الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم كـيـهـا نــي
فـرهـنـگی اجـتمـاعـی اخـلاقـی

جستاری در معنای "پیر " در دیوان حافظ
کلمه پیر از اصل اوستائی Paro و Parya و به معنی پیشین است. در لغت فارسی، این کلمه به معنای سالخورده، کلان سال، مسن و معمّر و شیخ، در مقابل کلمه جوان و برناست. پیر را به معنای سپیدموی نیز دانسته اند.
اما پیر در اصطلاح صوفیان، به معنی پیشوا و رهبری است که سالک بی مدد آن به حق واصل نمی شود و الفاظ قطب و شیخ و مراد و ولی و غوث نزد صوفیه به همین معنی استعمال شده است.  
 پیر، سالک راه یافته و به مقصد رسیده ایست که مراحل سیر و سلوک عرفانی و تزکیه و تهذیب را گذرانده و آئینه دلش از همه زنگارهای ناخالصی زدوده شده و به مقامی رسیده است که باید سالکان در راه و نوسفر را در طریق معرفت حق رهبری و ارشاد کند و چون بی خبر از «راه و رسم منزلها»ی پرخطر سیر و سلوک نیست، باید که مرید، مطیع  دستورات او باشد و هر آنچه را که او می گوید آویزه گوش قرار دهد و آن را به جان بنیوشد و بدان عمل کند. زیرا که بدون چنین هدایتی، سالک و مرید ره به مأمنی نخواهد برد و همانگونه که حافظ می گوید بدون دلیل راه، نمی توان در کوی عشق گام نهاد:
              به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم                   
که من تجویش نمودم صد اهتمام و نشد
آنچه در این مقاله کوتاه انجام گرفته، جستجوی «پیر» در غزلیات خواجه شیراز است و این کار بر اساس مطالعه و تدقیق در غزلیات و ابیات دیوان حافظ صورت گرفته است.
در این جستجو، پس از مطالعه تمامی غزلیات دیوان، ابیاتی که کلمه پیر در آنها به کار رفته- چه در معنای اصطلاح عرفانی آن و چه به صورت یک لغت، با معنای معین- استخراج شده و بر اساس محتوای ابیات شرحی مختصر نیز به مناسبت در ابتدای هر بیت گنجانیده شده است.
یادآوری بک نکته در اینجا ضروری می نماید و آن اینست که تذکره نویسان و محققان احوال و افکار و روزگار حافظ نوشته اند که او- با آنکه در طریق تصوف گام می زده- هیچگاه مطابق آداب جاری تصوف پیر و مرشد و مرادی برای خود برنگزیده است حتی او از پیران تصوف، به طور کلی به طعنه و انتقاد یاد کرده و غزلهای خواجه بخصوص آکنده از ابیاتی است که او در آنها بر صوفیان متظاهر و ریاکار تاخته و با آنان مبارزه و اظهار مخالفت کرده است:
صوفی نهاد دام و سرحقه باز کرد                      
بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد
 نقدها را بود آیا که عیاری گیرند                       
تا همه صومعه داران پی کای گیرند
 واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند              
چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
 گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود        
 تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود
 نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد               
 ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
 تذکره نویسان و محققان احوال و افکار و روزگار حافظ نوشته اند که او- با آنکه در طریق تصوف گام می زده- هیچگاه مطابق آداب جاری تصوف پیر و مرشد و مرادی برای خود برنگزیده است حتی او از پیران تصوف، به طور کلی به طعنه و انتقاد یاد کرده و غزلهای خواجه بخصوص آکنده از ابیاتی است که او در آنها بر صوفیان متظاهر و ریاکار تاخته و با آنان مبارزه و اظهار مخالفت کرده است
اینکه چرا حافظ برخلاف رسم رایج پیری برای خود برنگزیده، خود موضوع مستقل و بحث مفصلی است که جای آن در این مختصر نیست. فقط باید اشاره کرد که اوضاع آشفته قرن هفتم و هشتم از نظر مسائل اجتماعی و سیاسی، عرفان و تصوف را دچار انحرافی کرد که در نتیجه آن «تصوف عاشقانه در این زمان جای خود را به تصوف گونه ای داد که تنها در خانقاهش می توان جست و در پناه دین حق حیات دارد.»
حافظ، صوفی ای را که «صدرنشین مسند ارشاد ولی از قید هر حقیقتی آزاد است، دامگذار و مکار و خرقه او را خرقه سالوس و خرقه ربانی می خواند و زاهد و مفتی و فقیر و واعظ را خودبین و حرام خوار و مردم فریب و دروغزن می نامد.»
در مقابل پیران رسمی و «فرمایشی»- که حافظ از آنان به عنوان صومعه داران ، مشایخ شهر و صوفی وشان یاد می کند- پیری برای خود انتخاب کرده و حلقه متابعت او را بر گوش جان افکنده که «پیر مغان» نام دارد.
آیا «پیر مغان» حافظ وجود خارجی نیز داشته است؟
 پاسخ سوال منفی است.
در اینجا بحث از پیری است که حافظ در غزلیات خود از او یاد کرده و در ابیات خود از وی نام برده و در مواردی هم که به صراحت از این پیر- پیر مغان- نام نبرده، حضور معنوی او بر شعر خواجه سایه افکنده است.
این پیر مغان که نه در صومعه های رسمی، بلکه در دیر مغان در میکده، در کوی میفروشان و در کوی عشق اقامت دارد و نور خدا را در همه جا، حتی در خرابات مغان نیز می بیند، پیر کامل و خالص و پاکباخته و وارسته ای است که وصف او را باید از زبان حافظ بشنویم.
این پیر مغان که نه در صومعه های رسمی، بلکه در دیر مغان در میکده، در کوی میفروشان و در کوی عشق اقامت دارد و نور خدا را در همه جا، حتی در خرابات مغان نیز می بیند، پیر کامل و خالص و پاکباخته و وارسته ای است که وصف او را باید از زبان حافظ بشنویم.
گرچه در بیشترین موارد، حافظ از این پیر با همان عنوان پیر مغان یاد کرده، اما البته عناوین دیگری نیز به او داده است. این عناوین عبارتند از: پیر دانا، پیر ما، پیر خرابات، پیر میفروشان، پیر میخانه، پیر گلرنگ، پیر خرد، پیر صومعه، پیر میکده، پیر صحبت، پیر ژنده پوش، پیر فرزانه، پیر من، پیر مناجات، پیر پیمانه کش، پیر صاحب فن و پیر دردی کش.
با توجه به اینکه هیچیک از این عناوین به وسعت پیر مغان در غزل خواجه شیراز به کار نرفته- و هم البته به جهت اینکه پیر مغان در اولین غزل دیوان خواجه آمده است:
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید       که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
پیر مغان
1-پیر مغان کیست؟ پیر مغان، مرشد و رهبری است که خود سالک راه عشق بوده و اینک به مقصود رسیده است و بنابراین از تمامی پیچ و خمها و فراز و نشیبهای طریقت آگاه است و «راه و رسم منزلها» را نیک می داند. به همین جهت مرید باید دستورات او را بی هیچ شک و تردیدی اجرا کند. حتی اگر بگوید: سجاده را- که دارای جنبه تقدس و پاکی است- با شراب رنگین کن!
در حالیکه شراب از مسکرات است و از محرمات شرعی:
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید        که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
2- پیر مغان کسی است که مرید و سالک سر ارادت بر آستان او نهاده است و خوشبختی و سعادت را و گشایش و رهایش را در این آستان می بنید و به همین سبب هیچگاه از این درگاه روی برنمی تابد.
از آستان پیر مغان سر چرا کشیم               دولت درین سرا و گشایش در آن در است
3- سالکی که ارادتی خالص و اطاعتی مطلق نسبت به مراد خود- پیر مغان- دارد و گوشه میخانه را خانقاه خود قرار داده است، به هنگام سحرگاهان، چه وردی بر زبان دارد؟ چه راز و نیاز می کند؟ و چه درخواستی در دعای مداوم خود می گنجاند؟ جز دعا به جان پیر مغان؟ آری سلامت پیر مغان نهایت آرزوی اوست.
منم که گوشه میخانه خانقاه منست                دعای پیر مغان ورد صبحگاه منست
4- همه عاشقان و عارفان یک مقصد و مقصود دارند و محبوب و مطلوب نهایی شان اوست. و پیر راستین کسی است که سالک را به سوی او، به سوی حضرت حق- به منزلگاه نهایی عاشقان- هدایت کند. زیرا که در نهاد هر سالکی سر حق نهفته است. بنابراین چه تفاوت دارد که نام این پیر، پیر مغان باشد یا جز آن؟
گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت؟            در هیچ سری نیست که سرّی ز خدا نیست
5- به راستی این پیر مغان کیست؟ چگونه پیر و مرشدی است؟ چه عنصری در وجود او نهفته است و به رازی است که او را این چنین محبوب و مراد و مطاع سالک قرار می دهد؟ پیر مغان اوست که «به تایید نظر، هر گونه معما را حل می کند.»
آنهم نه چون فیلسوفان، متفکر و عبوس بلکه خرم و خندان و در حالیکه قدح باده در دست دارد و به صدگونه در آن به تماشا مشغول است:
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش                کو به تایید نظر حل معما می کرد
دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست               وندر آن آینه صدگونه تماشا می کرد
اما این قدح خود چیست؟ این قدح جام جهان بین دل است. آینه صافی و درخشانی که در نهاد همه سالکان جویای حق وجود دارد اما او بی پیر به وجود آن پی نمی برد. جام جهان بینی که پروردگار حکیم از ابتدای آفرینش خاص او قرار داده است:
گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم                گفت آن روز که این گنبد مینا می کرد
6- به یقین، صوفیان ظاهری که به دنبال نام و آوازه و در فکر جمع آوری سپاهی لشکری از مریدان هستند- یعنی شیخان و پیران صومعه دار که دکان زرق و ربا گشوده اند- از سالکی که از آنان روی برتابد آزرده و رنجور می شوند. حافظ خود از جمله سالکانی است که به شدت با صومعه داران و صوفیان و زاهدان ریایی مخالف است و از آنان روی برتافته و به سوی پیر مغان روی آورده و دیر مغان را اقامتگاه خود ساخته است. او علت این امر- یعنی روی آوردن به پیر مغان را- خلف وعده شیخ و زاهد نسبت به گفته هایشان قلمداد می کند:
مرید پیر مغانم، ز من مرنج ای شیخ                 چرا که وعده تو کردی و او به جای آورد
به یقین، صوفیان ظاهری که به دنبال نام و آوازه و در فکر جمع آوری سپاهی لشکری از مریدان هستند- یعنی شیخان و پیران صومعه دار که دکان زرق و ربا گشوده اند- از سالکی که از آنان روی برتابد آزرده و رنجور می شوند. حافظ خود از جمله سالکانی است که به شدت با صومعه داران و صوفیان و زاهدان ریایی مخالف است و از آنان روی برتافته
7- اما پیر مغان برخلاف رفتار ناشایسته سالکان، نه تنها مقابله به مثل نمی کند، نه تنها آزرده و رنجور نمی شود- زیرا که در طریقت او رنجیدن کافریست. بلکه از روی کرم و بزرگواری به اعمال و رفتار سالکان ناسالک به چشم نیکی می نگرد و این نیز البته خود شگفت انگیز است:
نیکی پیر مغان بین که چو ما بد مستان                   هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود
8- مرید راستین، تا زمانی که از میخانه و شراب عشق نام و نشانی باشد سر بر خاک آستان پیر مغان می ساید و هیچگاه از این تسلیم خالصانه روی بر نمی تابد، چرا که بندگی پیر مغان، حلقه ای است که از ازل بر گوش سالک آویخته شده و او تا ابد این حلقه تسلیم و بندگی را بر گوش جان خواهد داشت:
حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است           برهمانیم که بودیم و همان خواهد بود
9- چرا سالک خود را بنده پیر مغان می داند؟ آیا بندگی جز برای خدا سزاوار است؟ بدون شک سزاوار نیست، اما این بندگی پیر مغان از نوع دیگری است. زیرا عامل این بندگی «رهایی» است. رهایی از جهل و یافتن نور علم و ره یافتن به حقیقت پیر مغان، چون سالک را از جهل می رهاند او را بنده خود می گرداند و چون چنین است. هر چه این پیر کند عین عنایت باشد:
بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند                  پیر مکا هر چه کند عین عنایت باشد.
14- به راستی چگونه می توان به جهان معنی راه یافت؟ چه باید کرد تا دروازه های شهر معنی بروی ما گشوده شود؟ و این امر برای سالک و مرید چگونه حاصل می شود؟ در صورتی که سالک از همه چیز و همه جا قطع رابطه کند و ساکن کوی عشق و مقیم درگاه پیر مغان شود به چنین موهبتی دست خواهد یافت:
آن روز بر دلم در معنی گشوده شد             کز ساکنان درگه پیر مغان شدم 
پیر میفروش:
 1-پیر میفروش چه پیامی دارد و چه راهی را بر سالک عرضه می کند؟
برای زدودن زنگار غم از دل و به فراموشی سپردن هر آنچه جز اوست چه باید کرد؟ پیام پیر میفروش آنست که باید شراب نوشید! آری فقط «شراب عشق» است که سالک را به چنان مستی و سرمستی می کشاند که از هر گونه اندوه و ملالی به آسانی رها می شود:
دی پیر میفروش- که یادش بخیر باد           گفتا شراب نوش و غم دل ببر زیاد
2- لطف و مهربانی پیر میفروش دائمی است. از همین لطف خاص و به یمن عاطفه و مهربانی است که هیچگاه ساغر سالک از شراب روشن عشق تهی نمی گردد:
هرگز به یمن عاطفت پیر میفروش               ساغر نشد تهی ز می صاف روشنم
پیر میکده:
1-پیر میکده- نیز که، همچون پیر مغان، واقف بر بسیاری از اسرار است- ماجرای می خواری سالکان و صوفیان هم البته بر او پوشیده نیست و اساساً نکته حدیثی اینست که پنهان بماند و او خود صد بار این ماجرا را شنیده است که صوفیان در زیر خرقه جام شراب حمل می کنند و باده می نوشند:
ما ز بر خرقه باده نه امروز می خوریم               صد بار پیر میکده این ماجرا شنید
2- در جو آلوده به ریا و تزویر و دروغ و نیرنگ- روزگار حافظ- برای سالکی که می خواهد به همه چیز عشق بورزد و چشم بر عیبها و پلیدی ها فرو بندد و از ملامت و عیبجوئی آنان که خود عیبنا کند آزرده نشود، برخلاف ریاکاران و پیمان شکنان پیوسته وفا کند، راه نجات چیست؟
پیر میفروش در پاسخ به این پرسش دو چیز را به عنواه راه نجات پیشنهاد می کند:
می نوشیدن و عیب پوشیدن:
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات          بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
پیر میخانه:
1-سوختگان راه عشق عالمی دارند و حالی که همه آن حال را درنمی یابند.
بخصوص آنان که آتش عشق بر جانشان نیفتاده، نه تنها سوخته راه عشق و معشوق نیستند بلکه خامند و بیخبر، این حال را هرگز درنمی یابند. چنین است که پیر میخانه می گوید سخن گفتن از حال دل سوختگان برای اینگونه افراد کار عبثی است که باید از آن پرهیز کرد:
پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش        که مگو حال دل سوخته با خامی چند
2- پیر میخانه چه معجزی دارد و چه کرده است که چنین مورد علاقه سالک قرار گرفته و سالک را مرید و شیدا و حلقه بگوش خود کرده است؟ معجز پیر میخانه جام جهان بین است. جامی که چون آینه ای شفاف عکس رخ یار در آن منعکس است و پیر میخانه این جام جهان بین را سحرگاهی به سالک خود هدیه کرده است و او به وسیله این جام از حسن معشوق خود آگاه شده است:
پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد           وندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم
پیرصحبت
 پیر- صحبت- که همنشین و همدم سالک است و با پند و موعظه مرید را ارشاد و نسبت به مشکلات و مسائل آگاه است، به عنوان نخستین موعظه به مخاطب خود، پرهیز از همنشین بد و ناجنس را یادآوری می کند:
نخست موعظه پیر صحبت این حرف است           که از مصاحب ناجنس احتراز کنید
 پیر فرزانه
برخلاف پیر مغان و پیر میفروش، چون تابع خرد و فرزانگی است سالک را از رفتن به سوی میخانه منع و او را به جهت آلودگی به مستی و وابستگی میخانه سرزنش می کند و بر او خرده می گیرد، اما حافظ نسبت به چنین عیبی توجه ندارد و هشدار می دهد که پیمان ترک پیمانه را بارها شکسته است و اساساً در این مورد دلی پیمان شکن دارد و پند پیر فرزانه در او کارگر نمی افتد:
الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه              که من در ترک میخانه دلی پیمان شکن دارم
 پیر مناجات
 در خلوت و سکوت شبانگاهی به راز و نیاز و مناجات با معشوق و محبوب مشغول است. چگونه می توان خلوتیان عالم معنی را نیز با او همراه و آنان را سرمست از باده سحرگاهی- جام صبوحی- کرد؟ حافظ می گوید باید که چنگ صبوحی را به در پیر مناجات ببریم و سکوت او بشکنیم و به بانگ چنگ و نای و نی همه خلوتیان را به رقص و سماع آوریم و آنان را مست از باده عشق گردانیم:
تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرند                 چنگ صبحی به در پیر مناجات بریم
پیر صاحب فن
 به یقین اوست که از فنون و پیچ و خم راه آگاه است. اما آیا این پیر کسی جز خود حافظ است؟ چرا که قول حافظ و فتوای این پیر یکی است.
اگر هم حافظ مرید پیر صاحب فن است، بهرحال هر دو یک نظر دارند. هم حافظ و هم پیر ما را به، همصحبتی خوبان فرا می خوانند و جدیت گفتن از جام باده:
حدیث صحبت خوبان و جام باده بگو                       بقول حافظ و فتوای پیر صاحب فن
پیران
1-گرچه تجربه فراوان اندوختن و آبدیده شدن فقط مستلزم طول عمر نیست و چه بسا افرادی که با طول عمری کمتر تجربه ای بیش از دیگران (که عمر طولانی تری دارند) اندوخته باشند، اما به هر حال یکی از لوازم تجربه اندوزی همانا گذشت روزگار است و گذر عمر انسان.
به همین جهت است که پیران اغلب سخن از تجربه می گویند و آن جوانی عمر طولانی می یابد که به پند پیران گوش فرا دهد:
پیران سخن ز تجربه گویند زینهار                      هان ای پسر که پیر شوی پند گوش کن
2- گوش سپردن به پند پیران سفارشی است و پیامی که حافظ پیوسته آن را تذکر می دهد و فرا یاد می آورد:
جوانا سر متاب از پند پیران         که رای پیر از بخت جوان به
3- آیا پیران فقط تجربه بیشتری دارند یا نشان دیگری نیز مشخصه آنهاست؟ علاوه بر تجربه و دانش یک نشانه بارز پیران خمیدگی قامت است. شاید خمیدگی قامت پیران بدان جهت است که بر روی خاک به دنبال روزگار جوانی خود می گردند. و اما آیا هر خمیده قامتی پیر است و چون پیران نصیحت می گوید؟ شاید نه! اما «چنگ خمیده قامت» نیز همانند پیران ما را نصیحت می کند و نصیحتش آنست که ما را به شادی و عشرت فرا می خواند و از راه دادن غمهای روزگار بر دل حذر می دارد و این چنگ- به سبب خمیدگی، در شعر خواجه شیراز چه خوش بر جای پیر می نشیند:
چنگ خمیده قامت می خواندت به عشرت            بشنو که پند پیران- هیچت زبان ندارد
4- همین چنگ خمیده قامت است که در جای دیگر به عنوان پیر منحنی باز لب بر نصیحت مخاطب خود می گشاید. البته پیام او همانست که در جای دیگر نیز داشته است.
پیر منحنی سر بگوش سالک می آورد و به او می گوید که دو روز گذران عمر را به خوشی گذراند و از ساقی طلب می کرد. زیرا با نوشیدن می و شراب عشقست که حتی از صوت چنگ و رباب و مغنی نیز آوای تسبیح «او» بگوش می رسد:
می ده  که سر بگوش من آورد سرو و گفت
خوش بگذران و بشنو از این پیر منحنی
ساقی به بی نیازی رندان که می بیار
تا بشنوی ز صوت مغنی هوالغنی
پیر دانا، پیر جاهل:
1- پیران- اغلب- با تکیه بر تجربیات خود- به نصیحت و ارشاد جوانان می پردازند. اما در این میان پند دانا خاصیت دیگری دارد و جوانان با گوش سپردن به پند پیر داناست که به خوشبختی و بهروزی راه می یابند و اساساً جوانان پند پیر دانا را از جان بیشتر دوست می دارند:
نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند
جوان سعادتمند پند پیر دانا را
2- اما آیا همه پیران، به صرف پیری و سالخوردگی و برخورداری از تجربه دانا هستند؟ یا پیران نیز ممکن است جاهل باشند؟ بله، پیرانی که حقیقت را در منیت می بینند  جاهلند، همانند پیران جاهلی که به جهت کبر و غرور و حسد اتهامی به حافظ می زنند که حافظ خود بصراحت به آنها معترف است. حافظ خود بصراحت می گوید که شاهد و رند و نظرباز و خراباتی است و ابایی از بیان حقیقت ندارد اما پیران جاهل پیوسته پشت سر او سخن می گویند و بر او خرده می گیرند، اما با این کار فقط به شهرت حافظ دامن می زنند:
ما را به رندی افسانه کردند
شیخان گمراه پیران جاهل
باری کلمه پیر در دیوان خواجه شیراز در معنای لغوی آن، یعنی به عنوان صفتی در مقابل صفت جوان کار رفته است یا به عنوان صفت جانشین اسم که در هر صورت به معنای لغوی کلمه مراد است و نه معنای اصطلاحی آن. با ذکر ابیاتی که کلمه پیر در آنها کاربرد وصفی دارد به این مقال پایان می دهیم:
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
 آن جوانبخت که می زد رقم خیر و قبول
بنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد
 چندان بمان که خرقه ازرق کند قبول
بخت جوانت از فلک پیر زنده پوش
 هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
هر گه که باد روی تو کردم جوان شدم
من پیر سال و ماه نیم یار بیوفاست
بر من چو عمر می گذرد پیر از آن شدم
 قدح پر کن که من در دولت عشق
جوانبخت جهانم گرچه پیرم
 چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو
رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی
________________________________________
منبع : مجله ادبستان - حسینعلی یوسفی (همراه با تلخیص)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۸۷ساعت 17:24  توسط کیهانی ثابت  | 

غزل اول دیوان حافظ- چونان مقدمه مثنوی- تقریباً مانیفست روحی و فكری و هنری حافظ است كه به كوتاهی و زیبایی، كلیت و تمامیت شعر و فكر او را می نمایاند.ما در این روش تمامی زیباییهای لفظی و معنوی و وابستگی زنجیروار ابیات غزل را در نظر داریم و گاه برای استحكام بیشتر، از ابیات دیگر حافظ یا بسامد تكرار یك شیوه زیباسازی او بهره می بریم، چه، واقعاً برآنیم كه در دیوان حافظ برخی ابیات- هم در مفهوم و هم در زیباشناسی- برخی دیگر را تبیین می كنند و از این جهت حافظ مستقیماً تحت تأثیر روش، زبان و بلاغت قرآن كریم بوده است.

برای راحتی ذهن نخست عین بیت را می آوریم و شماره گذاری می كنیم و نكته ها و ارتباطهایش را می گوییم و سپس به بیت دیگر می پردازیم. مأخذ ما در ضبط ابیات، دیوان مصحح غنی- قزوینی است. هرچند در این غزل، دیوانهای دیگر هم با آن چندان اختلافی ندارند.

1) الا یا ایهاالساقی، ادركأساً و ناولها

كه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشكلها

- آوردن پنج حرف بلند (الف) اگر به هم چسبیده شوند گونه  ای فریاد كمك خواهانه را تداعی می كنند و گونه ای دادخواهی را می رسانند. چه، اصولاً حروف بلند به ویژه(الف) در زبان عربی و فارسی برای استمداد به كار می روند. مانند، ای، آهای، یا، های و...

- ساقی درست پس از این پنج حرف قرار گرفته است. یعنی مطلوب اوست. از نظر معنایی هم، آوردن سه كلمه: الا، یا وایها كه برای تنبیه و تحذیر و استغاثه اند همین نكته را می رسانند كه مراد گوینده استمداد شدید از ساقی است.

- ساقی قلب دیوان حافظ است، هم از نظر شیوه كاركرد هم از نظر معنا. همه پویندگی های روحی و جویندگی های فكری در نهایت به ساقی می رسد چه اوست كه غم ایام را خاك بر سر می كند و هرچه می دهد عین الطاف است و بارخ خود هزاران رنگ در هستی پدید می آورد...

- گرداندن جام، ایهام لطیفی دارد به حلقه های صوفیانه و اینكه حافظ پس از همه كاسه ای می خواهد و این همان است كه خود را خاك درگه اهل هنر می داند.

- مصرع دوم، حسن تعلیلی برای مصراع اول است. عشق آسان نمود- و نه اینكه بود- اما واقعاً آسان نبود. چون: «چو عاشق می شدم گفتم كه بردم گوهر مقصود/ ندانستم كه این دریا چه موج خون فشان دارد» و «تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول/ آخر بسوخت جانم در كسب این فضایل.» بنابراین، دل فریفته شد و درنیافت و چون دریافت گرفتار شده بود. چون چنین است بده ساقی می  باقی كه با آنچه كه از توست هم از بلای تو رها گردیم.

- آوردن سه حرف نرم «ل» برای بیان مشكل نیز، خالی از لطف نیست. «اول، ولی و مشكلها».

- مشكل ها را به صورت جمع و نكره گونه آورده تا قابلیت تفسیر بی نهایت را بیابد و هر كس زبان حال خود بداند.

- آوردن كلمه «افتاد» به نوعی اختیاری نبودن عشق را می رساند و اینكه حادثه ای است كه برای دل و در دل رخ می دهد، مثل افتادن یك سیب بر سر راهگذری كه در باغ می گذرد.

- تلمیح بیت و مراعاتها و طباقهای موجود بر زیبایی آن می افزاید.

- محور اساسی بیت با توجه به این نكات: ساقی، عشق، باده و استمداد بود.

ساقی قلب دیوان حافظ است، هم از نظر شیوه كاركرد هم از نظر معنا. همه پویندگی های روحی و جویندگی های فكری در نهایت به ساقی می رسد چه اوست كه غم ایام را خاك بر سر می كند و هرچه می دهد عین الطاف است و بارخ خود هزاران رنگ در هستی پدید می آورد...

2)به بوی نافه ای كاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشكینش چه خون افتاد در دلها

- صبا چونان موجود زنده ای در كار طره گشایی است آن هم در وسط مصرع.

- طره در سیاهی و خوشبویی شبیه نافه است؛ هر دو پرتابند (پیچیده و پركشش) و شكن و درشكن.

- هرگاه نافه گشاد شود علاوه بر بوی خوش مشك، خون از آن جاری خواهد شد. اگر طره او هم گشاده و گشوده شود، علاوه بر بوی خوش خون ها درخواهد افتاد، اما در دل ها، دل ها به رنگ سیاه هستند مثل نافه. بوی نافه در مشك پیچیده شده است و چون باز شود بوی مشك و خون همه جا را خواهد گرفت. در واقع سه تصویر روی هم افتاده است.

الف- نافه سیاه آهو با موهای پیچیده؛ قلب های سیاه رنگ كه گرفتار شكن طره اویند.

ب- نافه گشایی، بوی خوش و خون همراه دارد؛ طره گشایی او نیز خون ها و بویها همراه دارد.

ج- خون نافه برزمین می ریزد و بعد مشك نمودار می گردد؛ جوشش خون عاشقان در دل با طره گشایی اوست كه نمودار می گردد.

- از نافه آهو دست ها و تیغ ها نافه گشایی می كنند و از طره او، نسیم صبا (كه بس لطیف است و جسم و جانش یكی)

- گرچه صبا پیامبر عاشقان است و پیام آور معشوق اما خود او هم به امیدی روی به این درگاه آورده است و دیدار حتمی نیست.

- می توان پرسید مرجع ضمیر «زان» كجاست؟ اگر اسم اشاره هم باشد و یا حتی صفت اشاره بازهم مراد زان كجاست و چیست؟ هیچ قرینه لفظی و معنوی در بیت نیست جز اینكه آن را به بیت قبلی برگردانیم و به ساقی ارتباطش دهیم. پس صبا از پیشانی ساقط طره گشایی می كند.

- همین طره گشایی- كه لازمه اش رخسارنمایی است- آغاز بروز و ظهور عشق است و خون خواری و گرفتاری دل.

- پس ارتباط معنایی و زنجیره عمودی بیت كاملاً آشكار است. خون دل عاشق (حافظ) معلول چهره نمایی ساقی است و عشق- كه بسی مشكل انداخته و دل را گرفتار ساخته و در آغاز از فرط زیبایی ساقی كاری سهل و ساده می نموده- از همین جلوه گری ریشه دوانده است، كه حسن و عشق توأمانند.

هرگاه نافه گشاد شود علاوه بر بوی خوش مشك، خون از آن جاری خواهد شد. اگر طره او هم گشاده و گشوده شود، علاوه بر بوی خوش خون ها درخواهد افتاد، اما در دل ها، دل ها به رنگ سیاه هستند مثل نافه. بوی نافه در مشك پیچیده شده است و چون باز شود بوی مشك و خون همه جا را خواهد گرفت. در واقع سه تصویر روی هم افتاده است.

3) مرا در منزل جانان چه امن عشق چون هر دم

جرس فریاد می دارد كه بربندید محمل ها

- منزل جانان یا هستی و زمین است و یا دل كه محل نزول جانان و عشق است.

- همه جرس یك دهان شده كه فریاد می دارد: بربندید محمل ها! تعبیر فریاد برداشتن از نظر تصویری برای جرس بسیار رساست.

- تقدم فعل، نوعی تأكید بر ضرورت و فوریت انجام آن است كه: «بربندید» محمل ها.

- از آنجا كه همه جرس دهان در حال فریاد است و درنگی در كشیدن فریاد نمی تواند داشته باشد به همین خاطر، «هردم» فریاد می دارد. ضمن این كه «تشخیص» جرس با تركیب هردم، بیشتر می شود.

- حرفاهنگ مصراع اول (م-ن) و مصرع دوم (د-ر) به گونه مرموزی القاء كننده همین نگرانی و عدم امن عیش است.

- آیا وقتی ساقی طره گشود و «عشق پیدا شد» و «خون در دل انداخت» و در آخر «چهره نمود» و «دیدار شد میسر»، امن عیش برای سالك دست خواهد داد؟ بانگ درای كاروان، آهنگ همیشگی رفتن است نه ماندن و دیدن، چه «در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است» و حتی «در عین وصل ناله و فریاد» بیشتر.

آیا وقتی ساقی طره گشود و «عشق پیدا شد» و «خون در دل انداخت» و در آخر «چهره نمود» و «دیدار شد میسر»، امن عیش برای سالك دست خواهد داد؟ بانگ درای كاروان، آهنگ همیشگی رفتن است نه ماندن و دیدن، چه «در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است» و حتی «در عین وصل ناله و فریاد» بیشتر.

4) به می سجاده رنگین كن گرت پیر مغان گوید

كه سالك بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها

- اگر بانگ جرس، سالك را به راه انداخت او شیوه سلوك را نیز باید بیاموزد. اما چگونه و از چه كسی؟

- از چه كسی؟ از آن كه لطفش دایم است و از توبه ها ملول نمی گردد.

- مصرع دوم تعلیل مصرع اول است. چون رونده راه (سالك مبتدی و واصل منتهی) رفتنش مبتنی بر آگاهی است كه «خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست». تا از كام و نام و نان ، نگذری، رمزی از این پرده نخواهی شنید. نخستین قدم و اقدام، ترك اختیار است.

- آوردن متمم (به می) در آغاز مصراع نشان اهمیت و بزرگی آن است و تعبیر رنگین كردن و (نه آلودن یا نظایر آن) بیانگر بار مثبت و دلربایی كه در این كار هست.

- اگر «منزل جانان» در بیت قبل آغاز راه سلوك است، پیر مغان راه و رسم «منزل ها» و از جمله منزل جانان را، درست می داند، پس منزل جانان یكی از منزل هایی است كه پیر مغان رونده شیفته را از آن گذر می دهد و راه و رسم رسیدن، رفتن، گذشتن و گذاشتن از آن را به رونده راه می آموزد.

- پس از ساقی و عشق و رفتن، شیوه رفتن آغاز می گردد كه این بیت مهم ترین و اصیل ترین و اصلی ترین شیوه آن را گفت، پس در حقیقت زنجیره عمودی غزل در این بیت بیشتر آشكار می گردد.

 چون رونده راه (سالك مبتدی و واصل منتهی) رفتنش مبتنی بر آگاهی است كه «خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست». تا از كام و نام و نان ، نگذری، رمزی از این پرده نخواهی شنید. نخستین قدم و اقدام، ترك اختیار است.

5) شب تاریك و بیم موج و گردابی چنین هایل

كجا دانند حال ما سبكباران ساحل ها

- این بیت تصویری از حالت روحی و اجتماعی سالك (نوراه- كامل) درجامعه است.

- این بیت نیز دو تصویر روی هم دارد كه آن را در حد اعجاز قلمی (نگاری و نگارشی) بر می كشد.

- بیت دقیقاً حالت یك تابلوی نقاشی را دارد: شبانی تاریك و دریای طوفانی، كشتی ای شكسته، یك غرقاب و در پس زمینه ها و دورتر، مردمی غرق آسایش ها و سرگرمی های خویش. بیت بی شباهت به شعر آی آدم های نیما هم نیست: آی آدم ها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانید. یك نفر در آب دارد می سپارد جان...

- عطف تركیبی مصرع اول، آن را در عین چند گانگی یگانه ساخته است. چون در نهایت، تصویر یكی است.

- بنابر این سالكی كه با می، سجاده را رنگین می سازد و كارهای خطیر نظیر آن می كند سرنوشتی در این جامعه (و حتی جهان) جز این ندارد كه: كشتی شكسته در شب، غرق و اسیر طوفان، در كام هول و گرداب، بماند و درماند.

بیت دقیقاً حالت یك تابلوی نقاشی را دارد: شبانی تاریك و دریای طوفانی، كشتی ای شكسته، یك غرقاب و در پس زمینه ها و دورتر، مردمی غرق آسایش ها و سرگرمی های خویش. بیت بی شباهت به شعر آی آدم های نیما هم نیست

6) همه كارم ز خودكامی به بدنامی كشید آخر

نهان كی ماند آن رازی كزو سازند محفل ها

- آوردن قید «همه» در آغاز كار تأكیدی است بر شمول و كلیت آن. یعنی همه كارهایم یا كاری كه همه چیزیم بود. نه این كه عشق ورزی ام و سنت شكنی ام بدنامم ساخت بلكه این شیوه، همه كارم را به بدنامی می كشاند.

- خودكامی در این بیت (برخلاف تصور عام) بار منفی ندارد و بدنامی هم نتیجه طبیعی آدمی است كه در پی كام خود می رود چه هركه چون جمع نبیند و نیندیشد و نكند- حتی اگر فقط كار او درست باشد- به بدنامی گرفتار می گردد.

- تلمیح زیبای بیت آن گاه سرشارتر می گردد كه جنگ عقل و عشق را در پیدا و نهان سازی زیبای ازلی دریافت كه... عقل می خواست كز آن شعله چراغ افروزد/ دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد. كنار رفتن طره هستی و جلوه گری ذات حق و ظهور او از كنز مخفیانه خویش از بدو ظهور، نقل و نُقل همه محفل ها شد و هرگز چنان رازی نهان نماند.

- محفل ساختن، كنایه ای بلیغ برای طنز و سخره كار مردمان است به ویژه كه گونه جمع  آن آمده باشد.

- زنجیره  معنایی شعر با این بیت به اوج خود می رسد كه اهل ملامت را حكم سلامت نیست و علاوه بر طوفان دریای زندگی، بدنامی امروزین و ازلی نیز از آنهاست. چه برای داشتن و دیدن او باید از همه چیز خود گذشت و حتی تا جان عاریه ای را هم كه به عاشق(حافظ) سپرده تسلیم وی نكنی طره ها كناری نخواهند رفت و رخش دیده نخواهد شد.

اهل ملامت را حكم سلامت نیست و علاوه بر طوفان دریای زندگی، بدنامی امروزین و ازلی نیز از آنهاست. چه برای داشتن و دیدن او باید از همه چیز خود گذشت و حتی تا جان عاریه ای را هم كه به عاشق(حافظ) سپرده تسلیم وی نكنی طره ها كناری نخواهند رفت و رخش دیده نخواهد شد.

7) حضوری گر همی خواهی ازوغایب مشو حافظ

متی ما تلق من تهوی  دع الدنیا و اهملها

- كشیدن ملامت ها، سرانجام سلامت حضور را به ارمغان می آورد.

- عاشق(حافظ) در حضور او از همه چیز غایب است وبا او، همه چیز غایب است و او همه چیزهای غایب است.

- او كیست جز ساقی؟ كه پس از خونها كه در دل ما انداخته ز تاب جعد مشكین خود طره ای گشاده است؟

- پس، رنج سلوك را دیدار یار التیامی می بخشد، اما هر آن خطر بریدن صبا و ندیدن رخسار هست.

- آوردن حرف شرط «گر»، بیانگر آن است كه سالك(حافظ) چو بید بر سر ایمان خویش می لرزد و در مراتب دل، هیچ چیز ثابت نیست.

- در مصرع اول بلافاصله پس از ساقی كه به بهترین صورت با ضمیر «او» آمده، حافظ نشسته است و در مصرع دوم نوع رابطه این دو با هم بیان شده كه كی چه كسی را می خواهد و از دیگران غایب شده است.

- غزل از ساقی می آغازد و به ساقی هم می انجامد یا ملمعی زیبا در آغاز و انجام كه هر چه هست اوست.

-حرفاهنگ م، ل و ت در مصرع آخر القاءكننده گونه ای رهیدگی و آرامی پس از تنش ها و تندیهای بسیار است در عین آنكه ریتم شاد و دلنوازی دارد.

- رابطه معنایی بیت با بیت پیش كاملاً روشن است: پس از كشیدن بدنامی- و چون او شدن- به دیدار هم رسیده ایم و میان عاشق و معشوق فرق برخاسته است چه واسطه  از میان رفته است و از حجاب هستی و تعلق، چیزی نمانده است.

- در تمام نسخه هایی كه دكتر خانلری آنها را در حافظ خود آورده و تقریباً همه نسخه های كهن و مهم دیوان حافظ را شامل می شود توالی و ترتیب ابیات به همین گونه است، جز سه نسخه كه فقط جایگاه بیت 3 و 4 با یكدیگر عوض می شود.که این جا بجاییروند كلی سلوك شعر و فكر حافظ را- بر اساسی كه ما تفسیر كرده ایم- دچار اختلال نخواهد ساخت. با لحاظ آنچه گذشت، می توان چند نكته بسیار مهم را در باب ذهن و زبان حافظ بیشتر از پیش مهم انگاشت:

- سلوك شاعرانه حافظ سلوكی است كه همذات و همزاد بینش آگاهانه و عارفانه اوست و اصولاً شعر و عرفان در ذهن و زبان او دوگانگی ندارند؛ بلكه یگانه ای هستند برای القای یافته ها و دریافته های او. با توجه به زنجیره صوری و معنایی این غزل، حافظ هفت مرحله طریقت هنری و روحی خود را چنین آغاز می كند و به انجام می رساند:

1.       *ساقی مبدأ هستی و همه نازها و نیازهای آن است.(بیت 1)

2.       * جلوه  ساقی عشق را پدید آورد و عشق همزاد حسن و حزن است(بیت 2)

3.       *عشق به جمال انگیزه ناآرامی و حركت است و گیرنده امن و عیش(بیت 3)

4.       * وقتی سلوك آغاز شد شیوه رفتن را هم باید از ساقی شناس یافت(بیت 4)

5.       * در منازل طریقت روح، طوفانهایی سهمناك تر از طوفان نوح هست(بیت 5)

6.       * مهم ترین طوفان در این سلوك گذشتن و گذاشتن همه چیز خود برای اوست(بیت 6)

7.       * چون از همه چیز(خود و هستی) گذشتی او خواهد بود و تو او خواهی بود(بیت 7)

- بدین ترتیب حلقه سلوك از ساقی آغاز می گردد و بدو انجام می یابد و دایره ای می گردد كه اول و انتهایش هموست. چنان كه چنین بوده است، اما سالك در وجود خویش این دو حلقه را به هم می رساند و در حقیقت، ساقی و سالك تفاوت ماهوی ندارند، اما سالك این را در انتهای طریقت خویش درمی یابد.

در حقیقت، ساقی و سالك تفاوت ماهوی ندارند، اما سالك این را در انتهای طریقت خویش درمی یابد.

- طی مقامات در سلوك حافظانه، عرفان پرهیز نیست، نوعی ستیز و هنجارگریزی اجتماعی است. با مردم بودن است و از آنها نبودن.

- همین خصیصه مهم ترین امتیاز و تمایز روش و بینش عرفانی حافظ نسبت به دیگر راهنمایان است. حافظ با عرفان به نقد و تفسیر هستی، تاریخ و جامعه می پردازد و در نهایت همه چیز را در خدمت انسان می نهد و خود عارف نمی ماند.

- با این همه، سلوك شعری حافظ تحلیل سیاسی و نقد تاریخی صرف نیست نوعی نگاه هنری ناب است كه با استفاده از همه ابزارهای ممكن- ازجمله عرفان- باطن جهان و ارتباط جان و جهان را می گشاید و به تبیین موقعیت هستی و جایگاه آدمی در آن می نشیند.

همه شعر حافظ- كه در این غزل معجزگون فشرده شده- ماجرای ناز و نیاز ساقی و آدمی و احتیاج و اشتیاق این دو است كه با سحر سخن و اعجاز شعر از دو سوی دایره هستی این دو را به سوی هم می كشاند و با گذران منازل و مراتب با هم آشنا می سازد و در نهایت در نقطه ای به نام دل- كه آینه و ترجمان حسن و عشق است- یگانه می سازد.

 دکتر محمد محبتی- همشهری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۸۷ساعت 23:21  توسط کیهانی ثابت  | 

همدان اين شهر كهن و پر از حادثه با سابقه اي حدود 500 سال پايتختي امپراتوري ايران در دورانهاي مختلف تاريخي هميشه بستر اتفاقات بزرگ سياسي بوده است و شايد همين مسئله در بعضي مواقع باعث عقب ماندگي اين شهر شده است
در دوران قاجار همدان يكي از قطب هاي مهم كشور به شمار مي رفت زيرا در دربار قاجار چند تن از سران اهل اين شهر بودند قراگزلوها طايفه اي در همدان بودند كه با اتحاد كامل با آقا محمدخان قاجار، او را در براندازي خاندان زند ياري دادند. و ازاينجهت حق عظيمي به گردن دولت قاجار ميداشتند. مهمترين اين افراد محمودخان ناصرالملك بود كه رياست ... قراگزلو را بدست گرفت. در زمان پادشاهي ناصر الدين شاه ، وي از بازوان دولت قاجاريه بود و مناصبي را اشغال كرد و در دوره خود يك اصلاح طلب ساده بود.
در زمان پادشاهي ناصرالدين شاه ، قراگزلو ها طايفه اي در همدان بودند كه با اظهار اختيار و وفاداري كامل نسبت به آقامحمدخان او را در براندازي خاندان زند ( جعفرخان و لطفعلي خان) ياري دادند. آنها پس از آقا محمدخان، به ياري و كمك نظامي فتحعلي شاه شتافتند. .... كه اين طايفه به سركردگي مردان برگزيده ، براي شركت در لشكركشي هاي دولتي قاجاري به مناطق مختلف گسيل مي كردند به تدريج تبديل به ركن مهمي از قواي نظامي كشور شد.
بدين طريق عده اي از رؤساي طايفه قراگزلو با شركت در عمليات نظامي ضمن افزايش قدرت و نفوذ محلي ، دربار و دستگاه سلطنتي جاي گرفتند.
به بيان ديگر بايد گفت قراگزلو ها كه در ميان آنان صاحبان قلم و سياست نيز بودند از بازوهاي نظامي دولت قاجاري محسوب مي شدند.
آنها با اينكه در نواحي غرب ايران حافظ منافع دولت مركزي بودند، بارها به مأموريتهاي مختلف در جنوب و شرق و شمال رفتند و با افغانها ،انگليسيها و روسها درگير شدند.
قراگزلوها حق بزرگي بر گردن دولت قاجاري داشتند. يكي از سرداران قراگزلو كه در خدمت نظامي سلسله قاجار بوده سرتيپ نبي خان از تيره عاشق لو بود كه سركردگي .... آن طايفه را در زمان سركوب افغانهاي هرات توسط الله يارخان آصف الدوله به عهده داشت. (1253 ق). محمود خان ناصرالملك ضمن گسترش ارتباط خود با دربار، رياست اخراج قراگزلو را هم در دست گرفت و در اوايل پادشاهي ناصرالدين شاه، ميرزا تقي خان امير كبير ، او را به نيابت آجودان باش انتخاب كرد. لذا محمود خان از همان ابتداي سلطنت ناصرالدين شاه داراي مناصب بود.
او در سال1266 به عنوان نايب اول سفارت ايران در سن پترزبورگ (لنينگراد) مشغول به كار گرديد و سال بعد از آن پس از احضار وزير مختار ايران،ميرزا محمدحسين قزويني (عضدالملك) به تهران، به سمت كاردار ايران منصوب شد و لقب جناب گرفت. در سال 1271 محمود خان پس از انتخاب عباسقلي خان سيف الملك به سفارت ايران در سن پترزبورگ به تهران بازگشت. در سال 1272 نيز منصب ميرپنجي به او داده شد. وي در سال 1275 ملقب به ناصرالملك شد. و ناصرالدين شاه در اين سال در سفر به سلطانيه، رياست قواي پايتخت ، قورخانه و ... خانه را به او سپرد.
محمود خان ناصرالملك در سال 1277 به وزارت تجارت و صنايع انتخاب گرديد و به اين ترتيب وزراي ششگانه به هفت تن افزايش يافت. در همان سال محمودخان، به دستور ناصرالدين شاه مأمور شد تا ساخت و ترميم راه گيلان به تهران را به اتمام برساند.
وي در سال 1279 به سمت وزيرمختار ايران در انگليس تعيين و رهسپار آن كشور شد. در سالهاي 1280 و 1281 ، به دستور شاه محمودخان، همچنين حسنعلي خان امير نظام، وزيران مختار ايران در انگليس و فرانسه ، با كمپانيهاي بسياري در اروپا وارد مذاكره شدن. در سال 1281 محمودخان به تهران بازگشت و به جاي وي محسن خان معين الملك به سمت وزير مختار منصوب شد. سال بعد محمود خان ناصرالملك به عنوان فرستاده ويژه دولت ايران سفري به فرانسه كرد. او درسال 1289 ميرزا حسين خان مشيرالدوله صدراعظم او را معاون خود كرد و كارهاي وزارت جنگ و سپهسالاري را به دست او سپرد.
در سفر او ناصرالدين شاه به اروپا در سال 1290 محمودخان زمام امور لشكري كشور و پيشكاري فرهاد ميرزا معتمدالدوله نايب السلطنه را از طرف شاه به عهده داشت. دو سال بعد كلات گيلان را به او دادند و در اين زمان، اقداماتي اصلاحي و مبتكرانه انجام داد.
وي براي اصلاح و ترقي مملكت انديشه هايي در سر داشت. محمودخان در سفر دوم ناصرالدين شاه همراه وي بود و درهمين سفر نوه اش ابوالقاسم خان را كه به اروپا آمده بود براي تحصيل در انگلستان باقي گذاشت.
در حدود سال 1299 حكومت نواحي كرمانشاهان و كردستان نيز ضميمه ايالتهاي تحت حكومت مسعود ميرزا ظل السلطان شد. ظل السلطان قبل از اين ، رابطه بسيار دوستانه با محمود خان نداشت.
بدين ترتيب او تقريباً بر مناطق مركزي و غربي و قسمت هاي جنوب تسلط يافت. حكومت ناصرالمللك تا سال 1301 ادامه داشت و چون در اين سال ميرزا سعيد خان موتمن الملك ، وزير امورخارجه از دنيا رفت به دستور شاه محمودخان به اين پست منصوب شد و انگليسيها از اين انتصاب خوشحال و روسها، ناخشنود بودند. در سال 1303 محمودخان به دستور شاه بركنار شد و پس از اخذ لقب فرمانفرما، حاكم خراسان و سيستان شد. و در اين مأموريت ،نوه خود ابوالقاسم خان را به عنوان دستيار همراه برد و تا 14 ماه در اين منطقه بود. ناصرالملك همداني ، بر اثر سكته در سال 1305 درگذشت و پيكر او را در آستانه حضرت عبدالعظيم حسني بخاك سپردند.

منبع: فصلنامه فرهنگ 32 و 33


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر ۱۳۸۷ساعت 20:52  توسط کیهانی ثابت  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

من اعتقاد دارم که خدای بزرگ انسان را به اندازه درد و رنجی که در راه خدا تحمل کرده است پاداش می دهد، و ارزش هر انسانی به اندازه درد و رنجی است که در این راه تحمل کرده است، و می بینیم که مردان خدا بیش از هر کس در زندگی خود گرفتار بلا و رنج و درد شده اند، علی بزرگ را بنگرید که خدای درد است که گویی بند بند وجودش با درد و رنج جوش خورده است. حسین را نظاره کنید که در دریایی از درد و شکنجه فرو رفت که نظیر آن در عالم دیده نشده است ، و زینب کبری را ببینید که با درد و رنج انس گرفته است .

درد،دل آدمی را بیدار می کند ، روح را صفا می دهد ، غرور و خود خواهی را نابود   می کند. نخوت و فراموشی را از بین می برد ، انسان را متوجه وجود خود می کند .

انسان گاهگاهی خود را فراموش می کند ، فراموش می کند که بدن دارد، بدنی ضعیف و ناتوان که، در مقابل عالم و زمان کوچک و ناچیز و آسیب پذیر است ، فراموش می کند که همیشگی نیست، و چند صباحی بیشتر نمی پاید، فراموش می کند که جسم مادی او نمی تواند با روح او هم پرواز شود، لذا این انسان احساس ابدیت و مطلقیت و غرور و قدرت می کند، سرمست پیروزی و اوج آمال و آرزوهای دور و دراز خود ، بی خبر از حقیقت تلخ و واقعیتهای عینی وجود ، به پیش می تازد و از هیچ ظلم وستم رو گردان نمی شود. اما درد آدمی را به خود می آورد ، حقیقت وجود او را به آدمی می فهماند و ضعف و زوال و ذلت خود را درک می کند و دست از غرور کبریایی برمی دارد ، و معنی خودخواهی و مصلحت طلبی و غرور را می فهمد و آن را توجه نمی کند .

خدایا تو را شکر می کنم که با فقر آشنایم کردی تا رنج گرسنگان را  بفهمم و فشار درونی نیازمندان را درک کنم .

خدایا هدایتم کن زیرا می دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است .

خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم زیرا می دانم ظلم چه گناه نابخشودنی است .

خدایا ارشادم کن که بی انصافی نکنم زیرا کسی که انصاف ندارد ، شرف ندارد .

خدایا راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم که بی احترامی به یک انسان همانا کیفر خدای بزرگ است. خدایا مرا از بلای غرور وخودخواهی نجات ده تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم .

خدایا پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق وبرق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند .

خدایا من کوچکم ، ضعیفم ، ناچیزم ، پر کاهی در مقابل طوفانها هستم . به من دیده عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال ترا براستی بفهمم و بدرستی تسبیح کنم .

ای حیات با تو وداع می کنم با همه زیباییهایت ، با همه مظاهر جلال و جبروت ، با همه کوهها و آسمانها و دریاها و صحراها ، با همه وجود وداع می کنم . با قلبی سوزان و غم آلود به سوی خدای خود می روم و از همه چیز چشم می پوشم. ای پاهای من ، می دانم شما چابکید، می دانم که در همه مسابقه ها گوی سبقت از رقیبان ربوده اید ، می دانم فداکارید ، می دانم که به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت صاعقه وار به حرکت در می آئید ، اما من آرزوئی بزرگتر دارم ، من می خواهم که شما به بلندی طبع بلندم ، به حرکت در آئید ، به قدرت اراده آهنینم محکم باشید ، به سرعت تصمیمات و طرحهایم سریع باشید . این پیکر کوچک ولی سنگین از آرزوها ونقشه ها وامیدها ومسئولیتها  را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانید .   ای پاهای من در این لحظات آخر عمر آبروی مرا حفظ کنید . شما سالهای دراز به من خدمت کرده اید ، از شما می خواهم که در این آخرین لحظه نیز وظیفه خود را به بهترین وجه ادا کنید . ای پاهای من سریع وتوانا باشید ، ای دستهای من قوی ودقیق باشید ، ای چشمان من تیزبین وهوشیار باشید ، ای قلب من ، این لحظات آخرین را تحمل کن ، ای نفس ، مرا ضعیف وذلیل مگذار ، چند لحظه بیشتر  با قدرت واراده صبور وتوانا باش. به شما قول می دهم که چند لحظه دیگر همه شما در استراحتی عمیق وابدی آرامش خود را برای همیشه  بیابید وتلافی این عمر خسته کننده واین لحظات سخت و سنگین را دریافت کنید. چند لحظه دیگر به آرامش خواهید رسید،آرامشی ابدی.دیگر شما را زحمت نخواهم داد.دیگر شب و روز استثمارتان نخواهم کرد. دیگر فشار  عالم و شکنجه روزگار را بر شما تحمیل نخواهم کرد.دیگر به شما بی خوابی نخواهم داد و شما دیگر از خستگی فریاد نخواهید کرد. از درد و شکنجه ضجه نخواهید زد. از گرسنگی و گرما و سرما شکوه نخواهید کرد و برای همیشه در بستر نرم خاک، آرام و آسوده خواهید بود. اما این لحظات حساس ،لحظات وداع با زندگی و عالم، لحظات لقای پروردگار، لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد.

خدایا! وجودم اشک شده ، همه وجودم از اشک می جوشد ، می لرزد ، می سوزد و خاکستر می شود. اشک شده ام و دیگر هیچ ، به من اجازه بده تا در جوارت قربانی شوم و بر خاک ریخته شوم واز وجود اشکم غنچه ای بشکفد که نسیم عشق و عرفان وفداکاری از آن سرچشمه بگیرد .

خدایا تو را شکر می کنم که باب شهادت را به روی بندگان خالصت گشوده ای تا هنگامی که همه راهها بسته است و هیچ  راهی جز ذلت و خفت و نکبت باقی نمانده است می توان دست به این باب شهادت زد و پیروزمند و پر افتخار به وصل خدائی رسید.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر ۱۳۸۷ساعت 21:43  توسط کیهانی ثابت  | 

اتلاف وقت، خودکشى واقعى است. یونگ
اندیشه و سخن ریش سفید ، برآیند صبوری ، مردمداری و سرد وگرم چشیدگی روزگار است .  اورو
اتلاف وقت گرانبها ترین خرج هاست. بالزا
اجر نیکى شما در عمل شما مستور است. سیسرو
پیامد دانایی ، پذیرفتن بایسته هاست .
 احساس دل، بالاتر از منطق است. ژان ژاک روس
احساس وظیفه در کار نیکو و در روابط آزار دهنده است. انسان ها تشنه محبت اند نه مراقبت.           ریش سفید داراترین به اندیشه است نه به مال و ثروت . اورود
 احمق هیچ وقت سعادتمند نمى شود. سیسرون
  اخلاق را طوفان هاى روزگار تقویت مى کند. گوته
برای نزدیکی و همگرایی قوم خویش ، کمک بهم و ستیز با نادانی و ناراستی را پیش گیرید .  اورود
اخلاق سرمایه است. اخلاق بهترین و عالیترین دارایى ما است. اسمایلز
اخلاق مهمترین درس است. هر چند حق التدریس آن گران باشد. کارلایل
نگاه زمینیان ،  تهی است از انوار آسمانیان . اورود
ادب از زمانى که بشر خودش را شناخت با او همراه است. نرودا
ادب خرجى ندارد ولى مى تواند همه چیز را خریدارى کند. اسکاروایلد
 ادب و حکمت را شعار خود ساز تا بهترین اهل زمان شوى و به نیکان ملحق گردى. سقرا
ادب یا محبت خرجى ندارد ولى همه چیز را خریدارى مى کند. متناجیو
اذهان مانند چترهاى نجات هستند فقط وقتى باز باشند عمل مى کنند. آونیموس
  اراده بهترین راهنماى طبیعت است. اسمایلز
 اراده هاى ضعیف به صورت حرف و گفتار خود نمایى مى کنند، در حالى که اراده هاى قوى جز در لباس عمل و کردار ظهور نمى یابندلوبون
 اراده ى انسانى، در پهلوى مقدرات او ایستاده و چرخ تکامل او را اداره مى کند. فیثاغور
  اراده ى مرد عامل خوشبختى اوست. شکدرین
 ارتباطات نه تنها جوهره ى حیات انسانى است بلکه مایملک حیاتى زندگى اوست. جان پیس
 ارزش اخلاقى، بسته به تعداد وظایفى است که انسان انجام مى دهد. موریس مترلینگ
قومی که بزرگان و ریش سفیدانش خوار باشند ، به جسد انسانی ماند که در آخر خوراک جانوران خواهد شد . اورود
 ارزش انسان، به اهمیتى است که براى وقت خود قائل است. آلبرت هوبار
 ارزش یک پیمان نامه ى خوب، بستگى به طول اعتبار آن دارد. چانگ سى
 از آینده ناراحت نباشید، بار روز را به منزل برسانید. لاکوردر
دل به همدلی خوش است نه با شکستن دل دیگران .  اورود
 از اندیشه ها و آرزوهاى دیگران، براى موفقیت خود کمک بگیرید. پاندر
 از پیروزى تا سقوط فقط یک ثانیه فاصله است. ناپلئون
جام عمر را جز با می دلدادگی به خرد و دانش پر مکن . اورود
نمی توان امید داشت ، آدم های کوچک رازهای بزرگ را نگاه دارند. اورو
 از خوردن حرف، کسى سوء هاضمه نمى گیرد. چرچی
 ازدواج عبارتست از سه هفته آشنایى، سه ماه عاشقى، سه سال جنگ و سى سال تحمل! تن
  ازدواج قرارداد دو نفره اى است که در همه دنیا اعتبار دارد. مارک تواین
 ازدواج کردن و ازدواج نکردن هر دو موجب پشیمانى است. سقراط
 ازدواج کنید؛ به هر وسیله اى که می توانید؛ اگر زن خوب گیرتان آمد بسیار خوشبخت خواهید شد و اگر گرفتار زن بدى شوید؛ فیلسوف از آب در مى آیید و این هر دو براى هر مردى خوب است. سقراط
 آنانکه تیشه به ریشه بزرگان و ریش سفیدان می زنند خود و فرزندانشان را بی پناه خواهند ساخت . 
   ازدواج نه بهشت است نه جهنم فقط یک برزخ است. ابراهام لینکن
ازدواجى که به خاطر پول به وجود آید، براى پول هم از بین مى رود. رولان
 از زندگى خود لذت ببرید، بدون آن که آن را با زندگى دیگران مقایسه کنید.
 از شنیدن کارهاى شرافتمندانه خویش خجالت مکش.
 از کسانى که با شما مخالف هستند نترسید، از کسانى بترسید که با شما موافق هستند ولى آن قدر جرأت ندارند که عدم موافقت خود را آشکارا به شما بگویند. ناپلئون
از محبت هدر رفته سخن مگو، محبت چیزى نیست که هدر رود.
آنکه به خرد توانا شد ، ترس برایش نامفهوم است .
  از معاشرت با کسى که قادر به حفظ اسرار و رموز زندگى خود نیست، پرهیز نما. افلاطو
از موفقیت دیگران همان قدر خوشحال باش که از موفقیت خودت خشنود مى شوى.
 از نشانه هاى جوانمردى این است که به دیگران احترام بگذاریم، حتى اگر فایده اى برایمان نداشته باشد.
 از هزینه هاى کوچک غیر ضرورى بر حذر باشید زیرا یک سوراخ کوچک موجب غرق شدن یک کشتى بزرگ مى شود. 
 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر ۱۳۸۷ساعت 21:56  توسط کیهانی ثابت  | 

عيد فطر يكى از دوعيد بزرگ در سنت اسلامى است كه درباره آن، احاديث و روايات بی شمار وارد شده است. مسلمانان روزه دار كه ماه رمضان را به روزه دارى به پا داشته و از خوردن وآشاميدن و بسيارى از كارهاى مباح ديگرامتناع ورزيده اند، اكنون پس ازگذشت ماه رمضان درنخستين روز ماه شوال اجر و پاداش خود را از خداوند مى‏طلبند، اجر و پاداشى كه خود خداوند به آنان وعده داده است.
اميرالمؤمنين علىعليه السلام دريكى ازاعياد فطر خطبه‏اى خوانده‏اند و درآن مؤمنان را بشارت و مبطلان را بيم داده‏اند.

" خطب اميرالمومنين على بن ابى طالب عليه السلام يوم الفطر فقال: ايها الناس! ان يومكم هذا يوم يثاب فيه المحسنون و يخسر فيه المبطلون وهو اشبه بيوم قيامكم، فاذكروا بخروجكم من منازلكم الى مصلاكم خروجكم من الاجداث الى ربكم واذكروا بوقوفكم فى مصلاكم و وقوفكم بين يدى ربكم، واذكروا برجوعكم الى منازلكم، رجوعكم الى منازلكم فى الجنه.

عباد الله! ان ادنى ما للصائمين والصائمات ان يناديهم ملك فى آخر يوم من شهر رمضان، ابشروا عباد الله فقد غفر لكم ما سلف من ذنوبكم فانظروا كيف تكونون فيما تستانفون."(1)

اى مردم! اين روز، روزى است كه نيكوكاران درآن پاداش مى‏گيرند و زيانكاران و تبهكاران درآن مايوس و نا اميد مى‏گردند واين شباهتى زياد به روزقيامتتان دارد، پس با خارج شدن ازمنازل و رهسپار جايگاه نمازعيد شدن به ياد آوريد خروجتان از قبرها و رفتنتان را به سوى پروردگار، و با ايستادن درجايگاه نماز، به ياد آوريد ايستادن در برابر پروردگارتان را. و با بازگشت ‏به سوى منازل خود، متذكر شويد بازگشتتان را به سوى منازلتان در بهشت ‏برين. اى بندگان خدا، كمترين چيزى كه به زنان و مردان روزه ‏دار داده مى‏شود اين است كه فرشته‏اى درآخرين روز ماه رمضان به آنان ندا مى‏دهد و مى‏گويد:

«هان! بشارتتان باد، اى بندگان خدا كه گناهان گذشته ‏تان آمرزيده شد، پس به فكر آينده خويش باشيد كه چگونه بقيه ايام را بگذرانيد.»

عارف وارسته ملكى تبريزى درباره عيد فطر آورده است: «عيد فطر روزى است كه خداوند آن را از ميان ديگر روزها برگزيده است و ويژه هديه بخشيدن و جايزه دادن به بندگان خويش ساخته و آنان را اجازه داده است تا دراين روز نزد حضرت او گرد آيند و برخوان كرم او بنشينند وادب بندگى بجاى آرند، چشم اميد به درگاه او دوزند واز خطاهاى خويش پوزش خواهند، نيازهاى خويش به نزد او آرند و آرزوهاى خويش از او خواهند ونيزآنان را وعده و مژده داده است كه هر نيازى به او آرند، برآورد و بيش ازآنچه چشم دارند به آنان ببخشند و ازمهربانى و بنده ‏نوازى، بخشايش و كارسازى در حق آنان روا دارد كه گمان نيز نمى‏برند.» (2)

روز اول ماه شوال را بدين سبب عيد فطر خوانده‏اند كه دراين روز، امرامساك و صوم از خوردن و آشاميدن برداشته شده و رخصت داده شد كه مؤمنان در روزافطاركنند و روزه خود را بشكنند فطر و فطور به معناى خوردن و آشاميدن، ابتداى خوردن و آشاميدن است و نيزگفته شده است كه به معناى آغاز خوردن و آشاميدن است پس از مدتى از نخوردن و نياشاميدن. ابتداى خوردن و آشاميدن را افطار مى‏نامند و ازاين رو است كه پس ازاتمام روز و هنگامى كه مغرب شرعى در روزهاى ماه رمضان، شروع مى‏شود انسان افطار مى‏كند يعنى اجازه خوردن پس ازامساك از خوردن به او داده مى‏شود.

عيد فطر داراى اعمال وعباداتى است كه در روايات معصومين عليهم السلام به آنها پرداخته شده و ادعيه خاصى نيزآمده است.

از سخنان معصومين عليهم السلام چنين مستفاد مى‏شود كه روزعيد فطر، روزگرفتن مزد است. و لذا دراين روز مستحب است كه انسان بسيار دعا كند و به ياد خدا باشد و روز خود را به بطالت و تنبلى نگذراند و خير دنيا و آخرت را بطلبد.

و در قنوت نماز عيد مى‏خوانيم:

«... اسئلك بحق هذا اليوم الذى جعلته للمسلمين عيدا و لمحمد صلى الله عليه وآله ذخرا و شرفا و كرامة و مزيدا ان تصلى على محمد وآل محمد وان تدخلنى فى كل خيرادخلت فيه محمدا وآل محمد وان تخرجنى من كل سوء اخرجت منه محمدا و آل محمد، صلواتك عليه وعليهم اللهم انى اسالك خيرما سئلك عبادك الصالحون واعوذ بك مما استعاذ منه عبادك المخلصون.‏»

بارالها! به حق اين روزى كه آن را براى مسلمانان عيد و براى محمد(ص) ذخيره و شرافت و كرامت و فضيلت قرار دادى از تو مى‏خواهم كه برمحمد وآل محمد درود بفرستى و مرا درهرخيرى وارد كنى كه محمد و آل محمد را درآن وارد كردى و ازهر سوء و بدى خارج سازى كه محمد وآل محمد را خارج ساختى، درود و صلوات تو براو وآنها، خداوندا، ازتو مى‏طلبم آنچه بندگان شايسته‏ات ازتو خواستند و به تو پناه مى‏برم از آنچه بندگان خالصت ‏به تو پناه بردند.

در صحيفه سجاديه نيزدعايى ازامام سجاد(ع) به مناسبت وداع ماه مبارك رمضان واستقبال عيد سعيد فطر وارد شده است:

«اللهم صل على محمد و آله و اجبر مصيبتنا بشهرنا و بارك لنا فى يوم عيدنا و فطرنا و اجعله من خير يوم مرّ علينا، اجلبه لعفو و امحاه لذنب واغفرلنا ما خفى من ذنوبنا وما علن ... اللهم انا نتوب اليك فى يوم فطرنا الذى جعلته للمؤمنين عيدا و سرورا و لاهل ملتك مجمعا و محتشدا، من كل ذنب اذنبناه او سوء اسلفناه او خاطر شرّ اضمرناه توبة من لا ينطوى على رجوع الى.»

پروردگارا! بر محمد وآل محمد درود فرست و مصيبت ما را دراين ماه جبران كن و روز فطر را بر ما عيدى مبارك و خجسته بگردان و آن را از بهترين روزهايى قرار ده كه برما گذشته است كه دراين روز بيشتر ما را مورد عفو قرار دهى و گناهانمان را بشوئى و خداوندا برما ببخشايى آنچه درپنهان وآشكارا گناه گردانيم ... خداوندا! دراين روزعيد فطرمان كه براى مؤمنان روزعيد و خوشحالى و براى مسلمانان روزاجتماع و گردهمائى قراردادى؛ ازهرگناهى كه مرتكب شده‏ايم وهر كار بدى كه كرده‏ايم وهر نيت ناشايسته‏اى كه در ضميرمان نقش بسته است ‏به سوى تو باز مى‏گرديم و توبه مى‏كنيم، توبه‏اى كه درآن بازگشت ‏به گناه هرگز نباشد و بازگشتى كه درآن هرگز روى آوردن به معصيت نباشد. بارالها! اين عيد را بر تمام مؤمنان مبارك گردان و دراين روز، ما را توفيق بازگشت ‏به سويت و توبه ازگناهان عطا فرما.» (3)

پى‏نوشت‏ها:
1- محمدى رى شهرى، ميزان الحكمة،ج 7،صص131 -132.
2- ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى، المراقبات فى اعمال السنه، تبريز، ص 167.

3- ماهنامه پاسداراسلام، شماره 101، ارديبهشت ماه 1369 صص 10- 11، 50 .

 واستفاده ازکتاب رمضان، تجلى معبود (ره توشه راهيان نور) صفحه 248 .

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر ۱۳۸۷ساعت 16:16  توسط کیهانی ثابت  | 

برای ذخیره انرژی و جلوگیری از یبوست
شیده فتاحی، مسؤول واحد آموزش همگانی انستیتو تحقیقات تغذیه كشور
بعضی از روزه‌داران، بدون سحری روزه می‌گیرند كه این امر موجب می‌شود نیازهای تغذیه‌ای آنها تأمین نشود و در نتیجه ی كمبود بیش از حد انرژی و سوخت ناقص چربی‌ها، تركیبات کتونی در بدن آنها ایجاد گردد كه منجر به ایجاد بوی بد دهان، سردرد و دردهای عضلانی می‌شود.
حذف وعده سحری سبب پایین افتادن قند خون (هیپوگلیسمی) می‌شود كه منجر به كاهش یادگیری، بی‌حوصلگی و خستگی می‌شود. بنابراین مصرف سحری برای همه روزه‌داران به‌خصوص نوجوانان در حال رشد ضروری است و سحری باید شامل یك وعده غذای كامل برای هر فرد باشد، زیرا در طول روز بدن به پروتئین نیازمند است كه می‌توان با قرار دادن گوشت، برنج، حبوبات و سبزیجات در سحری پروتئین‌های مورد نیاز بدن را تأمین كرد.
اگر در ماه مبارك رمضان دچار یبوست هستید، می‌توانید از خورشت‌‌های ملین مثل خورشت آلو و دیگر خورشت‌‌های سبزی‌دار استفاده كنید. خوردن انواع سبزی‌های خام و پخته و میوه‌های خیسانده مانند آلو و انجیر به بهبود این وضعیت كمك می‌كند.
مصرف روغن زیتون به همراه سالاد نیز در پیشگیری از یبوست مؤثر است. خوردن چای پر رنگ، قهوه و كاكائو موجب پیدایش حالت یبوست می‌شود. مصرف آب كافی برای رفع یبوست و دفع سموم و مواد زائد بدن و انجام واكنش‌های بیولوژیكی داخل بدن مفید است.
برای سلامت روانی
دکتر مصطفی نجفی، فوق تخصص روان‌پزشکی
روزه‌داری در بیماران مبتلا به افسردگی و بیماری‌های خفیف علاوه بر جنبه‌های مذهبی، به عنوان یک شیوه ی روان‌ درمانی و تغییر رفتار محسوب شده و سلامت روانی آن‌ها را تقویت می‌کند.
روزه‌داری همچنین  قدرت اراده، تصمیم‌گیری و توان اجرایی را نیز در آن‌ها افزایش می‌دهد. البته بیماران مبتلا به اختلالات روانی هنگام روزه‌داری، باید علاوه بر تغذیه ی مناسب، برنامه‌ریزی خاصی برای مصرف داروهای خود در افطار و سحر نیز داشته باشند.
در صورتی که بیماران روانی در مرحله ی بهبود، از تغذیه مناسب برخوردار نباشند از نظر مکانیسم‌های تطابق روانی ضعیف‌تر عمل کرده و به خوبی نمی‌توانند با تغییرات حاصله از نظر سبک زندگی روزانه در این ماه کنار بیایند. در نتیجه با عود یا تشدید علائم بیماری مواجه می‌شوند. به همین دلیل توصیه می‌شود این قبیل بیماران از روزه‌داری مستمر یک ماهه خودداری کنند.
برای جلوگیری از ایجاد سنگ كلیه
دکتر کیوان دادخواه، متخصص جراحی کلیه 
با توجه به این که در ماه مبارک رمضان، افراد در معرض کم آبی شدید قرار می گیرند و مواد زائد با غلظت بالا در ادرارشان دفع می‌شود، بنابراین در این ماه برای پیشگیری از تشکیل سنگ‌های کلیه و دستگاه ادراری، باید مبادرت به مصرف مایعات بیشتری در سحر و افطار کرد.
همچنین، افرادی که تشکیل سنگ‌های ادراری در آن‌ها فعال بوده و بیش از دو سنگ ادراری ظرف مدت 6 ماه داشته‌اند یا هم اکنون دارای سنگ ادراری هستند، بهتر است موارد احتیاط را در زمینه مصرف مایعات رعایت نمایند.
اما روزه‌دارانی که فقط یک نوبت سنگ ادراری درمان شده داشته‌اند، به شرط مصرف آب فراوان بین افطار تا سحر می‌توانند روزه بگیرند، هر چند تحت نظر بودن این افراد توسط پزشک نیز بسیار ضروری است.
برای بیماران دیالیزی كلیوی
دکتر بهروز برومند، فوق تخصص کلیه
بیماران کلیوی که تحت درمان دیالیز قرار گرفته‌اند، باید از روزه گرفتن خودداری کنند. با توجه به این که بیماران دیالیزی قدرت تطابق پرخوری و کم‌خوری را ندارند و بیشتر اوقات هم کم‌اشتها هستند، از نظر پزشکی، قادر به روزه گرفتن نیستند.
برای سلامت گوارش
دکتر افرا درخشی، متخصص تغذیه
مصرف نان، پنیر، سبزی و مایعات همراه خرما بهترین افطار به شمار می‌رود و صرف شام برای جلوگیری از ولع پس از افطار، 2 ساعت بعد توصیه می شود.
علاوه بر افطار، در سحری نیز خوردن غذای کامل توصیه می‌شود. خوردن غذای سحر ضمن افزایش کارایی روزانه، از بروز صدمات سیستم عصبی، چشم و قلب جلوگیری می‌کند.
سحری باید شامل یک وعده غذای کاملِ سبک و سرخ نشده باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۸۷ساعت 13:57  توسط کیهانی ثابت  | 

ماه رمضان نهمین ماه از ماههای قمری و بهترین ماه سال است. واژه رمضان از ریشه «رمض» و به معنای شدت تابش خورشید بر سنگریزه است.
می‌گویند چون به هنگام نامگذاری ماه های عربی، این ماه در فصل گرمای تابستان قرار داشت، ماه «رمضان» نامیده شد، ولی از سوی دیگر، «رمضان» از اسماء الهی است. این ماه ماه نزول قرآن و ماه خداوند است و شب‌های قدر در آن قرار دارد. فضیلت ماه رمضان بسیار زیاد و نامحدود است.
 
به برخی از حوادث و رویدادهای مهم این ماه اشاره می‌شود:
وفات حضرت خدیجه در دهم رمضان سال دهم بعثت.
ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام نیمه رمضان سال دوم هجرت.
جنگ بدر در سال دوم هجرت.
فتح مکه در سال هشتم هجرت.
مراسم عقد اخوت و پیمان برادری میان مسلمان، و ایجاد اخوت اسلامی بین پیامبر و امام علی علیه السلام.
بیعت مردم به ولایت‌عهدی امام رضا علیه السلام در سال 201 قمری.

ماه رمضان ماه خداوند، ماه نزول قرآن و از شریف‌ترین ماه‌های سال است. در این ماه درهای آسمان و بهشت گشوده و درهای جهنم بسته می‌شود، و عبادت در یکی از شب‌های آن ( شب قدر ) بهتر از عبادت هزار ماه است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در خطبه شعبانیه خود درباره فضیلت و عظمت ماه رمضان فرموده است: «ای بندگان خدا! ماه خدا با برکت و رحمت و آمرزش به سوی شما روی آورده است؛ ماهی که نزد خداوند بهترین ماه‌ها است؛ روزهایش بهترین روزها، شب‌هایش بهترین شب‌ها و ساعاتش بهترین ساعات است.
بر مهمانی خداوند فرا خوانده شدید و از جمله اهل کرامت قرار گرفتید. در این ماه، نفس‌های شما تسبیح، خواب شما عبادت، عمل‌هایتان مقبول و دعاهایتان مستجاب است.
پس با نیت‌ای درست و دلی پاکیزه،‌ پروردگارتان را بخوانید تا شما را برای روزه داشتن و تلاوت قرآن توفیق دهد. بدبخت کسی است که از آمرزش خدا در این ماه عظیم محروم گردد. با گرسنگی و تشنگی در این ماه، به یاد گرسنگی و تشنگی قیامت باشید.»

آن گاه پیامبر اکرم وظیفه روزه‌داران را برشمرد و از صدقه بر فقیران، احترام به سالخوردگان، ترحم به کودکان، صله ارحام، حفظ زبان و چشم و گوش از حرام، مهربانی به یتیمان و نیز عبادت و سجده های طولانی، نماز، توبه، صلوات، تلاوت قرآن و فضیلت اطعام در این ماه سخن گفت.

منابع :
مفاتیح الجنان،‌ تفسیر نمونه، ‌ج 1، ص 634؛ المیزان، ‌ج 2، ص 15

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور ۱۳۸۷ساعت 20:15  توسط کیهانی ثابت  |