارج شدن از شهر، از آيينهای جوامع کشاورزی مقيم ايران بوده است. اما اقوام ايرانی بعد از مهاجرت به اين کشور و ساکن شدن در آن، به اقتباس اين مراسم پرداختند و با وارد کردن بعضی از عقايد خود (تشبيه حلول بهار به پيروزی راستی بر دروغ)، آنرا تبديل به جشنی کاملا" ايرانی کردند. اين جشن، که شايد از دورانی حتی قبل از زمان هخامنشی بوسيله اين مردم برگزار می شده، تا مدتها جشنی مردمی بوده که توانسته به دليل طبيعت غير دينی و غير سياسی خود، به جشنی عمومی برای همه مردم تبديل شود و کم کم به صورت جشنی درآيد که حتی دستگاه دولتی اشکانی و ساسانی نيز آنرا به عنوان مراسم رسمی خود انتخاب کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۶ساعت 9:38  توسط کیهانی ثابت  | 

مكان ولادت حضرت رسول (ص)ولادت رسول خدا «ص» در مكه بوده، و در خانه‏اى در شعب ابى طالب كه بعدها رسول خدا آنرا به عقيل بن ابى طالب بخشيد، و فرزندان عقيل آنرا به محمد بن يوسف ثقفى فروختند و محمد بن يوسف آنرا جزء خانه خويش ساخت و به نام او مشهور گرديد. و در زمان هارون، مادرش خيزران آنجا را گرفت و از خانه محمد بن يوسف جدا كرد و مسجدى ساخت و بعدها بصورت زيارتگاهى در آمد، و بعدا كه وهابيون در حجاز تسلط يافته و مكه را گرفتند روى نظريه عبد الوهاب مؤسس مذهبشان كه تبرك به قبور پيمبران و مردان صالح الهى را شرك مى‏دانستند، و بهمين جهت قبور ائمه دين و بزرگان اسلام را در مكه و مدينه ويران كردند، آنجا را نيز ويران كرده و بصورت مزبله و طويله‏اى در آوردند.
تنها با اصرار شيخ عباس قطان شهردار وقت مكه و درخواست وى از ملك عبد العزيز قرار شد تا در آنجا كتابخانه‏اى بنا كنند كه امروزه به نام «مكتبة مكة المكرمه» شناخته مى‏شود . (1) اكنون بسيارى از مسلمانان تركيه پشت در اين كتابخانه نماز مى‏خوانند.

و برخى گفته‏اند: ولادت آنحضرت در خانه‏اى در نزديكى كوه «صفا» بوده است. (2)

پى‏نوشت:

1 ـ فى رحاب بيت الله الحرام، ص 263

2 ـ سيره ابن هشام (پاورقى) ج 1 ص .158

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۶ساعت 9:32  توسط کیهانی ثابت  | 

 بسم الله الرحمن الرحيم
ولادت
امام ابو جعفر،باقر العلوم،پنجمين پيشواى ما،جمعه‏ى نخستين روز ماه رجب سال پنجاه و هفت هجرى در شهر مدينه چشم به جهان گشود. او را«محمد»ناميدند و«ابو جعفر»كنيه و«باقر العلوم‏»يعنى‏«شكافنده‏ى دانشها»لقب آن گرامى است.

به هنگام تولد هاله‏يى از شكوه و عظمت نوزاد اهل بيت را فرا گرفته بود،و همچون ديگر امامان پاك و پاكيزه به دنيا آمد.

امام باقر (ع) از دو سو-پدر و مادر-نسبت‏به پيامبر و حضرت على و زهرا عليهم السلام مى‏رساند،زيرا پدر او امام زين العابدين فرزند امام حسين،و مادر او بانوى گرامى‏«ام عبد الله‏» دختر امام مجتبى عليهم السلام است.

عظمت امام باقر (ع) زبانزد خاص و عام بود،هر جا سخن‏از والايى هاشميان و علويان و فاطميان به ميان مى‏آمد او را يگانه وارث آنهمه قداست و شجاعت و بزرگوارى مى‏شناختند و هاشمى و علوى و فاطميش مى‏خواندند.

راستگوترين لهجه‏ها و جذاب‏ترين چهره‏ها و بخشنده‏ترين انسانها برخى از ويژگيهاى امام باقر عليه السلام است.

گوشه‏يى از شرافت و بزرگوارى آن گرامى را در گزارش زير مى‏خوانيم:

پيامبر (ص) به يكى از ياران پارساى خود«جابر بن عبد الله انصارى‏»فرمود.اى جابر!تو زنده مى‏مانى و فرزندم‏«محمد بن على بن الحسين بن على بن ابيطالب‏»را كه نامش در تورات‏«باقر»است در مى‏يابى،بدانهنگام سلام مرا بدو برسان.

پيامبر در گذشت و جابر عمرى دراز يافت-و بعدها روزى به خانه‏ى امام زين العابدين آمد و امام باقر را كه كودكى خرد سال بود ديد،به او گفت:پيش بيا...امام باقر (ع) آمد.

گفت:برو...

امام باز گشت.جابر اندام و راه رفتن او را تماشا كرد و گفت:به خداى كعبه سوگند آيينه‏ى تمام نماى پيامبر است.آنگاه از امام سجاد پرسيد اين كودك كيست؟

فرمود:امام پس از من فرزندم‏«محمد باقر»است.

جابر برخاست و بر پاى امام باقر بوسه زد و گفت:فدايت‏شوم اى فرزند پيامبر (ص) ،سلام و درود پدرت پيامبر خدا (ص) رابپذير چه او ترا سلام رسانده است.

ديدگان امام باقر پر از اشگ شد و فرمود:سلام و درود بر پدرم پيامبر خدا باد تا بدان هنگام كه آسمانها و زمين پايدارند و بر تو اى جابر كه سلام او را به من رساندى.

علم امام
دانش امام باقر عليه السلام نيز همانند ديگر امامان از سر چشمه‏ى وحى بود،آنان آموزگارى نداشتند و در مكتب بشرى درس نخوانده بودند،«جابر بن عبد الله‏»نزد امام باقر (ع) مى‏آمد و از آنحضرت دانش فرا مى‏گرفت و به آن گرامى مكرر عرض مى‏كرد:اى شكافنده‏ى علوم! گواهى مى‏دهم تو در كودكى از دانشى خدا داد برخوردارى .

«عبد الله بن عطاء مكى‏»مى‏گفت:هرگز دانشمندان را نزد كسى چنان حقير و كوچك نيافتم كه نزد امام باقر عليه السلام،«حكم بن عتيبه‏»كه در چشم مردمان جايگاه علمى والايى داشت در پيشگاه امام باقر چونان كودكى در برابر آموزگار بود .

شخصيت آسمانى و شكوه علمى امام باقر (ع) چنان خيره كننده بود كه‏«جابر بن يزيد جعفى‏»به هنگام روايت از آن گرامى مى‏گفت:«وصى اوصياء و وارث علوم انبياء محمد بن على بن الحسين مرا چنين روايت كرد...»

مردى از«عبد الله عمر»مساله‏يى پرسيد و او در پاسخ درماند،به سئوال كننده امام باقر را نشان داد و گفت از اين كودك بپرس و مرا نيز از پاسخ او آگاه ساز.آن مرد از امام پرسيد و پاسخى قانع كننده شنيد و براى‏«عبد الله عمر»بازگو كرد،عبد الله گفت:اينان خاندانى هستند كه دانششان خداداد است .

«ابو بصير»مى‏گويد:با امام باقر عليه السلام به مسجد مدينه وارد شديم،مردم در رفت و آمد بودند.امام به من فرمود:از مردم بپرس آيا مرا مى‏بينند؟از هر كه پرسيدم آيا ابو جعفر را ديده‏اى پاسخ منفى شنيدم،در حاليكه امام در كنار من ايستاده بود.در اين هنگام يكى از دوستان حقيقى آن حضرت‏«ابو هارون‏»كه نابينا بود به مسجد در آمد.امام فرمود:از او نيز بپرس.

از ابو هارون پرسيدم:آيا ابو جعفر را ديدى؟

فورا پاسخ داد:مگر كنار تو نايستاده است؟

گفتم:از كجا دريافتى؟

گفت:چگونه ندانم در حاليكه او نور رخشنده‏يى است .

و نيز«ابو بصير»مى‏گويد:امام باقر (ع) از يكى ازافريقائيان حال يكى از شيعيان خود به نام‏«راشد»را جويا شد.پاسخ داد خوب بود و سلام مى‏رساند.

امام فرمود خدا رحمتش كند.

با تعجب گفت:مگر او مرده است؟

فرمود:آرى.

گفت:چه وقت در گذشت؟

فرمود:دو روز پس از خارج شدن تو.

گفت:به خدا سوگند او بيمار نبود...

فرمود:مگر هر كس مى‏ميرد به جهت‏بيمارى است؟

آنگاه ابو بصير از امام در مورد آن در گذشته سئوال كرد.

امام فرمود:او از دوستان و شيعيان ما بود،گمان مى‏كنيد كه چشمهاى بينا و گوشهاى شنوايى براى ما همراه شما نيست وه چه پندار نادرستى است!به خدا سوگند هيچ چيز از كردارتان بر ما پوشيده نيست پس ما را نزد خودتان حاضر بدانيد و خود را به كار نيك عادت دهيد و از اهل خير باشيد تا به همين نشانه و علامت‏شناخته شويد.من فرزندان و شيعيانم را به اين برنامه فرمان مى‏دهم .

يكى از راويان مى‏گويد در كوفه به زنى قرآن مى‏آموختم،روزى با او شوخى كردم،بعد به ديدار امام باقر شتافتم،فرمود:

آنكه (حتى) در پنهان مرتكب گناه شود خداوند به او اعتنا و توجهى ندارد،به آن زن چه گفتى؟ از شرمسارى چهره‏ام را پوشاندم و توبه كردم،امام فرمود:تكرار نكن .

اخلاق امام
مردى از اهل شام در مدينه ساكن بود و به خانه‏ى امام بسيار مى‏آمد و به آن گرامى مى‏گفت: «...در روى زمين بغض و كينه‏ى كسى را بيش از تو در دل ندارم و با هيچكس بيش از تو و خاندانت دشمن نيستم!و عقيده‏ام آنست كه اطاعت‏خدا و پيامبر و امير مؤمنان در دشمنى با توست،اگر مى‏بينى به خانه‏ى تو رفت و آمد دارم بدان جهت است كه تو مردى سخنور و اديب و خوش بيان هستى!»در عين حال امام عليه السلام با او مدارا مى‏فرمود و به نرمى سخن مى‏گفت.چندى بر نيامد كه شامى بيمار شد و مرگ را رويا روى خويش ديد و از زندگى نوميد شد،پس وصيت كرد كه چون در گذرد ابو جعفر«امام باقر»بر او نماز گزارد.

شب به نيمه رسيد و بستگانش او را تمام شده يافتند،بامداد وصى او به مسجد آمد و امام باقر عليه السلام را ديد كه نماز صبح به پايان برده و به تعقيب نشسته است،و آن گرامى همواره چنين بود كه پس از نماز به ذكر و تعقيب مى‏پرداخت.

عرض كرد:آن مرد شامى به ديگر سراى شتافته و خود چنين خواسته كه شما بر او نماز گزاريد.

فرمود:او نمرده است...شتاب مكنيد تا من بيايم.

پس برخاست و وضو و طهارت را تجديد فرمود و دو ركعت نماز خواند و دستها را به دعا برداشت،سپس به سجده رفت و همچنان تا بر آمدن آفتاب،در سجده ماند،آنگاه به خانه‏ى شامى آمد و بر بالين او نشست و او را صدا زد و او پاسخ داد،امام او را بر نشانيد و پشتش را به ديوار تكيه داد و شربتى طلبيد و به كام او ريخت و به بستگانش فرمود غذاهاى سرد به او بدهند و خود بازگشت.

ديرى بر نيامد كه شامى شفا يافت و به نزد امام آمد و عرض كرد:

«گواهى مى‏دهم كه تو حجت‏خدا بر مردمانى ...»

«محمد بن منكدر»-از صوفيان آن روزگار-مى‏گويد:

در روز بسيار گرمى از مدينه بيرون رفتم،ابو جعفر محمد بن على بن الحسين را ديدم-همراه با دو تن از غلامانشان-يا دو تن از دوستانش-از سركشى به مزرعه‏ى خويش باز مى‏گردد با خود گفتم:مردى از بزرگان قريش در چنين وقتى در پى دنياست!بايد او را پند دهم.

نزديك آمدم و سلام كردم،امام در حالى كه عرق از سر و رويش مى‏ريخت‏با تندى پاسخم داد. گفتم:خدا ترا به سلامت‏بدارد آيا شخصيتى چون شما در اين هنگام و با اين‏حال در پى دنيا مى‏رود!اگر در اين حالت مرگ در رسد چه مى‏كنى؟

مناظرات امام
«عبد الله بن نافع‏»از دشمنان امير مؤمنان حضرت على عليه السلام بود و مى‏گفت:اگر در روى زمين كسى بتواند مرا قانع سازد كه در كشتن‏«خوارج نهروان‏»حق با على بوده است من بدو روى خواهم آورد.اگر چه در مشرق يا مغرب بوده باشد.

به عبد الله گفتند:آيا مى‏پندارى فرزندان على (ع) نيز نمى‏توانند به تو ثابت كنند؟گفت مگر در ميان فرزندان او دانشمندى هست؟

گفتند:اين خود سند نادانى توست!مگر ممكن است در دودمان حضرت على (ع) دانشمندى نباشد؟!پرسيد:در اين زمان دانشمندشان كيست،امام باقر عليه السلام را به او معرفى كردند و او با ياران خويش به مدينه آمد و از امام تقاضاى ملاقات كرد...امام به يكى از غلامان خويش فرمان داد بار و بنه‏ى او را فرود آورد و به او بگويد فردا نزد امام حاضر شود.

بامداد ديگر عبد الله با ياران خويش به مجلس امام آمد و آن گرامى نيز فرزندان و بازماندگان مهاجران و انصار را فرا خواند و چون همه گرد آمدند امام در حاليكه جامه‏اى سرخ فام بر تن داشت و ديدارش چون ماه فريبنده و زيبا بود فرمود:

سپاس ويژه خدايى است كه آفريننده‏ى زمان و مكان و چگونگى‏هاست‏حمد خدايى را كه نه چرت دارد و نه خواب آنچه در آسمانها و زمين است ملك اوست...گواهم كه جز«الله‏»خدايى نيست و«محمد»بنده‏ى برگزيده و پيامبر اوست،سپاس خدايى را كه به نبوتش ما را گرامى داشت و به ولايتش ما را مخصوص گردانيد.

اى گروه فرزندان مهاجر و انصار!هر كدامتان فضيلتى از على بن ابيطالب به خاطر داريد بگوييد.

حاضران هر يك فضيلتى بيان كردند تا سخن به‏«حديث‏خيبر»رسيد،گفتند:پيامبر در نبرد با يهودان خيبر،فرمود.

«لاعطين الراية غدا رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله،كرارا غير فرار لا يرجع حتى يفتح الله على يديه‏»«فردا پرچم را به مردى مى‏سپارم كه دوستدار خدا و پيامبر است و خدا و پيامبر نيز او را دوست مى‏دارند،رزم آورى است كه هرگز فرار نمى‏كند و از نبرد فردا باز نمى‏گردد تا خداوند به دست او حصار يهودان را فتح فرمايد».

-و ديگر روز پرچم را به امير مؤمنان سپرد و آن گرامى بانبردى شگفتى آفرين يهودان را منهزم ساخت و قلعه‏ى عظيم آنان را گشود.

امام باقر (ع) به عبد الله بن نافع فرمود:در باره‏ى اين حديث چه مى‏گويى؟

گفت:حديث درستى است اما على بعدها كافر شد و خوارج را به ناحق كشت!

فرمود:مادرت در سوگ تو بنشيند،آيا خدا آنگاه كه على را دوست مى‏داشت مى‏دانست كه او«خوارج‏»را مى‏كشد يا نمى‏دانست؟اگر بگويى خدا نمى‏دانست كافر خواهى بود.

گفت:مى‏دانست.

فرمود:خدا او را بدان جهت كه فرمانبردار اوست دوست مى‏داشت‏يا به جهت نافرمانى و گناه.

گفت:چون فرمانبردار خدا بود خداوند او را دوست مى‏داشت (يعنى اگر در آينده نيز گناهكار مى‏بود خداوند مى‏دانست و هرگز دوستدار او نمى‏بود پس معلوم مى‏شود كشتن خوارج طاعت‏خدا بوده است)فرمود:برخيز كه محكوم شدى و جوابى ندارى.

عبد الله برخاست و اين آيه را تلاوت كرد: «حتى يتبين لكم الخيط الابيض من الخيط الاسود من الفجر» -اشاره به آنكه حقيقت چون سپيده صبح آشكار شد-و گفت‏«خدا بهتر مى‏داند رسالت‏خويش را در چه خاندانى قراردهد» و

فرمود به خدا سوگند اگر مرگ در رسد در حال اطاعت‏خداوند خواهم بود زيرا من بدينوسيله خود را از تو و ديگر مردمان بى نياز مى‏سازم،از مرگ در آنحالت‏بيمناكم كه سرگرم گناهى باشم.

گفتم:رحمت‏خدا بر تو باد،مى‏پنداشتم كه شما را پند مى‏دهم اما تو مرا پند دادى و آگاه ساختى

ضرب سكه‏ى اسلامى به دستور امام باقر عليه السلام
در سده‏ى اول هجرى صنعت كاغذ در انحصار روميان بود و مسيحيان مصر نيز كه كاغذ مى‏ساختند به روش روميان و بنا بر مسيحيت نشان‏«اب و ابن و روح‏»بر آن مى‏زدند،«عبد الملك اموى‏»مرد زيركى بود،كاغذى از اين گونه را ديد و در مارك آن دقيق شد و فرمان داد آن را براى او به عربى ترجمه كنند،و چون معناى آن را دريافت‏خشمگين شد كه چرا در مصر كه كشورى اسلامى است‏بايد مصنوعات چنين نشانى داشته باشد،بى درنگ به فرماندار مصر نوشت كه از آن پس بر كاغذها شعار توحيد-شهد الله انه لا اله الا هو-بنويسند و نيز به فرمانداران ساير ايالات اسلامى نيز فرمان داد كاغذهايى را كه نشان مشركانه‏ى مسيحيت دارد از بين ببرند و از كاغذهاى جديد استفاده كنند.

كاغذهاى جديد با نشان توحيد اسلامى رواج يافت و به شهرهاى روم نيز رسيد و خبر به قيصر بردند و او در نامه‏يى به‏«عبد الملك‏»نوشت:

صنعت كاغذ هماره با نشان رومى مى‏بود و اگر كار تو درمنع آن درست است پس خلفاى گذشته‏ى اسلام خطا كار بوده‏اند و اگر آنان به راه درست رفته‏اند پس تو در خطا هستى ، من همراه اين نامه براى تو هديه‏اى لايق فرستادم و دوست دارم كه اجناس نشان دار را به حال سابق واگذارى و پاسخ مثبت تو موجب سپاسگزارى ما خواهد بود.عبد الملك هديه را نپذيرفت و به قاصد قيصر گفت:اين نامه پاسخى ندارد.

قيصر ديگر بار هديه‏اى دو چندان دفعه‏ى پيش براى او گسيل داشت و نوشت:

گمان مى‏كنم چون هديه را ناچيز دانستى نپذيرفتى،اينك دو برابر فرستادم و مايلم هديه را همراه با خواسته‏ى قبلى من بپذيرى.عبد الملك باز هديه را رد كرد و نامه را نيز بى جواب گذاشت.

قيصر اين بار به عبد الملك نوشت:دو بار هديه‏ى مرا رد كردى و خواسته مرا بر نياوردى براى سوم بار هديه را دو چندان سابق فرستادم و سوگند به مسيح اگر اجناس نشان دار را به حال پيش برنگردانى فرمان مى‏دهم تا زر و سيم را با دشنام به پيامبر اسلام سكه بزنند و تو مى‏دانى كه ضرب سكه ويژه‏ى ما روميان است،آنگاه چون سكه‏ها را با دشنام به پيامبرتان ببينى عرق شرم بر پيشانيت مى‏نشيند،پس همان بهتر كه هديه را بپذيرى و خواسته‏ى ما را بر آورى تا روابط دوستانه‏مان چون‏گذشته پا بر جا بماند.

عبد الملك در پاسخ بيچاره ماند و گفت فكر مى‏كنم كه ننگين‏ترين مولودى كه در اسلام زاده شده من باشم كه سبب اين كار شدم كه به رسول خدا (ص) دشنام دهند و با مسلمانان به مشورت پرداخت ولى هيچكس نتوانست چاره‏اى بينديشد،يكى از حاضران گفت:تو خود راه چاره را مى‏دانى اما به عمد آن را وا مى‏گذارى!

عبد الملك گفت:واى بر تو،چاره‏اى كه من مى‏دانم كدامست؟

گفت:بايد از«باقر»اهل بيت چاره‏ى اين مشكل را بجويى.

عبد الملك گفتار او را تصديق كرد و به فرماندار مدينه نوشت‏«امام باقر» (ع) را با احترام به شام بفرستد،و خود فرستاده‏ى قيصر را در شام نگهداشت تا امام عليه السلام بشام آمد و داستان را به او عرض كردند،فرمود:

تهديد قيصر در مورد پيامبر (ص) عملى نخواهد شد و خداوند اين كار را بر او ممكن نخواهد ساخت و راه چاره نيز آسان است،هم اكنون صنعتگران را گرد آور تا به ضرب سكه بپردازند و بر يك رو سوره‏ى توحيد و بر روى ديگر نام پيامبر (ص) را نقش كنند و بدين ترتيب از مسكوكات رومى بى نياز مى‏شويم.و توضيحاتى نيز در مورد وزن سكه‏ها فرمود تا وزن هر ده درهم از سه نوع سكه هفت مثقال باشد و نيزفرمود نام شهرى كه در آن سكه مى‏زنند و تاريخ سال ضرب را هم بر سكه‏ها درج كنند.

عبد الملك دستور امام را عملى ساخت و به همه‏ى شهرهاى اسلامى نوشت كه معاملات بايد با سكه‏هاى جديد انجام شود و هر كس از سابق سكه‏اى دارد تحويل دهد و سكه‏ى اسلامى دريافت دارد،آنگاه فرستاده‏ى قيصر را از آنچه انجام شده بود آگاه ساخت و باز گرداند.

قيصر را از ماجرا خبر دادند و درباريان از او خواستند تا تهديد خود را عملى سازد،قيصر گفت: من خواستم عبد الملك را به خشم آورم و اينك اين كار بيهوده است چون در بلاد اسلام ديگر با پول رومى معامله نمى‏كنند .

ياران و اصحاب امام
در مكتب امام ابو جعفر باقر العلوم-كه درود فرشتگان بر او-شاگردانى نمونه و ممتاز پرورش يافتند كه اينك به نام برخى از آنان اشاره مى‏شود:

1-«ابان بن تغلب‏»:محضر سه امام را دريافته بود-امام زين العابدين و امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهم السلام-ابان از شخصيتهاى علمى عصر خود بود و در تفسير،حديث،فقه، قرائت و لغت تسلط بسيارى داشت.والايى دانش ابان چنان بود كه امام باقر (ع) بدو فرمود در مسجد مدينه بنشين و براى مردمان فتوى بده زيرا دوست دارم مردم چون تويى را در ميان شيعيان ما ببينند.

ابان هر وقت‏به مدينه مى‏آمد حلقه‏هاى درس مى‏شكست و در مسجد جايگاه خطابه‏ى پيامبر را براى تدريس او خالى مى‏كردند.

چون خبر درگذشت ابان را به امام صادق (ع) عرض كردند فرمود:به خدا سوگند مرگ ابان قلبم را به درد آورد.

2-«زراره‏»:دانشمندان شيعه ميان پروردگان امام باقر و امام صادق عليهما السلام شش تن را برتر مى‏شمرند و زراره يكى از آنهاست.امام صادق (ع) خود مى‏فرمود:اگر«بريد بن معويه‏»و«ابو بصير»و«محمد بن مسلم‏»و«زراره‏»نمى‏بودند آثار پيامبرى (معارف شيعه) از ميان مى‏رفت،آنان بر حلال و حرام خدا امينند.و باز مى‏فرمود:«بريد»و«زراره‏»و«محمد بن مسلم‏»و«احول‏»در زندگى و مرگ نزد من محبوبترين مردمانند.

زراره در دوستى امام چنان استوار بود كه امام صادق عليه السلام ناگزير شد براى حفظ جان او به عيبجويى و بدگويى او تظاهر كند و در پنهان بدو پيام داد اگر از تو بدگويى مى‏كنم براى ايمن داشتن توست زيرا دشمنان،ما را به هر كس علاقمند ببينند به آزار او مى‏كوشند...و تو به دوستى ما شهرت دارى و من ناچارم چنين تظاهر كنم...زراره از قرائت و فقه و كلام و شعر و ادب عرب بهره‏اى گسترده داشت و نشانه‏هاى فضيلت و ديندارى در او آشكار بود.

3-«كميت اسدى‏»:شاعرى سر آمد بود و زبان گويايش در قالب نغز شعر در دفاع از اهل يت‏سخنان پر مغز مى‏سرود،شعرش چنان كوبنده و رسواگر بود كه پيوسته از طرف خلفاى اموى تهديد به مرگ مى‏شد.

باز گو كردن حقايق و به ويژه دفاع از اهل بيت پيامبر در آن زمان چنان خطرناك بود كه جز مردان مرد جرات اقدام بدان نداشتند،و كميت از قويترين چهره‏هايى است كه در دوران حكومت اموى از مرگ نهراسيد و تا آنجا كه يارايش بود حق گفت و سيماى امويان را بر مردم آشكار ساخت.

كميت در برخى از اشعار خويش امامان راستين را در برابر بنى اميه چنين معرفى مى‏كند:

«آن راهبران دادگر همچون بنى اميه نيستند كه انسانها وحيوانها را يكى بدانند،آنان همچون عبد الملك و وليد و سليمان و هشام اموى نيستند كه چون بر منبر نشينند سخنانى بگويند كه خود هرگز عمل نمى‏كنند،امويان سخنان پيامبر را مى‏گويند اما خود كارهاى زمان جاهليت را انجام مى‏دهند»

كميت‏شيفته‏ى امام باقر (ع) بود و در راه اين مهر خويشتن را فراموش مى‏كرد،روزى در برابر امام و در مدح او اشعار شيوايى را كه سروده بود مى‏خواند،امام به كعبه رو كرد و سه بار فرمود: خدايا كميت را رحمت كن آنگاه به كميت فرمود صد هزار درهم از خاندانم براى تو جمع آورى كرده‏ام.

كميت گفت:به خدا سوگند هرگز سيم و زر نمى‏خواهم،فقط يكى از پيراهنهاى خود را به من عطا فرماييد.و امام پيراهن خود را به او داد.

روزى ديگر در خدمت امام باقر نشسته بود،امام به دلتنگى از زمانه اين شعر بر خواند:

ذهب الذين يعاش فى اكنافهم لم يبق الا شاتم او حاسد

«رادمردانى كه مردم در پناهشان زندگى مى‏كردند رفتند و جز حسودان يا بدگويان كسى باقى نمانده است‏»

كميت فورا پاسخ داد:

و بقى على ظهر البسيطة واحد فهو المراد و انت ذاك الواحد

«اما بر روى زمين يكتن از آن بزرگمردان باقى است كه هم او مراد جهانيان است و تو آن يكتن هستى.»

4-«محمد بن مسلم‏»:فقيه اهل بيت و از ياران راستين امام باقر و امام صادق عليهما السلام بود،چنانكه گفتيم امام صادق (ع) او را يكى از آن چهار تن به شمار آورده كه آثار پيامبرى بوجودشان پا بر جا و باقى است.

محمد كوفى بود و براى بهره‏گرفتن از دانش بيكران امام باقر (ع) به مدينه آمد و چهار سال در مدينه ماند.

«عبد الله بن ابى يعفور»مى‏گويد به امام صادق (ع) عرض كردم گاه از من سئوالاتى مى‏شود كه پاسخ آن را نمى‏دانم و به شما نيز دسترسى ندارم،چه كنم؟

امام‏«محمد بن مسلم‏»را به من معرفى كرد و فرمود:چرا از او نمى‏پرسى ..

در كوفه زنى شب هنگام به خانه‏ى محمد بن مسلم آمد و گفت:همسر پسرم مرده است و فرزندى زنده در شكم دارد،تكليف ما چيست؟

«محمد بن مسلم‏»گفت:بنابر آنچه امام باقر العلوم (ع) فرموده است‏بايد شكم او را بشكافند و بچه را بيرون آورند،سپس مرده را دفن كنند.

آنگاه از زن پرسيد مرا از كجا يافتى؟

زن گفت:اين مساله را به نزد«ابو حنيفه‏»بردم و او گفت‏در اين باره چيزى نمى‏دانم ولى به نزد محمد بن مسلم برو و اگر فتوايى داد مرا آگاه ساز...

ديگر روز محمد بن مسلم در مسجد كوفه‏«ابو حنيفه‏»را ديد كه در جمع اصحاب خويش همان مساله را طرح كرده مى‏خواهد پاسخ را به نام خود به آنان بگويد!

«محمد»به طعنه سرفه‏يى كرد و ابو حنيفه دريافت و گفت‏«خدايت‏بيامرزد بگذار زندگى كنيم »

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۸۶ساعت 20:43  توسط کیهانی ثابت  |