|
|
|
|
|
چون زلف توام جانا در عين پريشاني چون باد سحرگاهم در بي سر و ساماني من خاكم و من گردم من اشكم و من دردم تو مهري و تو نوري تو عشقي و تو جاني خواهم كه ترا در بر بنشانم و بنشينم تا آتش جانم را بنشيني و بنشاني اي شاهد افلاكي در مستي و در پاكي من چشم ترا مانم تو اشك مرا ماني در سينه سوزانم مستوري و مهجوري در ديده بيدارم پيدايي و پنهاني من زمزمه عودم تو زمزمه پردازي من سلسله موجم تو سلسله جنباني از آتش سودايت دارم من و دارد دل داغي كه نمي بيني دردي كه نمي داني دل با من و جان بي تو نسپاري و بسپارم كام از توو تاب از من نستانم و بستاني اي چشم رهي سويت كو چشم رهي جويت؟ روي از من سرگردان شايد كه نگرداني رهي معيري
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین ۱۳۸۷ساعت 22:39 توسط کیهانی ثابت
|
|
||