الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم تو عشقي و تو جاني...
فـرهـنـگی اجـتمـاعـی اخـلاقـی
چون زلف توام جانا در عين پريشاني
چون باد سحرگاهم در بي سر و ساماني
من خاكم و من گردم من اشكم و من دردم
تو مهري و تو نوري تو عشقي و تو جاني
خواهم كه ترا در بر بنشانم و بنشينم
تا آتش جانم را بنشيني و بنشاني
اي شاهد افلاكي در مستي و در پاكي
من چشم ترا مانم تو اشك مرا ماني
در سينه سوزانم مستوري و مهجوري
در ديده بيدارم پيدايي و پنهاني
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازي
من سلسله موجم تو سلسله جنباني
از آتش سودايت دارم من و دارد دل
داغي كه نمي بيني دردي كه نمي داني
دل با من و جان بي تو نسپاري و بسپارم
كام از توو تاب از من نستانم و بستاني
اي چشم رهي سويت كو چشم رهي جويت؟
روي از من سرگردان شايد كه نگرداني
رهي معيري

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین ۱۳۸۷ساعت 22:39  توسط کیهانی ثابت  |