|
|
|
|
|
از عاجزترین مردم کسی است که نمی تواند دوست پیدا کند و از او عاجزتر کسی است که دوستش را از خود دور کند . حضرت علی (ع) کلمه خستگی مفهوم ندارد ، تنها در فرهنگ ذکر شده است . آرتور بریوبون هیچ وقت نمی توانید با مشت گره کرده دست کسی را به گرمی بفشارید .گاندی
آزادى چیزى است شبیه سلامتى، این دو را تا از دست نداده ایم قدرشان را نمى شناسیم. ولتر آزادى متعلق به یک نفر نیست، از برای همه است. هربرت اسپنسر دنبال کسی نگرد که بتوانی با او زندگی کنی ، دنبال کسی باش که بدون او نتوانی زندگی کنی انسانى عاقل تر است، که مى داند عقلش کمتر است. سقراط آفتاب به گیاهى حرارت مى دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد. تولستوى یا چنان نمای که هستی ، یا چنان باش که می نمایی . بایزید بسطامی آنان که گذشته را بخاطر نمى آورند محکوم به تکرار آنند. سانتایانا پیران جهان دیده برای گفتگو بهانه نمی آورند . اورود آن قدر به تاریکى لعنت نفرستید یک شمع روشن کنید. فرانسیس بیکن هر که نیک نهاد و پاک منش و کوشا باشد ، به آنچه سزاوار است می رسد . بزرگمهر آن کس که از اول مى داند به کجا مى رود خیلى دور نخواهد رفت. ناپلئون بناپارت ازدواج کردن و ازدواج نکردن هر دو موجب پشیمانى است. سقراط آن قدر شکست خورده ام تا راه شکست دادن را آموختم. ناپلئون از موفقیت دیگران همان قدر خوشحال باش که از موفقیت خودت خشنود مى شوى. کریستین لارسون موفقیت یک درصد نبوغ و 99 درصد عرق ریختن است . ادیسون از نشانه هاى جوانمردى این است که به دیگران احترام بگذاریم، حتى اگر فایده اى برایمان نداشته باشد. ویلیام میکپیس از هزینه هاى کوچک غیر ضرورى بر حذر باش زیرا یک سوراخ کوچک موجب غرق شدن یک کشتى بزرگ مى شود. بنیامین فرانکلین آن چه بار زندگى را بر دوش ما سنگین تر مى سازد، عموما زیاده روى در خود زندگى است. ژان ژاک روسو به من بگو نگو ، نمی گویم ؛ اما نگو نفهم که من نمی توانم نفهمم ، من می فهمم . دکتر شریعتی آینده، همان امید است. اسپینوزا احساس دل، بالاتر از منطق است. ژان ژاک روسو
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۸۶ساعت 19:6 توسط کیهانی ثابت
|
|
||
|
|
|
|
|
یا لطیف
با سلام به شما دوستان عزیز زنده رود
ختمی دارای لعاب زیادی است این گیاه دارای مواد نشاسته ای، چربی، اسانس،
دی اکسید بنزوئیک اسید می باشد . ختمی از نظر طب قدیم ایران سرد و تر است.
و به طور کلی روی تمام اعضای بدن مخصوصا روده ها -ریه ها - معده -
خواص گل ختمی ملین و برطرف کننده یبوست و بیماری های تنفسی است .
سرفه های خشک را از بین می برد تب را پایین می آورد وناراحتی های دستگاه
ادرار را بر طرف می کند . قند خون را تنظیم می کند . برای رفع گلودرد جوشانده
گل ختمی را غرغره کنید .
توصیه : کسانی که سرد مزاج هستند باید ختمی را با عسل بخورند .ممکنه که باعث
پایین آمدن فشار خون شود |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۸۶ساعت 20:38 توسط کیهانی ثابت
|
|
||
|
|
|
|
|
سه چیز انسان را دست یابی به موفقیت باز می دارد
۱- همت کوتاه ۲-چاره اندیشی کم ۳-رای ونظر ضعیف |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد ۱۳۸۶ساعت 17:44 توسط کیهانی ثابت
|
|
||
|
|
|
|
|
۱- استفاده از تجربه دیگران
۲- پند پذیری ۳-پذیرش مسئولیت وتلاش در حد توان ۴- میانه روی ۵- روحیه قوی ۶-آینده نگری |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد ۱۳۸۶ساعت 21:41 توسط کیهانی ثابت
|
|
||
|
|
|
|
|
ولادت با سعادت امیر المومنین علی (ع) و روز پدر را بر تمام شیفتگان آن حضرت و تمامی شیعیان علی الخصوص پدران تبریک می گویم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام تیر ۱۳۸۶ساعت 13:42 توسط کیهانی ثابت
|
|
||
|
|
|
|
|
سليمان و بلقيس مناسب است كه نظرى سريع و گذرا به جغرافياى كشور سبأ داشته باشيم. اين سرزمين به اين دليل به اين اسم ناميده شده كه محل سكونت فرزندان سبأ بن يشجُب بن يعرب ابن قحطان بود، و به اين جهت سبأ گفته شد، چون او نخستين پادشاه عرب بود كه مردم را به اسارت گرفت(1) و أُسرا را وارد يمن نمود. سد مأرب را ويران ساخت، مردم اين منطقه در سرزمينهاى ديگر پراكنده شده و هر دستهاى به سمتى رفتند، و عرب، پراكندگى آنها را ضربالمثل قرار داده و گفته است: «ذَهَب القومُ اَيدى سَبأ؛(3) مردم چون قوم سبأ پراكنده شدند». و بازرگانان آنها با عبرانيان داد و ستد داشتهاند و به ثروت و ذخاير طلا، مشهور(4) بوده است. ونيز در تورات داستان ديدار ملكه سبأ، بلقيس با سليمان نقل شده است كه بلقيس با كاروانى بسيار با شكوه و با شترانى پر بار از عطريات و زر و سيم و سنگهاى گرانبها و قيمتى كه براى سليمان(ع) با خود همراه داشت، در اورشليم، بر آن وارد حضرت شد.(5) و همسر وى ملكه «شبأ» يعنى سبأ بود كه او را «ماقده» مىخواندند.(6) باشد، ولى مفسران گفتهاند: نام وى بلقيس و از دختران خاندان تُبَّع بوده است. هدهد از جمله پرندگانى بود كه سليمان آنها را تربيت كرده و با آنها به زبان خاص خودشان سخن مىگفت. آيا هم اكنون كه از او جويا شدم، ناپيداست يا قبلاً كه من در جريان نبودم غايب گشته است؟ از اين گذشته، چگونه بدون اطلاع من رفته است؟ آثار خشم و نگرانى در چهره سليمان هويدا شد و تصميم گرفت هدهد را با كندن پرها و يا زندانى كردن در قفس و يا كشتن كيفر دهد و كيفر، به تناسب گناه او بستگى داشت و اگر دليلى واضح و روشن بياورد كه بيانگر عذر او در آن غيبت باشد، از او بگذرد. از ماجرايى اطلاع يافتم كه تو از آن بى خبرى؛ از كشور سبأ نزد شما برمىگردم و خبرى دقيق برايت دارم. در آن كشور بانويى را ديدم كه بر آن حكمفرمايى مىكرد و از تمام وسايل و ابزارقدرت و انواع نعمتها برخوردار بود، و تختى بزرگ و زرين داشت كه به انواع جواهرات آراسته بود، ولى با وجود نعمتهايى كه خدا به مردم آن كشور ارزانى داشته بود، نعمتهاى خدا را سپاس نمىگفتند و بدو ايمان نياورده و وى را پرستش نمىكردند، بلكه خورشيد را مىپرستيدند و به جاى خدا بر آن سجده مىكردند. شيطان آنها را فريب داده بود و دلهاى آنها را از راه مستقيم منحرف ساخته بود، آنان به پرستش خداى يگانه رهنمون نشده بودند؛ زيرا شيطان آنها را فريفته بود و از سجده بر خدايى كه تنها وى سزاوار پرستش است باز داشته است، چه اينكه همان خداى يگانه است كه گياهان نهان شده در زمين را مىروياند و هم اوست كه از آسمان باران مىفرستد و به نيتهايى كه در سينههاست و اعمالى كه از انسان سر مىزند واقف و آگاه است. او خدايى است كه جز او معبودى نيست و او پروردگارعرش با عظم به زودى در مورد مطلبى كه گفتى تحقيق و بررسى خواهيم كرد تا مشخص شود آيا صادقانه سخن مىگويى يا به دروغ. و بر مبناى حقايقى كه روشن شود، درباره تو حكم و داورى خواهيم كرد: أَوْ لَأَذبَحَنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَنِّى بِسُلْطانٍ مُبِينٍ * فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ فَقالَ أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ وَجِئْتُكَ مِنْ سَبَاً بِنَبَاً يَقِينٍ * إِنِّى وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَأُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَىءٍ وَلَها عَرْشٌ عَظِيمٌ * وَجَدْتُها وَقَوْمَها يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ فَهُمْ لا يَهْتَدُونَ * أَلّا يَسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِى يُخْرِجُ الخَبءَ فِى السَّمواتِ وَالأَرْضِ وَيَعْلَمُ ما تُخْفُونَ وَما تُعْلِنُونَ * اللَّهُ لا إِلهَ إِلّا هُوَ رَبُّ العَرْشِ العَظِيمِ * قالَ سَنَنْظُرُ أَصَدَقْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الكاذِبِينَ؛(7) من غيبت كرده است؟ او را به عذابى سخت كيفر دهم و يا سرش از تن جدا سازم، و يا اينكه براى غيبت خود دليلى روشن بياورد. ديرى نپاييد و هدهد حاضرشد و گفت: من از ماجرايى كه تو از آن آگاه نيستى، اطلاع يافتم و از شهر سبأ خبرى مطمئن برايت آوردهام. در آنجا زنى را ديدم كه بر مردم حكمرانى مىكرد و هرگونه مكنت و نعمت بدو عطا شده بود وتختى بزرگ داشت و ديدم آنها به جاى خدا خورشيد را مىپرستيدند و شيطان اعمال آنها را در نظرشان زيبا جلوه داده و از راه خدا باز داشته بود كه هرگز روى هدايت نبينند، و خدايى را كه هر نهان را در آسمانها و زمين به عرصه ظهور آورده نپرستند و خداوند بر آشكار و نهان شما آگاه است. خدايى كه جز او معبودى نيست، پروردگار عرش با عظمت است، سليمان گفت: تا ببينم راست مىگويى يا دروغ. بيفكند و سفارش نمود كه مراقب او و قومش بوده و به سخنانى كه در موردنامه رد و بدل مىكنند گوش فرا دهد. هدهد به پرواز در آمد و نامه سليمان را بهكشور سبأ برد و مقابل بلقيس افكند. بلقيس نامه را برگرفت و آن را گشود و مطالبآنراخواند و سپس سران وبزرگان مملكت خويش را گرد آورده وبدانها گفت: اىقوم، اين نامه از سليمان پادشاه به من رسيده و متن آن چنين است: بسم الله الرحمنالرحيم؛ بر من تكبر نورزيده و با گردن نهادن به دستور من، با حالت خضوع وخشوع براى خداوند نزد من آييد. پس از آنكه بلقيس نامه را خواند، سخن خود را متوجه دربارياناطراف خود كرد و نسبت به موضوع اين نامه با آنها به مشورت پرداخت و بدانان گفت: در اين امرمهم نظر دهيد چه كنم؛ زيرا در اين ارتباط، من قضاوتى نمىكنم و جز با مشورت شما دستورى صادر نمىكنم. حاضران به وى پاسخ دادند: ما از توان و قدرت فوقالعاده و نيروى فراوانى برخورداريم و براى نبرد آمادگى كامل داريم و تصميم را به شما وامىگذاريم، هر گونه كه دستور دادى فرمان خواهيم برد. اين آيات قرآن أُلْقِىَ إِلَىَّ كِتابٌ كَرِيمٌ * إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَإِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ * أَلّا تَعْلُوا عَلَىَّ وَأْتُونِى مُسْلِمِينَ * قالَتْ يا أَيُّها المَلَأُ أَفْتُونِى فِى أَمْرِى ما كُنْتُ قاطِعَةً أَمْراً حَتّى تَشْهَدُونِ* قالُوا نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ وَأُولُوا بَأْسٍ شَدِيدٍ وَالأَمْرُ إِلَيْكِ فَانْظُرِى ماذا تَأْمُرِينَ؛(8) بزرگى به من رسيده است. اين نامه از ناحيه سليمان و عنوان آن به نام خداوند بخشنده مهربان است. او نوشته، بر من برترى نجوييد و تسليم امر من شويد. به سران قوم خود گفت: به كار من رأى دهيد، من بدون مشورت و حضور شما به كارى تصميم نگرفتهام. گفتند: ما صاحب قدرت و نيرومنديم، اختيار با شماست، هر گونه مىخواهى تصميم بگير و دستور بده. خواست زيان و خسارتهاى جنگ را به ويژه بر طرفى كه شكست بخورد، براى آنان روشن سازد، از اين رو به آنان گفت: هر گاه پادشاهان براى جنگ و نبرد وارد كشورى شوند آن را ويران ساخته و هر آنچه در آنجا هست از بين مىبرند و به مردم آن سامان اهانت روا مىدارند، بنابراين اگر آنان بر ما پيروز شوند، اين گونه با ما رفتار خواهند كرد و سپس نظريه خود را ابراز داشته و گفت: من تصميم دارم فرستادگانى همراه با هدايايى ارزشمند نزد سليمان و قوم او بفرستم و منتظر تأثير هدايا در دل آنان باشم؛ زيرا رسم پادشاهان براين است كه هدايا در دل آنها تأثير نكويى دارد و به خاطر آن، با كسانى كه هدايا را فرستادهاند با نرمى و ملايمت رفتار كرده و دست ازجنگ برمى دارند، اگر سليمان اين هدايا را بپذيرد مشخص مىشود كه او پادشاه است و به آنچه پادشاهان خرسند مىشوند، شادمان مىگردد و اگر پيامبر باشد آنها را پذيرا نشده، مگر در صورتى كه ما به آيين او در آييم. از سويى فرستادگان ما با اخبار دقيقى كه از قدرت و توان او كسب مىكنند نزد من باز خواهند گشت. به آن سامان رسيدند، مملكتى بزرگ و پهناور و كاخهاى باشكوه و لشكرى انبوه ملاحظه كردند كه كشور سبأ در برابر آن ناچيز بود، هنگامى كه فرستادگان بلقيس به دربار سليمان بار يافتند، هديه بلقيس را به او تقديم داشتند، ولى سليمان آن را نپذيرفت؛ زيرا وى به طمع مال و دارايى و هديه، نامه نفرستاده بود، بلكه از بلقيس خواسته بود نزد او بيايد تا به خدا ايمان آورده و از دين و آيين او پيروى كند و دست از پرستش خورشيد بردارد، از اين رو سليمان فرستادگان را مخاطب ساخت و فرمود: آيا براى من مال به هديه آوردهايد، حال آنكه خداوند بهتر از اموالى كه به شما داده به من عنايت كرده است؟ چنان كه به من ملك وسلطنت بخشيد و جن و انس و باد و پرندگان را مسخّر من گرداند و به من نبوّت و پيامبرى عطا كرد، لذا من طمعى در مال ندارم، بلكه خواهان هدايت شما هستم، از آنجا كه شما علاقهمند به دنيا بوده و از آن لذّت مىبريد، از هدايايى كه به شما داده مىشود، خرسند مىگرديد و سپس رئيس فرستادگان را مورد خطاب قرار داد و گفت: نزد قوم خود بازگرد وهديه آنا مشاهده كردى، به اطلاع آنان برسان، اگر فرمان برده و ايمان آوردند كه نجات يافتهاند و اگر بر كفر خود باقى بمانند، به خدا سوگند با سپاهى گران به نبرد آنان خواهم آمد كه توان مقاومت در برابر آن را نداشته باشند و آنها را از شهر سبأ به صورت اسيران و بردگان، خوار و ذليلانه بيرون خواهم راند. خداى متعال فرمود: بِهَدِيَّةٍ فَناظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ المَرْسَلُونَ * فَلَمّا جاءَ سُلَيْمانَ قالَ أَتُمِدُّونَنِ بِمالٍ فَما آتانِىَ اللَّهُ خَيْرٌ مِمّا آتاكُمْ بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ * إِرْجِعْ إِلَيْهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها وَلَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْها أَذِلَّةً وَهُمْ صاغِرُونَ؛(9) آن سامان را به ذلت و خوارى مىكشند، و رسم آنها اين است. و اينك من هديهاى برايشان مىفرستم تا ببينم فرستادگان چه پيامى خواهند آورد. وقتى فرستادگان نزد سليمان آمدند، سليمان بدانها گفت: آيا مىخواهيد با مال مرا يارى كنيد، آنچه خدا به من عنايت كرده برتر از چيزهايى است كه به شما داده، بلكه شما هستيد كه بدين هدايا شاد مىگرديد، به سوى آنان باز گرديد و بگوييد با سپاهى گران به جنگ آنان خواهم آمد كه توان برابرى با آن را ندارند و آنها را با ذلت و خوارى از آن شهر بيرون خواهم راند. و نپذيرفتن هدايا داشتند، قرار دادند و تأكيد كردند كه سليمان سوگند ياد نموده و تهديد كرده است در صورتى كه از حضور در كشور وى خوددارى كنيد به نبردتان خواهد آمد، اينجا بود كه بلقيس دانست سليمان، پيامبر و فرستاده خداست و در تهديد خود صادقانه عمل خواهد كرد و توان مخالفت دستور او را ندارد. از اين رو همراه با اشراف و بزرگان قوم خود به تدارك ساز و برگ حركت به سوى وى پرداخت. به عنوان معجزه به او عنايت كرده بود به بلقيس ارائه دهد تا دليلى بر نبوّت و پيامبرى او باشد. از اين رو، به جنّيانى كه پيرامون او بودند گفت: كدام يك از شما مىتواند تخت بلقيس را قبل از آنكه با قومش نزد من آمده و ايمان آورند، پيش من حاضر كند تا آنان قدرت خدايى را كه آنها را به پرستش او فراخواندم در برابر خود مشاهده كنند. ديوى ازجنّيان گفت: قبل از اينكه از جايگاه قضاوت و داورى خويش برخيزى - سليمان هر روز صبح تا ظهر براى داورى ميان مردم بر كرسى قضاوت تكيه مىزد - آن را نزد تو خواهم آورد. بود، ولى يكى از فرشتگانى(10) كه خداوند آنان را حاميان سليمان قرار داده بود و از علوم كتب آسمانى بهرهاى داشت، اعلام نمود كه، من سريعتر ازيك چشم به هم زدن آن را نزد تو خواهم آورد و تخت را در برابر سليمان گذاشت، وقتى سليمان تخت را در جايگاه خود ديد گفت: اين نصر و پيروزى در حاضر كردن تخت، از الطاف خداوند بزرگ من است تا مرا بيازمايد كه او را بر نعمتهايش سپاس مىگويم يا كفران نعمتهاى وى مىكنم، ولى من خدا را بر نعمتهايش سپاسگزارم و فايده شكر به شكرگزار برمىگردد؛ زيراشكر نعمت، نعمت را فزونى و دوام مىبخشد و اگر كسى خدا را سپاس نگفت، پروردگارمن از بندگانش بىنياز بوده و كريم و بخشنده است و بر تمام آفريدههاى خود لطف و احسان دارد: بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ وَإِنِّى عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ * قالَ الَّذِى عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمّا رَآهُ مُسْتَقِرّاً عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّى لِيَبْلُوَنِى أَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَمَنْ شَكَرَ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّى غَنِىٌّ كَرِيمٌ؛(11) ديوى از جنّيان گفت: قبل از آنكه از جاى خود به پا خيزى آن را برايت خواهم آورد، و من توان اين كار را داشته و امانتدار هستم. شخصى كه بهرهاى از علم كتاب داشت گفت: قبل از اينكه چشم خود برهم زنى تخت را پيش رويت قرار خواهم داد. وقتى سليمان تخت را در برابر خود ديد، گفت: اين از لطف الهى است تا مرا بيازمايد كه سپاس او مىگويم يا كفران نعمتش مىكنم. هر كس خدا را سپاس گويد به سود خويش سپاس گفته و آن كس كه كفران نعمت ورزد، پروردگارم از همه بىنياز بوده و كريم و بخشنده است. بلقيس وقتى تخت را بدو ارائه دادند و با دقت در آن نگريست، تشخيص مىدهد كه تخت سلطنتى اوست يا نه؟ زمانى كه بلقيس وارد شد تختش را بدو ارائه دادند و او با حالتى از حيرت و شكّ و ترديد در برابرتخت درنگ كرد؛ زيرا نشانههاى تخت حاكى از آن بود كه تخت از آنِ اوست، بدو گفته شد: آيا تختى كه ملاحظه مىكنى، شبيه همان تختى است كه آنرا در كشورت رها كردهاى؟ پاسخ داد: گويى همان است، و پس از دقت فراوان مطمئن شد كه تخت خودِ اوست و آوردن آن تخت قبل از حضور وى يكى از معجزات سليمان بوده، به ويژه كه درهاى كاخ او بسته بوده است. در اين هنگام به سليمان گفت: ما قبل از اين معجزه به واسطه امورى كه از هدهد مشاهده كرديم و نشانههاى دال بر پيامبرى شما را، كه از زبان فرستادگان خود شنيديم، به قدرت خداوند و صحت پيامبرى شما آگاهى پيدا كرده و از همان زمان ايمان آورده بوديم، ولى از آنجايى كه ميان مردمى كافر پيشه زندگى مىكرديم، نتوانستيم ايمان خود را ابراز و اعلان كنيم و همين سبب شد كه آن را كتمان نموده تا زمانى كه به پيشگاه تو در آييم: هُوَ وَأُوتِينا العِلْمَ مِنْ قَبْلِها وَكُنّا مُسْلِمِينَ * وَصَدَّها ما كانَتْ تَعْبُدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنَّها كانَتْ مِنْ قَوْمٍ كافِرِينَ؛(12) شناخت ندارد، سپس هنگامى كه بلقيس وارد شد بدو گفته شد: آيا تخت شما اين چنين بود وى اظهار داشت گويا همين گونه بود و ما قبل از اين، به امور آگاه بوده و تسليم امر خدا بوديم و سليمان او را از پرستش خورشيد بازداشته هرچند قبل از آن در زمره كافران بود. بود به بلقيس نشان دهد. به صنعتگران ماهر و چيرهدست دستور داد تا در منطقهاى خوش آب و هوا، كاخى از شيشه و بلور شفاف و صاف براى او بنا كردند و نهر آبى را از زير آن عبور دادند، به نحوى كه گويى بركهاى از آب به وجود آمده بود، و سپس سليمان در صدر آن بر تخت پادشاهى تكيه زد و نزد بلقيس فرستاد تا به دربار او راه يابد. به بلقيس گفته شد: براى ديدار با سليمان وارد كاخ شو. بلقيس با مشاهده اين كاخ، وجودش را اضطراب فراگرفت و تصور كرد كاخ را آب فراگرفته است، لذا پوشش پاى خود را بالا زد تا لباسش در اثر تماس با آب مرطوب نشود و وارد كاخ شد، سليمان در اين هنگام كه مىخواست به او اطمينان خاطر داده و ازاضطراب وى بكاهد، بدو گفت: اين كاخ از شيشه و بلور شفاف ساخته شده است و بلقيس چنان منظرهاى را تا آن زمان نديده بود، بلقيس كه آن همه مورد احترام سليمان قرار گرفت و به واقعيتى كه بر او پوشيده بود پى برد، لذا به پيشگاه خداوند عرضه داشت: پروردگارا، من با پرستش خورشيد بر خود ظلم و ستم روا داشتم، اى خداى جهانيان، اينك همراه با سليمان قالَتْ رَبِّ إِنِّى ظَلَمْتُ نَفْسِى وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ لِلَّهِ رَبِّ العالَمِينَ؛(13) پاهاى خود برگرفت، سليمان بدو گفت: اين كاخى است كه از آبگينه شفاف ساخته شده، بلقيس عرضه داشت: پروردگارا، من به خويشتن ستم روا داشتم و اينك با پيامبر تو سليمان تسليم پروردگار عالميان گرديدم. خَرَّ تَبَيَّنَتِ الجِنُّ أَنْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ الْغَيْبَ ما لَبِثُوا فِى العَذابِ المُهِينِ؛(14) راهنمايى كرد و زمانى كه بدن سليمان فرو افتاد، پريان دريافتند كه اگر اسرار غيب را مىدانستند در عذاب ذلّت و خوارى باقى نمىماندند. ولى آنچه منطقى به نظر مىرسد مطلبى است كه عبدالوهاب نجار آن را نقل كرده است. وى مىگويد: سليمان(ع) ازدنيا رفت و مرگ او براى جنّيان به صورت معمّايى در آمد، ولى انسانها در جريان امر بودند، پيكر او مدفون گشت و دورانش به سر آمد و پسرش به جاى او به پادشاهى رسيد، ولى جنّيان در منطقهاى دوردست به نام «تُدمَر» وجود داشتند كه دست از كار نكشيده و از بيم كيفر سليمان همچنان به كار ادامه مىدادند، پس از مدتى يكى ازجنّيان با ديدن عصاي سليمان كه به زمين افتاده بود، از مرگ آن حضرت اطلاع حاصل كرد، عصاa= "#025">(15) و گفته شده كه سليمان در محراب عبادتِ خويش در حالى كه نشسته و بر عصاى خود تكيه زده بود، مرگش فرا رسيد. موريانه مشغول خوردن عصا شد و بخشى از آن را خورد، لذا قسمتى را كه موريانه خورده بود فرو ريخت و توازن آن به همخورد و بدن سليمان برزمين افتاد و مشخص شد كه آن حضرت از دنيا رفته است. خانوادهاش آمده و وى را به خاك سپردند و پس از بررسى دريافتند كه مرگ سليمان به تازگى اتفاق افتاده است. پريان كه به كارهاى دشوارى گمارده شده بودند، با مشاهده مرگ سليمان(ع) دريافتند كه اگر غيب مىدانستند در فاصله مرگ سليمان در صورت آگاهى از آن، در رنج و عذاب كار باقى نمىماندند. آنچه به نظر مىرسد اين است كه هرگاه سليمان(ع) وارد محراب عبادت خويش مىشده و براى راز و نياز و عبادت خداى خود خلوت مىكرده است، كسى بدون اجازه، حقّ ورود بر او را نداشته است، و ظاهراً مدت غيبت آن حضرت به طول انجاميده تا اينكه ماجراى مرگ وى روشن شده است. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر ۱۳۸۶ساعت 22:3 توسط کیهانی ثابت
|
|
||
|
|
|
|
|
داستان حضرت محمد (ص) : ازدواج با خديجه و ماجراهاي بعد از آن
داستان حضرت يونس(ع) كتاب: ترجمه الميزان ج 17 ص 251 نويسنده: علامه طباطبايى 1- قرآن كريم از سرگذشت اين پيامبر و قوم او جز قسمتى را متعرض نشده.در سوره صافات اين مقدار را متعرض شده كه آن جناب به سوى قومى فرستاده شد و از بين مردم فراركرده و به كشتى سوار شد و در آخر نهنگ او را بلعيد.و سپس نجات داده شده و بار ديگر بهسوى آن قوم فرستاده شد و مردم به وى ايمان آوردند.اينك آيات آن سوره از نظر خواننده مىگذرد. "و ان يونس لمن المرسلين اذ ابق الى الفلك المشحون فساهم فكان من المدحضينفالتقمه الحوت و هو مليم فلو لا انه كان من المسبحين للبث فى بطنه الى يوم يبعثون فنبذناهبالعراء و هو سقيم و انبتنا عليه شجرة من يقطين و ارسلناه الى مائة الف او يزيدون فامنوافمتعناهم الى حين". و در سوره انبياء متعرض تسبيحگويى او در شكم ماهى شده كه علت نجاتش از آنبليه شد، مىفرمايد: "و ذا النون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه فنادى فى الظلمات انلا اله الا انتسبحانك انى كنت من الظالمين فاستجبنا له و نجيناه من الغم و كذلك ننجىالمؤمنين" (1) . و در سوره قلم متعرض ناله اندوهگين او در شكم ماهى شده و سپس بيرون شدنش ورسيدن به مقام اجتباء را آورده، مىفرمايد: "فاصبر لحكم ربك و لا تكن كصاحب الحوت اذنادى و هو مكظوم لو لا ان تداركه نعمة من ربه لنبذ بالعراء و هو مذموم فاجتباه ربه فجعله منالصالحين" (2) . و در سوره يونس متعرض ايمان آوردن قومش و بر طرف شدن عذاب از ايشان شده،مىفرمايد: "فلو لا كانت قرية آمنت فنفعها ايمانها الا قوم يونس لما آمنوا كشفنا عنهم عذابالخزى فى الحيوة الدنيا و متعناهم الى حين" (3) . خلاصه آنچه از مجموع آيات قرآنى استفاده مىشود، با كمك قرائن موجود در اطرافاين داستان اين است كه: يونس(ع)يكى از پيامبران بوده كه خدا وى را به سوىمردمى گسيل داشته كه جمعيتبسيارى بودهاند، يعنى آمارشان از صد هزار نفر تجاوز مىكردهو آن قوم دعوت وى را اجابت نكردند و به غير از تكذيب عكس العملى نشان ندادند، تا آنكهعذابى كه يونس(ع)با آن تهديدشان مىكرد فرا رسيد.و يونس(ع) خودش از ميان قوم بيرون رفت. همين كه عذاب نزديك ايشان رسيد و با چشم خود آن را ديدند، همگى به خدا ايمانآورده و توبه كردند خدا هم آن عذاب را كه در دنيا خوارشان مىساخت، از ايشان برداشت. و اما يونس(ع)وقتى خبردار شد كه آن عذابى كه خبر داده بود از ايشانبرداشته شده، و گويا متوجه نشده كه قوم او ايمان آورده و توبه كردهاند، لذا ديگر به سوىايشان برنگشت در حالى كه از آنان خشمگين و ناراحتبود.همچنان پيش رفت، در نتيجهظاهر حالش حال كسى بود كه از خدا فرار مىكند و به عنوان قهر كردن از اينكه چرا خدا او رانزد اين مردم خوار كرد دور مىشود، و نيز در حالى مىرفت كه گمان مىكرد دست ما به اونمىرسد، پس سوار كشتى پر از جمعيتشد و رفت. در بين راه نهنگى بر سر راه كشتى آمد، چارهاى نديدند جز اينكه يك نفر را نزد آنبيندازند، تا سرگرم خوردن او شود و از سر راه كشتى به كنارى رود، به اين منظور قرعه انداختندو قرعه به نام يونس درآمد، او را در دريا انداختند، نهنگ او را بلعيد و كشتى نجات يافت. آنگاه خداى سبحان او را در شكم ماهى چند شبانه روز زنده نگه داشت، و حفظ كرديونس(ع) فهميد كه اين جريان يك بلا و آزمايشى است كه خدا وى را بدان مبتلاكرده و اين مؤاخذهاى است از خدا در برابر رفتارى كه او با قوم خود كرد، لذا از همان تاريكىشكم ماهى فريادش بلند شد به اينكه: "لا اله الا انتسبحانك انى كنت من الظالمين". خداى سبحان اين ناله او را پاسخ گفت و به نهنگ دستور داد تا يونس را بالاى آب وكنار دريا بيفكند.نهنگ چنين كرد.يونس وقتى به زمين افتاد مريض بود.خداى تعالى بوتهكدويى بالاى سرش رويانيد، تا بر او سايه بيفكند.پس همين كه حالش جا آمد، و مثلاولش شد خدا او را به سوى قومش فرستاد، و قوم هم دعوت او را پذيرفتند و به وى ايمانآوردند، در نتيجه با اينكه اجلشان رسيده بود، خداوند تا يك مدت معين عمرشان داد. و رواياتى كه از طرق امامان اهل بيت(ع)در تفسير اين آيات وارد شده،با اينكه بسيار زياد است و نيز بعضى از رواياتى كه از طرق اهل سنت آمده، هر دو در ينقسمتشريكند كه بيش از آنچه از آيات استفاده مىشود چيزى ندارند، البته با مختصراختلافى كه در بعضى از خصوصيات دارند، و ما هم به همين جهت از نقل آنها صرف نظركرديم، هم به دليلى كه گفتيم و هم به اين دليل كه يك يك آن احاديثخبر واحدند و خبرواحد تنها در احكام حجت است، نه در مثال مقام ما كه مقام تاريخ و سرگذشت است، علاوهبر اين، وضع آن روايات طورى است كه اگر مراجعه كنى، خواهى ديد نمىتوان خصوصياتآنها را به وسيله آيات قرآنى تصحيح كرد، حرفهايى دارد كه قابل تصحيح نيست. 2- داستان او از ديدگاه اهل كتاب 2- در اين فصل به سرگذشت آن جناب از ديدگاه اهل كتاب مىپردازيم، داستانيونس(ع) در چند جاى از عهد قديم به عنوان"يوناه بن امتاى"آمده و همچنين درچند جا از عهد جديد آمده كه در بعضى از موارد به داستان زندانى شدنش در شكم ماهى اشارهمىكند.و ليكن هيچ يك از آنها سرگذشت كامل يونس(ع)را نياوردهاند. آلوسى در تفسير روح المعانى در داستان يونس(ع)از ديدگاه اهل كتابمطالبى آورده كه بعضى از كتب اهل كتاب هم آن را تاييد مىكند. او نقل كرده كه: خداى تعالى يونس(ع)را امر فرمود تا براى دعوت اهل"نينوى" بدانجا رود."نينوى"يكى از شهرهاى بسيار بزرگ آشور بود كه در كنار دجله قرارداشت و تا آنجايى كه يونس قرار داشتسه روز راه بود.علاوه بر اين مردم نينوى مردمى شرورو فاسد بودند، لذا اين ماموريتبر يونس گران آمد و از آنجايى كه بود به سوى"ترسيس"فراركرد كه آن نيز نام يكى ديگر از شهرهاى آن روز است.سپس به شهر" يافا"آمد كه هماكنون نيز"يافا"خوانده مىشود، در آنجا يك كشتى آماده يافت كه قصد داشتسرنشينانخود را به"ترسيس"ببرد، او هم اجرتى داد تا به"ترسيس"برود، همين كه سوار بر كشتىشد و كشتى به راه افتاد بادى سخت وزيدن گرفت و امواج دريا بلند و بسيار شد و كشتىمشرف به غرق گشت. پس ملاحان ترسيدند و مقدارى از بارهاى مسافرين را به دريا انداختند، تا كشتىسبك شود، در همين هنگام بود كه يونس در شكم كشتى به خواب خوش رفته بود.و صداىخرنايش بلند شده بود، رئيس كشتى وقتى او را ديد از در تعجب پرسيد: چه خبرت هست؟ كهدر چنين هنگامهاى به خواب رفتهاى، برخيز و معبودت را بخوان، بلكه ما را از اين مهلكهنجات بخشد، و ما در اين ورطه هلاك نشويم. بعضى از مسافرين به بعضى ديگر گفتند: بياييد قرعه بيندازيم تا معلوم شود اين شر ازجانب كيست، خود او را به دريا بيندازيم تا تنها او هلاك گردد، پس قرعه انداختند به ناميونس اصابت كرد، به او گفتند: مگر تو چه كردهاى كه قرعه به نام تو درآمد و تو اهل كجايىاز كجا مىآيى و به كجا مىروى و از چه تيرهاى هستى؟گفت: من بنده رب كه اله آسمانو خالق دريا و خشكى است، هستم، آنگاه جريان خود را براى آنان نقل كرد، آنها بسيارترسيدند و او را توبيخ كردند كه چرا فرار كردى و يك مشت مردم را در هلاكت گذاشتى؟! آنگاه گفتند: حالا به نظر شما چه كارى در حق تو بكنيم تا اين دريا آرام گيرد؟ گفت: بايد مرا به دريا بيندازيد تا آرام گيرد، چون من مىدانم تمامى ناآرامىهاى دريا به خاطر من است، مردم هر چه تلاش كردند تا شايد كشتى را به طرف خشكى برگردانند و بدونغرق شدن يونس از ورطه نجات يابند نشد، و ناگزير و به اصرار خود آن جناب او را به درياانداختند و كشتى در همان دم آرام گرفت. خداى تعالى به نهنگى دستور داد تا يونس را ببلعد، و يونس سه روز در شكم نهنگماند و در همان جا نماز خواند و به درگاه پروردگار خود استغاثه كرد.پس خداى سبحان بهنهنگ دستور داد تا به ساحل آيد، و يونس را در خشكى بيندازد، نهنگ چنين كرد، همين كهيونس در خشكى قرار گرفت، پروردگارش فرمود: برخيز و به طرف اهل نينوى برو و در بينآنان به بانگ بلند آنچه به تو گفتهام ابلاغ كن. يونس(ع)به طرف نينوى رفت و در بين اهلش فرياد زد: هان اى مردم!تاسه روز ديگر نينوى در زمين فرو مىرود، پس جمعى از مردان آن شهر به خدا ايمان آوردند،ندا دادند كه هان اى مردم، روزه بگيريد، و همگى لباس پشمينه پوشيدند، و چون خبر بهپادشاه رسيد، او هم از تختسلطنتخود برخاست و جامههاى سلطنتى را از خود كند و لباسكهنهاى پوشيده و روى خاكستر نشست و دستور داد مناديان ندا دهند كه هيچ انسان و حيوانىطعام و شراب نخورد و به سوى پروردگار ناله و فرياد سر دهند و از شر و ظلم برگردند و چونچنين كردند، خدا هم به ايشان رحم كرد، و عذاب نازل نشد. يونس(ع)ناراحتشد و عرضه داشت: الهى من هم از اين عذاب كه فراركردم، با اينكه از رحمت و رافت و صبر و توابيت تو خبر داشتم، پروردگارا پس جان مرابگير، كه ديگر مرگ از زندگى برايم بهتر است، خداى تعالى فرمود: اى يونس آيا جدا از اينكار خودت غصهدار شدى؟عرضه داشت: آرى، پروردگارا. پس يونس از شهر خارج شد، و در مقابل شهر نشست و در آنجا برايش سايبانى درستكردند در زير آن سايبان نشستببيند در شهر چه مىگذرد؟پس خداى تعالى به درختكدويى دستور داد بالاى سر يونس قرار بگير و بر او سايه بيفكن.يونس از اين جريان بسيارخوشنود شد ولى چيزى نگذشت كه به كرمى دستور داد تا ريشه كدو را بخورد و كدو را خشككند، كرم نيز كار خود را كرد باد سموم هم از طرفى ديگر برخاست، آفتاب هم به شدت تابيد،امر بر يونس(ع)دشوار شد، به حدى كه آرزوى مرگ كرد. خداى تعالى فرمود: اى يونس جدا از خشكيدن بوته كدو ناراحتشدى؟عرضهداشت: پروردگارا آرى سخت اندوهناك شدم.فرمود: آيا از خشك شدن يك بوته كدوناراحتشدى، با اينكه نه زحمت كاشتنش را كشيده بودى و نه زحمت آبيارىاش را بلكه خودش يك شبه روييد و يك شبه هم خشكيد، آنگاه انتظار دارى كه من بر مردم نينوى آنشهر بزرگ و آن جمعيتى كه بيش از دوازده ربوه مىشدند، ترحم نكنم؟و با اينكه مردمىنادان هستند، دست چپ و راستخود را تشخيص نمىدهند، آنان را و حيوانات بسيارى راكه دارند هلاك سازم؟ (4) . موارد اختلافى كه در اين نقل با ظواهر آيات قرآن هستبر خواننده پوشيده نيست، مثل اين نسبت كه به آنجناب داده كه از انجام رسالت الهى شانه خالى كرده و فرار كردهاست، و اينكه از برطرف شدن عذاب از قوم ناراحتشده، با اينكه از ايمان و توبه آنان خبرداشته، و چنين نسبتهايى را نمىتوان به انبياء(ع)داد. حال اگر بگويى نظير اين نسبتها در قرآن كريم آمده، در آيات همين داستان درسوره صافات نسبت"اباق"(فرار)به آنجناب داده و نيز او را"مغاضب"و خشمگين خوانده،و در سوره انبياء به وى اين نسبت را داده كه پنداشته خدا بر او دست نمىيابد. در پاسخ مىگوييم بين اين نسبتها و نسبتى كه در كتب عهدين به آنجناب دادهفرق است، آرى كتب مقدسه اهل كتاب يعنى عهد قديم و جديد سرشار از نسبت گناه و حتىگناهان كبيره و مهلكه به انبياء(ع)است، ديگر جا ندارد يك مفسر در اين مقامبرآيد كه نسبت معصيت را طورى توجيه كند كه از معصيتبيرون شود، به خلاف قرآن كريمكه ساحت انبيا را با صراحت منزه از معاصى و حتى گناهان صغيره مىداند، و يك مفسرچاره ندارد جز اينكه اگر به آيه و روايتى برخورد كه به وى چنين نسبتى از آن، مىآمد، آن راتوجيه كند، براى اينكه آياتى كه بر عصمت انبيا(ع)دلالت دارد، خود قرينهقطعى استبر اينكه ظاهر چنين آيه و روايتى مراد نيست، و بايد حمل بر خلاف ظاهرش شود،و به همين جهت در معناى كلمه"اذ ابق"و نيز در معناى"مغاضبا فظن ان لن نقدر..."بيانىآورديم كه ديديد هيچ منافاتى با عصمت انبيا(ع)نداشت و حاصل آن معنا اينبود كه گفتيم كلمات حكايتحال و ايهامى است كه: فعل يونس(ع)موهم آن بودو خلاصه يونس(ع)نه از انجام ماموريت فرار كرد و نه از برطرف شدن عذابخشمگين بود، ولى كارى كرد كه آن كار ايهامى به اين معانى داشت. 3- خداى تعالى در چند مورد از قرآن كريم يونس(ع)را ستايش كرده.و درسوره انبيا، آيه"88"او را از مؤمنين خوانده و در سوره القلم، آيه"50"فرموده: او را "اجتباء" كرده.و به خاطر داريد كه گفتيم: "اجتباء"به اين است كه خداوند بندهاى را خالص براىخود كند و نيز او را از صالحان خوانده، و در سوره انعام، آيه"87"در زمره انبياء شمرده، وفرموده: كه او را بر عالميان برترى داده، و او و ساير انبياء را به سوى صراط مستقيم هدايتكرده. بحث روايتى (رواياتى در ذيل آيات مربوط به داستان يونس(عليه السلام)) در كتاب فقيه از امام صادق(ع)روايت آورده كه فرمود: هيچ قومى در ميانخود قرعه نينداختند، و امر خود را به خدا واگذار نكردند، مگر آنكه آنچه حق بود از قرعه بيرونآمد.و نيز فرموده: چه حكمى بالاتر از حكم قرعه و عادلانهتر از آن است؟وقتى اشخاص امرخود را به خدا واگذارند، آيا اين خداى سبحان نيست كه مىفرمايد: " فساهم فكان منالمدحضين"؟ (5) . و در كتاب بحار از كتاب بصائر نقل كرده كه او به سند خود از"حبه عرنى"روايتكرده كه گفت: امير المؤمنين(ع)فرمود: خداى تعالى ولايت مرا بر همه اهلآسمانها و اهل زمين عرضه كرد، جمعى بدان اقرار و جمعى ديگر انكار كردند.يونس از آنانبود كه انكار كرد و خدا او را به همين سبب در شكم ماهى حبس نمود، تا سرانجام اقرارنمود (6) . مؤلف: در معناى اين روايت، روايات ديگرى نيز هست، و مراد از اين ولايت،ولايت كلى الهى است كه خود امير المؤمنين(صلوات الله عليه)اولين كسى است از اين امتكه فتح باب آن كرد و آن عبارت از آن است كه خدا قائم مقام بندهاى، در تدبير امر او گردد،و در نتيجه، آن بنده جز به سوى خدا توجه نكند، و جز خواستخدا را نخواهد و اين مقام را باپيمودن طريق عبوديتبه بنده مىدهند، طريقى كه بنده را به حدى مىرساند كه خالص براىخدا مىشود، و به غير از خدا، احدى از آن بنده سهم نمىبرد. و ظاهر عمل يونس(ع) - همان طور كه گفتيم - ظاهرى بود كه مرضى خدا نبود ونمىشد آن را به اراده خدا نسبت داد، و به همين جهتخدا او را مبتلا كرد، تا به ظلمى كه او به نفس خود كرد اعتراف كند آرى خداى سبحان منزه است از اراده مثل اين كارها. پسبلايا و محنتهايى كه اولياى خدا بدان مبتلا مىشوند، تربيتى است الهى كه خدا به وسيله آنبلايا، ايشان را تربيت مىكند و به حد كمال مىرساند و درجاتشان را بالا مىبرد، هر چندكه بعضى از آن بلايا جهات ديگر داشته باشند كه بتوان آن را مؤاخذه و عقاب ناميد، و اينخود معروف است كه گفتهاند: "البلاء للولاء - بلا لازمه ولايت و دوستى است". مؤيد اين معنا حديثى است كه صاحب كتاب علل به سند خود از ابى بصير آورده،كه گفت: به امام صادق(ع)عرضه داشتم: به چه علتخدا عذاب را از قوم يونسبرداشتبا اينكه تا بالاى سرشان آمد، و بر سرشان سايه افكند و اين معامله را با هيچ قومىديگر نكرد؟ در جواب فرمود: براى اينكه در علم خداى تعالى اين معنا بود كه به زودى عذاب را ازآنان برمىگرداند، به خاطر اينكه توبه مىكنند.و اگر اين جريان را به اطلاع يونس نرساند،براى اين بود كه يونس فارغ براى عبادت او باشد، و در شكم ماهى به مناجات با او بپردازد، ودر عوض مستوجب ثواب و كرامت او گردد (7) .
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر ۱۳۸۶ساعت 21:57 توسط کیهانی ثابت
|
|
||
|
|
|
|
|
از اینکه به وبلاگ من سر زدید سپاس گزارم
کیهانی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر ۱۳۸۶ساعت 21:46 توسط کیهانی ثابت
|
|
||