الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم كـيـهـا نــي
فـرهـنـگی اجـتمـاعـی اخـلاقـی

از عاجزترین مردم کسی است که نمی تواند دوست پیدا کند و از او عاجزتر کسی است که دوستش را از خود دور کند . حضرت علی (ع)

 

کلمه خستگی مفهوم ندارد ، تنها در فرهنگ ذکر شده است . آرتور بریوبون

عاقل آنچه را که نمی داند نمی گوید، ولی آنچه را که می گوید می داند.  ارسطو

 

هیچ وقت نمی توانید با مشت گره کرده دست کسی را به گرمی بفشارید .گاندی


تجربه نامی است که که همه افراد روی اشتباهات خود می گذارند.  اسکاروایلد


خوشبختی توپی است که وقتی می غلطد بدنبالش می رویم و وقتی توقف می کند به آن لگد می زنیم.  شاتو بریان

آزادى چیزى است شبیه سلامتى، این دو را تا از دست نداده ایم قدرشان را نمى شناسیم. ولتر

آزادى متعلق به یک نفر نیست، از برای همه است. هربرت اسپنسر

 

دنبال کسی نگرد که بتوانی با او زندگی کنی ، دنبال کسی باش که بدون او نتوانی زندگی کنی

 

 انسانى عاقل تر است، که مى داند عقلش کمتر است. سقراط

 

آفتاب به گیاهى حرارت مى دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد. تولستوى

 

یا چنان نمای که هستی ، یا چنان باش که می نمایی . بایزید بسطامی

 

آنان که گذشته را بخاطر نمى آورند محکوم به تکرار آنند. سانتایانا

 

پیران جهان دیده برای گفتگو  بهانه نمی آورند . اورود

 

آن قدر به تاریکى لعنت نفرستید یک شمع روشن کنید. فرانسیس بیکن

 

 هر که نیک نهاد و پاک منش و کوشا باشد ، به آنچه سزاوار است می رسد . بزرگمهر

 

آن کس که از اول مى داند به کجا مى رود خیلى دور نخواهد رفت. ناپلئون بناپارت

 

ازدواج کردن و ازدواج نکردن هر دو موجب پشیمانى است. سقراط

 

آن قدر شکست خورده ام تا راه شکست دادن را آموختم. ناپلئون

 

از موفقیت دیگران همان قدر خوشحال باش که از موفقیت خودت خشنود مى شوى.

کریستین لارسون

 

موفقیت یک درصد نبوغ و 99 درصد عرق ریختن است . ادیسون

 

از نشانه هاى جوانمردى این است که به دیگران احترام بگذاریم، حتى اگر فایده اى برایمان نداشته باشد. ویلیام میکپیس

 

از هزینه هاى کوچک غیر ضرورى بر حذر باش زیرا یک سوراخ کوچک موجب غرق شدن یک کشتى بزرگ مى شود. بنیامین فرانکلین

 

آن چه بار زندگى را بر دوش ما سنگین تر مى سازد، عموما زیاده روى در خود زندگى است. ژان ژاک روسو

 

به من بگو نگو ، نمی گویم ؛ اما نگو نفهم که من نمی توانم نفهمم ، من می فهمم . دکتر شریعتی

 

آینده، همان امید است.  اسپینوزا

 

احساس دل، بالاتر از منطق است. ژان ژاک روسو

 

خواندنی ها

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۸۶ساعت 19:6  توسط کیهانی ثابت  | 

یا لطیف

با سلام به شما دوستان عزیز زنده رود

ختمی دارای لعاب زیادی است این گیاه دارای مواد نشاسته ای، چربی، اسانس،

دی اکسید بنزوئیک اسید می باشد . ختمی از نظر طب قدیم ایران سرد و تر است.

و به طور کلی روی تمام اعضای بدن مخصوصا روده ها -ریه ها - معده -

خواص گل ختمی ملین و برطرف کننده یبوست و بیماری های تنفسی است .

سرفه های خشک را از بین می برد تب را پایین می آورد وناراحتی های دستگاه

ادرار را بر طرف می کند . قند خون را تنظیم می کند . برای رفع گلودرد جوشانده

گل ختمی را غرغره کنید .

توصیه : کسانی که سرد مزاج هستند باید ختمی را با عسل بخورند .ممکنه که باعث

پایین آمدن فشار خون شود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۸۶ساعت 20:38  توسط کیهانی ثابت  | 

سه چیز انسان را دست یابی به موفقیت باز می دارد

۱- همت کوتاه

۲-چاره اندیشی کم

۳-رای ونظر ضعیف

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد ۱۳۸۶ساعت 17:44  توسط کیهانی ثابت  | 

۱- استفاده از تجربه دیگران

۲- پند پذیری

۳-پذیرش مسئولیت وتلاش در حد توان

۴- میانه روی

۵- روحیه قوی

۶-آینده نگری

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد ۱۳۸۶ساعت 21:41  توسط کیهانی ثابت  | 

ولادت با سعادت امیر المومنین علی (ع) و روز پدر را بر تمام شیفتگان آن حضرت و تمامی شیعیان علی الخصوص پدران  تبریک می گویم
+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر ۱۳۸۶ساعت 13:42  توسط کیهانی ثابت  | 

‏سليمان و بلقيس


كشور سبأ


قبل از آن‏كه به سرگذشت سليمان با ملكه‏سبأ «بلقيس» بپردازيم،

مناسب است كه نظرى سريع و گذرا به جغرافياى كشور سبأ داشته باشيم.

سبأ منطقه‏اى است در يمن كه شهر مأرب در آن قرار دارد و مسافت بين آن تا صنعاء سه‏روز راه است.

 اين سرزمين به اين دليل به اين اسم ناميده شده كه محل سكونت فرزندان سبأ بن يشجُب

 بن يعرب ابن قحطان بود، و به اين جهت سبأ گفته شد، چون او نخستين پادشاه

عرب بود كه مردم را به اسارت گرفت(1) و أُسرا را وارد يمن نمود.

برخى از مورخين گفته‏اند كه او شهر سبأ و «سد مأرب»(2) را بنا نهاد و هنگامى كه سيل عِرَم،

 سد مأرب را ويران ساخت، مردم اين منطقه در سرزمين‏هاى ديگر پراكنده شده و هر دسته‏اى به سمتى رفتند،

 و عرب، پراكندگى آنها را ضرب‏المثل قرار داده و گفته است: «ذَهَب القومُ اَيدى سَبأ؛(3) مردم چون قوم سبأ پراكنده شدند».

در تورات از سرزمين سبأ به «شبأ» ياد شده است. آن سامان، مركز بازرگانى مهمّى بوده

 و بازرگانان آنها با عبرانيان داد و ستد داشته‏اند و به ثروت و ذخاير طلا، مشهور(4) بوده است. ونيز

 در تورات داستان ديدار ملكه سبأ، بلقيس با سليمان نقل شده است كه بلقيس با كاروانى بسيار

 با شكوه و با شترانى پر بار از عطريات و زر و سيم و سنگ‏هاى گرانبها و قيمتى كه

 براى سليمان(ع) با خود همراه داشت، در اورشليم، بر آن وارد حضرت شد.(5)

حبشيان براين عقيده‏اند كه خاندان مالكين، از سلاله سليمانند

 و همسر وى ملكه «شبأ» يعنى سبأ بود كه او را «ماقده» مى‏خواندند.(6)

قرآن سرگذشت ديدار ملكه سبأ را با سليمان(ع) عنوان كرده، بى‏آن‏كه نام ملكه را بيان‏كرده

 باشد، ولى مفسران گفته‏اند: نام وى بلقيس و از دختران خاندان تُبَّع بوده است.


گفتگوى سليمان و هدهد


قبلاً ياد آور شديم كه خداوند قدرتى به سليمان عنايت كرد كه زبان پرندگان را مى‏دانست،

 هدهد از جمله پرندگانى بود كه سليمان آنها را تربيت كرده و با آنها به زبان خاص خودشان سخن مى‏گفت.

روزى سليمان از وضعيت هدهد جويا شد، ولى او را نيافت و گفت: چرا هدهد را ميان پرندگان نمى‏بينم؟

 آيا هم اكنون كه از او جويا شدم، ناپيداست يا قبلاً كه من در جريان نبودم غايب گشته است؟

 از اين گذشته، چگونه بدون اطلاع من رفته است؟ آثار خشم و نگرانى در چهره سليمان هويدا شد

 و تصميم گرفت هدهد را با كندن پرها و يا زندانى كردن در قفس و يا كشتن كيفر دهد و كيفر، به تناسب

 گناه او بستگى داشت و اگر دليلى واضح و روشن بياورد كه بيانگر عذر او در آن غيبت باشد، از او بگذرد.

غيبت هدهد چندان طول نكشيد، بلكه پس از مدتى كوتاه نزد سليمان بازگشت و بدو گفت: من

 از ماجرايى اطلاع يافتم كه تو از آن بى خبرى؛ از كشور سبأ نزد شما برمى‏گردم و خبرى دقيق برايت دارم.

 در آن كشور بانويى را ديدم كه بر آن حكمفرمايى مى‏كرد و از تمام وسايل و ابزارقدرت و انواع نعمت‏ها

 برخوردار بود، و تختى بزرگ و زرين داشت كه به انواع جواهرات آراسته بود، ولى با وجود نعمت‏هايى

 كه خدا به مردم آن كشور ارزانى داشته بود، نعمت‏هاى خدا را سپاس نمى‏گفتند و بدو ايمان نياورده

 و وى را پرستش نمى‏كردند، بلكه خورشيد را مى‏پرستيدند و به جاى خدا بر آن سجده مى‏كردند.

 شيطان آنها را فريب داده بود و دل‏هاى آنها را از راه مستقيم منحرف ساخته بود، آنان به پرستش

 خداى يگانه رهنمون نشده بودند؛ زيرا شيطان آنها را فريفته بود و از سجده بر خدايى كه تنها وى

 سزاوار پرستش است باز داشته است، چه اين‏كه همان خداى يگانه است كه گياهان نهان شده

در زمين را مى‏روياند و هم اوست كه از آسمان باران مى‏فرستد و به نيت‏هايى كه در سينه‏هاست

 و اعمالى كه از انسان سر مى‏زند واقف و آگاه است. او خدايى است كه جز او معبودى نيست و او پروردگارعرش با عظم

ت و ملك بى‏نهايت است، و آن‏گاه كه هدهد سخن خود را به پايان رساند، سليمان بدو پاسخ داد:

 به زودى در مورد مطلبى كه گفتى تحقيق و بررسى خواهيم كرد تا مشخص شود آيا صادقانه سخن

 مى‏گويى يا به دروغ. و بر مبناى حقايقى كه روشن شود، درباره تو حكم و داورى خواهيم كرد:

وَتَفَقَّدَ الطَّيْرَ فَقالَ مالِىَ لا أَرى‏ الهُدْهُدَ أَمْ كانَ مِنَ الغائِبِينَ * لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَدِيداً

 أَوْ لَأَذبَحَنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَنِّى بِسُلْطانٍ مُبِينٍ * فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ فَقالَ أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ وَجِئْتُكَ

 مِنْ سَبَاً بِنَبَاً يَقِينٍ * إِنِّى وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَأُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَى‏ءٍ وَلَها عَرْشٌ عَظِيمٌ *

 وَجَدْتُها وَقَوْمَها يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ فَهُمْ لا يَهْتَدُونَ *

 أَلّا يَسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِى يُخْرِجُ الخَب‏ءَ فِى السَّمواتِ وَالأَرْضِ وَيَعْلَمُ ما تُخْفُونَ وَما تُعْلِنُونَ *

 اللَّهُ لا إِلهَ إِلّا هُوَ رَبُّ العَرْشِ العَظِيمِ * قالَ سَنَنْظُرُ أَصَدَقْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الكاذِبِينَ؛(7)

و سليمان جوياى وضعيت مرغان شد، گفت: هدهد كجا رفت كه آن را نمى‏بينم يا اين‏كه بى‏اجازه

 من غيبت كرده است؟ او را به عذابى سخت كيفر دهم و يا سرش از تن جدا سازم، و يا اين‏كه براى

 غيبت خود دليلى روشن بياورد. ديرى نپاييد و هدهد حاضرشد و گفت: من از ماجرايى كه تو از آن

 آگاه نيستى، اطلاع يافتم و از شهر سبأ خبرى مطمئن برايت آورده‏ام. در آنجا زنى را ديدم كه بر مردم

 حكمرانى مى‏كرد و هرگونه مكنت و نعمت بدو عطا شده بود وتختى بزرگ داشت و ديدم آنها به جاى

 خدا خورشيد را مى‏پرستيدند و شيطان اعمال آنها را در نظرشان زيبا جلوه داده و از راه خدا باز داشته

بود كه هرگز روى هدايت نبينند، و خدايى را كه هر نهان را در آسمان‏ها و زمين به عرصه ظهور آورده نپرستند

 و خداوند بر آشكار و نهان شما آگاه است. خدايى كه جز او معبودى نيست، پروردگار عرش

 با عظمت است، سليمان گفت: تا ببينم راست مى‏گويى يا دروغ.


نامه سليمان به بلقيس


براى اين‏كه حقيقتِ گفته هدهد روشن شود، سليمان به آن نامه‏اى سپرد و فرمان داد آن رانزد بلقيس

 بيفكند و سفارش نمود كه مراقب او و قومش بوده و به سخنانى كه در موردنامه رد و بدل مى‏كنند

 گوش فرا دهد. هدهد به پرواز در آمد و نامه سليمان را به‏كشور سبأ برد و مقابل بلقيس افكند.

 بلقيس نامه را برگرفت و آن را گشود و مطالب‏آن‏راخواند و سپس سران وبزرگان مملكت خويش را گرد آورده

 وبدان‏ها گفت: اى‏قوم، اين نامه از سليمان پادشاه به من رسيده و متن آن چنين است: بسم الله الرحمن‏الرحيم؛

 بر من تكبر نورزيده و با گردن نهادن به دستور من، با حالت خضوع وخشوع براى خداوند نزد من آييد.

 پس از آن‏كه بلقيس نامه را خواند، سخن خود را متوجه درباريان‏اطراف خود كرد و نسبت به موضوع

 اين نامه با آنها به مشورت پرداخت و بدانان گفت: در اين امرمهم نظر دهيد چه كنم؛ زيرا در اين ارتباط،

من قضاوتى نمى‏كنم و جز با مشورت شما دستورى صادر نمى‏كنم. حاضران به وى پاسخ دادند: ما

 از توان و قدرت فوق‏العاده و نيروى فراوانى برخورداريم و براى نبرد آمادگى كامل داريم و تصميم

 را به شما وامى‏گذاريم، هر گونه كه دستور دادى فرمان خواهيم برد. اين آيات قرآن

اشاره به همين موضوع دارد:

إِذهَبْ بِكِتابِى هذا فَأَلْقِهْ إِلَيْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانْظُرْ ماذا يَرْجِعُونَ * قالَتْ يا أَيُّها المَلَأُ إِنِّى

 أُلْقِىَ إِلَىَّ كِتابٌ كَرِيمٌ * إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَإِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ * أَلّا تَعْلُوا عَلَىَّ وَأْتُونِى

 مُسْلِمِينَ * قالَتْ يا أَيُّها المَلَأُ أَفْتُونِى فِى أَمْرِى ما كُنْتُ قاطِعَةً أَمْراً حَتّى‏ تَشْهَدُونِ*

 قالُوا نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ وَأُولُوا بَأْسٍ شَدِيدٍ وَالأَمْرُ إِلَيْكِ فَانْظُرِى ماذا تَأْمُرِينَ؛(8)

اين نامه مرا ببر و نزدشان بيفكن و بازگرد و ببين چه پاسخ مى‏دهند. بلقيس به درباريان گفت: نامه

 بزرگى به من رسيده است. اين نامه از ناحيه سليمان و عنوان آن به نام خداوند بخشنده مهربان است.

 او نوشته، بر من برترى نجوييد و تسليم امر من شويد. به سران قوم خود گفت: به كار من رأى دهيد،

 من بدون مشورت و حضور شما به كارى تصميم نگرفته‏ام. گفتند: ما صاحب قدرت و نيرومنديم،

 اختيار با شماست، هر گونه مى‏خواهى تصميم بگير و دستور بده.


پاسخ بلقيس


بلقيس احساس كرد كه قوم او به جنگ تمايل دارند، او بانويى عاقل و انديشمند ودورانديش بود، لذا

 خواست زيان و خسارت‏هاى جنگ را به ويژه بر طرفى كه شكست بخورد، براى آنان روشن سازد، از

 اين رو به آنان گفت: هر گاه پادشاهان براى جنگ و نبرد وارد كشورى شوند آن را ويران ساخته

و هر آنچه در آنجا هست از بين مى‏برند و به مردم آن سامان اهانت روا مى‏دارند، بنابراين اگر آنان

 بر ما پيروز شوند، اين گونه با ما رفتار خواهند كرد و سپس نظريه خود را ابراز داشته و گفت: من

 تصميم دارم فرستادگانى همراه با هدايايى ارزشمند نزد سليمان و قوم او بفرستم و منتظر تأثير هدايا

در دل آنان باشم؛ زيرا رسم پادشاهان براين است كه هدايا در دل آنها تأثير نكويى دارد و به خاطر آن،

 با كسانى كه هدايا را فرستاده‏اند با نرمى و ملايمت رفتار كرده و دست ازجنگ برمى دارند، اگر سليمان

 اين هدايا را بپذيرد مشخص مى‏شود كه او پادشاه است و به آنچه پادشاهان خرسند مى‏شوند، شادمان

 مى‏گردد و اگر پيامبر باشد آنها را پذيرا نشده، مگر در صورتى كه ما به آيين او در آييم. از سويى

 فرستادگان ما با اخبار دقيقى كه از قدرت و توان او كسب مى‏كنند نزد من باز خواهند گشت.


هيئت اعزامى بلقيس رهسپار فلسطين شده و هدايا را با خود نزد سليمان بردند. اين گروه وقتى

 به آن سامان رسيدند، مملكتى بزرگ و پهناور و كاخ‏هاى باشكوه و لشكرى انبوه ملاحظه كردند كه

 كشور سبأ در برابر آن ناچيز بود، هنگامى كه فرستادگان بلقيس به دربار سليمان بار يافتند، هديه

 بلقيس را به او تقديم داشتند، ولى سليمان آن را نپذيرفت؛ زيرا وى به طمع مال و دارايى و هديه، نامه

 نفرستاده بود، بلكه از بلقيس خواسته بود نزد او بيايد تا به خدا ايمان آورده و از دين و آيين او پيروى

 كند و دست از پرستش خورشيد بردارد، از اين رو سليمان فرستادگان را مخاطب ساخت و فرمود: آيا

براى من مال به هديه آورده‏ايد، حال آن‏كه خداوند بهتر از اموالى كه به شما داده به من عنايت

 كرده است؟ چنان كه به من ملك وسلطنت بخشيد و جن و انس و باد و پرندگان را مسخّر من گرداند

 و به من نبوّت و پيامبرى عطا كرد، لذا من طمعى در مال ندارم، بلكه خواهان هدايت شما هستم، از

 آنجا كه شما علاقه‏مند به دنيا بوده و از آن لذّت مى‏بريد، از هدايايى كه به شما داده مى‏شود، خرسند

 مى‏گرديد و سپس رئيس فرستادگان را مورد خطاب قرار داد و گفت: نزد قوم خود بازگرد وهديه آنا

ن را بدان‏ها برگردان و آنچه درباره مملكت و قدرت و توان ما و پرستشى كه براى خدا انجام مى‏دهيم

 مشاهده كردى، به اطلاع آنان برسان، اگر فرمان برده و ايمان آوردند كه نجات يافته‏اند و اگر بر كفر

 خود باقى بمانند، به خدا سوگند با سپاهى گران به نبرد آنان خواهم آمد كه توان مقاومت در برابر آن

 را نداشته باشند و آنها را از شهر سبأ به صورت اسيران و بردگان، خوار و ذليلانه بيرون خواهم راند. خداى متعال فرمود:

قالَتْ إِنَّ المُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً وَكَذلِكَ يَفْعَلُونَ * وَإِنِّى مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِمْ

 بِهَدِيَّةٍ فَناظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ المَرْسَلُونَ * فَلَمّا جاءَ سُلَيْمانَ قالَ أَتُمِدُّونَنِ بِمالٍ فَما آتانِىَ اللَّهُ خَيْرٌ مِمّا

 آتاكُمْ بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ * إِرْجِعْ إِلَيْهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها وَلَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْها أَذِلَّةً وَهُمْ صاغِرُونَ؛(9)

بلقيس گفت: هرگاه پادشاهان وارد شهرى شوند و آن را به تباهى كشانده و مردم عزتمند

 آن سامان را به ذلت و خوارى مى‏كشند، و رسم آنها اين است. و اينك من هديه‏اى برايشان

 مى‏فرستم تا ببينم فرستادگان چه پيامى خواهند آورد. وقتى فرستادگان نزد سليمان آمدند، سليمان

بدان‏ها گفت: آيا مى‏خواهيد با مال مرا يارى كنيد، آنچه خدا به من عنايت كرده برتر از چيزهايى است

 كه به شما داده، بلكه شما هستيد كه بدين هدايا شاد مى‏گرديد، به سوى آنان باز گرديد و بگوييد

 با سپاهى گران به جنگ آنان خواهم آمد كه توان برابرى با آن را ندارند و آنها را با ذلت و خوارى از آن شهر بيرون خواهم راند.


تخت بلقيس


فرستادگان بلقيس بازگشتند و ملكه خود را در جريان مشاهداتى كه از قدرت و شوكت سليمان

 و نپذيرفتن هدايا داشتند، قرار دادند و تأكيد كردند كه سليمان سوگند ياد نموده و تهديد كرده است

در صورتى كه از حضور در كشور وى خوددارى كنيد به نبردتان خواهد آمد، اينجا بود كه بلقيس دانست

 سليمان، پيامبر و فرستاده خداست و در تهديد خود صادقانه عمل خواهد كرد و توان مخالفت دستور او

را ندارد. از اين رو همراه با اشراف و بزرگان قوم خود به تدارك ساز و برگ حركت به سوى وى پرداخت.

سليمان متوجه شد كه بلقيس به سوى او مى‏آيد، لذا خواست برخى از نعمت‏هايى را كه خداوند

 به عنوان معجزه به او عنايت كرده بود به بلقيس ارائه دهد تا دليلى بر نبوّت و پيامبرى او باشد.

 از اين رو، به جنّيانى كه پيرامون او بودند گفت: كدام يك از شما مى‏تواند تخت بلقيس را قبل از

 آن‏كه با قومش نزد من آمده و ايمان آورند، پيش من حاضر كند تا آنان قدرت خدايى را كه آنها

 را به پرستش او فراخواندم در برابر خود مشاهده كنند. ديوى ازجنّيان گفت: قبل از اين‏كه از

 جايگاه قضاوت و داورى خويش برخيزى - سليمان هر روز صبح تا ظهر براى داورى

 ميان مردم بر كرسى قضاوت تكيه مى‏زد - آن را نزد تو خواهم آورد.

ديو اضافه كرد كه توان حمل آن تخته را داشته، و نسبت به جواهراتى كه در آن وجود دارد، امين خواهد

 بود، ولى يكى از فرشتگانى(10) كه خداوند آنان را حاميان سليمان قرار داده بود و از علوم كتب آسمانى

 بهره‏اى داشت، اعلام نمود كه، من سريع‏تر ازيك چشم به هم زدن آن را نزد تو خواهم آورد و تخت را

 در برابر سليمان گذاشت، وقتى سليمان تخت را در جايگاه خود ديد گفت: اين نصر و پيروزى در حاضر كردن

 تخت، از الطاف خداوند بزرگ من است تا مرا بيازمايد كه او را بر نعمت‏هايش سپاس مى‏گويم يا كفران

 نعمت‏هاى وى مى‏كنم، ولى من خدا را بر نعمت‏هايش سپاسگزارم و فايده شكر به شكرگزار برمى‏گردد؛ زيراشكر

 نعمت، نعمت را فزونى و دوام مى‏بخشد و اگر كسى خدا را سپاس نگفت، پروردگارمن از بندگانش بى‏نياز

 بوده و كريم و بخشنده است و بر تمام آفريده‏هاى خود لطف و احسان دارد:

قالَ يا أَيُّها المَلَأُ أَيُّكُمْ يَأْتِينِى بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِى مُسْلِمِينَ * قالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الجِنِّ أَنَا آتِيكَ

 بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ وَإِنِّى عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ * قالَ الَّذِى عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الكِتابِ أَنَا آتِيكَ

 بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمّا رَآهُ مُسْتَقِرّاً عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّى لِيَبْلُوَنِى

 أَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَمَنْ شَكَرَ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّى غَنِىٌّ كَرِيمٌ؛(11)

و گفت: اى حضّار، كدام يك از شما تخت او را قبل از اين‏كه با تسليم نزد من آيند، برايم مى‏آورد.

 ديوى از جنّيان گفت: قبل از آن‏كه از جاى خود به پا خيزى آن را برايت خواهم آورد، و من توان اين

 كار را داشته و امانت‏دار هستم. شخصى كه بهره‏اى از علم كتاب داشت گفت: قبل از اين‏كه چشم

 خود برهم زنى تخت را پيش رويت قرار خواهم داد. وقتى سليمان تخت را در برابر خود ديد، گفت: اين

 از لطف الهى است تا مرا بيازمايد كه سپاس او مى‏گويم يا كفران نعمتش مى‏كنم. هر كس خدا را

 سپاس گويد به سود خويش سپاس گفته و آن كس كه كفران نعمت ورزد، پروردگارم از همه بى‏نياز بوده و

 كريم و بخشنده است.


بلقيس و شناخت تخت


سليمان به مأمورانش دستور داد تا ظاهر تخت را مقدارى تغييردهند و بدين وسيله ببينند آيا

بلقيس وقتى تخت را بدو ارائه دادند و با دقت در آن نگريست، تشخيص مى‏دهد كه تخت سلطنتى

 اوست يا نه؟ زمانى كه بلقيس وارد شد تختش را بدو ارائه دادند و او با حالتى از حيرت و شكّ و ترديد

 در برابرتخت درنگ كرد؛ زيرا نشانه‏هاى تخت حاكى از آن بود كه تخت از آنِ اوست، بدو گفته شد: آيا

 تختى كه ملاحظه مى‏كنى، شبيه همان تختى است كه آن‏را در كشورت رها كرده‏اى؟ پاسخ داد: گويى همان است،

 و پس از دقت فراوان مطمئن شد كه تخت خودِ اوست و آوردن آن تخت قبل از حضور وى يكى از معجزات سليمان

بوده، به ويژه كه درهاى كاخ او بسته بوده است. در اين هنگام به سليمان گفت: ما قبل از اين معجزه به

 واسطه امورى كه از هدهد مشاهده كرديم و نشانه‏هاى دال بر پيامبرى شما را، كه از زبان فرستادگان

 خود شنيديم، به قدرت خداوند و صحت پيامبرى شما آگاهى پيدا كرده و از همان زمان ايمان آورده بوديم،

 ولى از آنجايى كه ميان مردمى كافر پيشه زندگى مى‏كرديم، نتوانستيم ايمان خود را ابراز و اعلان

 كنيم و همين سبب شد كه آن را كتمان نموده تا زمانى كه به پيشگاه تو در آييم:

قالَ نَكِّرُوا لَها عَرْشَها نَنْظُرْ أَتَهْتَدِى أَمْ تَكُونُ مِنَ الَّذِينَ لا يَهْتَدُونَ * فَلَمّا جاءَتْ قِيلَ أَهكَذا عَرْشُكِ قالَتْ كَأَنَّهُ

هُوَ وَأُوتِينا العِلْمَ مِنْ قَبْلِها وَكُنّا مُسْلِمِينَ * وَصَدَّها ما كانَتْ تَعْبُدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنَّها كانَتْ مِنْ قَوْمٍ كافِرِينَ؛(12)

گفت: تخت بلقيس را برايش تغيير شكل دهيد تا ببينيم، آيا آن را مى‏شناسد يا فردى است كه قدرت

 شناخت ندارد، سپس هنگامى كه بلقيس وارد شد بدو گفته شد: آيا تخت شما اين چنين بود

 وى اظهار داشت گويا همين گونه بود و ما قبل از اين، به امور آگاه بوده و تسليم امر خدا بوديم

 و سليمان او را از پرستش خورشيد بازداشته هرچند قبل از آن در زمره كافران بود.


بلقيس در كاخ سليمان


سليمان براى اين‏كه شكوه و عظمت شيوه‏هاى مهندسى را كه در ساختن كاخ‏ها به كار رفته

 بود به بلقيس نشان دهد. به صنعتگران ماهر و چيره‏دست دستور داد تا در منطقه‏اى خوش

 آب و هوا، كاخى از شيشه و بلور شفاف و صاف براى او بنا كردند و نهر آبى را از زير آن عبور دادند،

 به نحوى كه گويى بركه‏اى از آب به وجود آمده بود، و سپس سليمان در صدر آن بر تخت پادشاهى

 تكيه زد و نزد بلقيس فرستاد تا به دربار او راه يابد. به بلقيس گفته شد: براى ديدار با سليمان وارد

 كاخ شو. بلقيس با مشاهده اين كاخ، وجودش را اضطراب فراگرفت و تصور كرد كاخ را آب فراگرفته است،

 لذا پوشش پاى خود را بالا زد تا لباسش در اثر تماس با آب مرطوب نشود و وارد كاخ شد، سليمان

در اين هنگام كه مى‏خواست به او اطمينان خاطر داده و ازاضطراب وى بكاهد، بدو گفت: اين كاخ

 از شيشه و بلور شفاف ساخته شده است و بلقيس چنان منظره‏اى را تا آن زمان نديده بود،

 بلقيس كه آن همه مورد احترام سليمان قرار گرفت و به واقعيتى كه بر او پوشيده بود پى برد، لذا

 به پيشگاه خداوند عرضه داشت: پروردگارا، من با پرستش خورشيد بر خود ظلم و ستم

روا داشتم، اى خداى جهانيان، اينك همراه با سليمان

در برابر عظمت تو كُرنش مى‏كنم؛ زيرا تنها تو شايسته پرستشى:

قِيلَ لَها ادْخُلِى الصَّرْحَ فَلَمّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَكَشَفَتْ عَنْ ساقَيْها قالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوارِيرَ

 قالَتْ رَبِّ إِنِّى ظَلَمْتُ نَفْسِى وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ لِلَّهِ رَبِّ العالَمِينَ؛(13)

به بلقيس گفته شد وارد كاخ شو، وقتى او كاخ را نگريست تصور كرد آبگيرى است، لذا جامه از ساق

 پاهاى خود برگرفت، سليمان بدو گفت: اين كاخى است كه از آبگينه شفاف ساخته شده، بلقيس عرضه

 داشت: پروردگارا، من به خويشتن ستم روا داشتم و اينك با پيامبر تو سليمان تسليم پروردگار عالميان گرديدم.


مرگ سليمان


قرآن ماجراى مرگ سليمان(ع) را اين گونه بيان مى‏كند:

فَلَمّا قَضَيْنا عَلَيْهِ الْمَوْتَ ما دَلَّهُمْ عَلى‏ مَوْتِهِ إِلّا دابَّةُ الأَرْضِ تَأْكُلُ مِنْسَأَتَهُ فَلَمّا

خَرَّ تَبَيَّنَتِ الجِنُّ أَنْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ الْغَيْبَ ما لَبِثُوا فِى العَذابِ المُهِينِ؛(14)

و آن‏گاه كه مرگ را براى سليمان مقدر كرديم، موريانه‏اى كه عصاى او را خورده بود آنها را بر مردن سليمان

 راهنمايى كرد و زمانى كه بدن سليمان فرو افتاد، پريان دريافتند كه اگر اسرار غيب را مى‏دانستند

 در عذاب ذلّت و خوارى باقى نمى‏ماندند.

مفسران در تفسير اين آيه شريفه قرآن، نظريات گوناگون دارند كه برخى از آنها دور از عقل و انديشه است،

 ولى آنچه منطقى به نظر مى‏رسد مطلبى است كه عبدالوهاب نجار آن را نقل كرده است. وى

 مى‏گويد: سليمان(ع) ازدنيا رفت و مرگ او براى جنّيان به صورت معمّايى در آمد، ولى انسان‏ها

در جريان امر بودند، پيكر او مدفون گشت و دورانش به سر آمد و پسرش به جاى او به پادشاهى رسيد،

 ولى جنّيان در منطقه‏اى دوردست به نام «تُدمَر» وجود داشتند كه دست از كار نكشيده و از بيم كيفر

 سليمان هم‏چنان به كار ادامه مى‏دادند، پس از مدتى يكى ازجنّيان

 با ديدن

 عصاي

 سليمان

 كه به

 زمين افتاده بود، از مرگ آن حضرت اطلاع حاصل كرد، عصاa= "#025">(15) و گفته شده كه سليمان در محراب عبادتِ خويش در حالى

 كه نشسته و بر عصاى

 خود

 تكيه زده بود، مرگش فرا رسيد. موريانه مشغول خوردن عصا شد و بخشى از آن را خورد،

 لذا قسمتى را كه موريانه خورده بود فرو ريخت و توازن آن به هم‏خورد و بدن سليمان برزمين افتاد

 و مشخص شد كه آن حضرت از دنيا رفته است. خانواده‏اش آمده و وى را به خاك سپردند و پس

 از بررسى دريافتند كه مرگ سليمان به تازگى اتفاق افتاده است. پريان كه به كارهاى دشوارى

 گمارده شده بودند، با مشاهده مرگ سليمان(ع) دريافتند كه اگر غيب مى‏دانستند در فاصله

 مرگ سليمان در صورت آگاهى از آن، در رنج و عذاب كار باقى نمى‏ماندند. آنچه به نظر مى‏رسد

 اين است كه هرگاه سليمان(ع) وارد محراب عبادت خويش مى‏شده و براى راز و نياز و عبادت

 خداى خود خلوت مى‏كرده است، كسى بدون اجازه، حقّ ورود بر او را نداشته است،

 و ظاهراً مدت غيبت آن حضرت به طول انجاميده تا اين‏كه ماجراى مرگ وى روشن شده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر ۱۳۸۶ساعت 22:3  توسط کیهانی ثابت  | 

داستان حضرت محمد (ص) : ازدواج با خديجه و ماجراهاي بعد از آن داستان حضرت يونس(ع) كتاب: ترجمه الميزان ج 17 ص 251 نويسنده: علامه طباطبايى 1- قرآن كريم از سرگذشت اين پيامبر و قوم او جز قسمتى را متعرض نشده.در سوره صافات اين مقدار را متعرض شده كه آن جناب به سوى قومى فرستاده شد و از بين مردم فراركرده و به كشتى سوار شد و در آخر نهنگ او را بلعيد.و سپس نجات داده شده و بار ديگر به‏سوى آن قوم فرستاده شد و مردم به وى ايمان آوردند.اينك آيات آن سوره از نظر خواننده مى‏گذرد. "و ان يونس لمن المرسلين اذ ابق الى الفلك المشحون فساهم فكان من المدحضين‏فالتقمه الحوت و هو مليم فلو لا انه كان من المسبحين للبث فى بطنه الى يوم يبعثون فنبذناه‏بالعراء و هو سقيم و انبتنا عليه شجرة من يقطين و ارسلناه الى مائة الف او يزيدون فامنوافمتعناهم الى حين". و در سوره انبياء متعرض تسبيح‏گويى او در شكم ماهى شده كه علت نجاتش از آن‏بليه شد، مى‏فرمايد: "و ذا النون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه فنادى فى الظلمات ان‏لا اله الا انت‏سبحانك انى كنت من الظالمين فاستجبنا له و نجيناه من الغم و كذلك ننجى‏المؤمنين" (1) . و در سوره قلم متعرض ناله اندوهگين او در شكم ماهى شده و سپس بيرون شدنش ورسيدن به مقام اجتباء را آورده، مى‏فرمايد: "فاصبر لحكم ربك و لا تكن كصاحب الحوت اذنادى و هو مكظوم لو لا ان تداركه نعمة من ربه لنبذ بالعراء و هو مذموم فاجتباه ربه فجعله من‏الصالحين" (2) . و در سوره يونس متعرض ايمان آوردن قومش و بر طرف شدن عذاب از ايشان شده،مى‏فرمايد: "فلو لا كانت قرية آمنت فنفعها ايمانها الا قوم يونس لما آمنوا كشفنا عنهم عذاب‏الخزى فى الحيوة الدنيا و متعناهم الى حين" (3) . خلاصه آنچه از مجموع آيات قرآنى استفاده مى‏شود، با كمك قرائن موجود در اطراف‏اين داستان اين است كه: يونس(ع)يكى از پيامبران بوده كه خدا وى را به سوى‏مردمى گسيل داشته كه جمعيت‏بسيارى بوده‏اند، يعنى آمارشان از صد هزار نفر تجاوز مى‏كرده‏و آن قوم دعوت وى را اجابت نكردند و به غير از تكذيب عكس العملى نشان ندادند، تا آنكه‏عذابى كه يونس(ع)با آن تهديدشان مى‏كرد فرا رسيد.و يونس(ع) خودش از ميان قوم بيرون رفت. همين كه عذاب نزديك ايشان رسيد و با چشم خود آن را ديدند، همگى به خدا ايمان‏آورده و توبه كردند خدا هم آن عذاب را كه در دنيا خوارشان مى‏ساخت، از ايشان برداشت. و اما يونس(ع)وقتى خبردار شد كه آن عذابى كه خبر داده بود از ايشان‏برداشته شده، و گويا متوجه نشده كه قوم او ايمان آورده و توبه كرده‏اند، لذا ديگر به سوى‏ايشان برنگشت در حالى كه از آنان خشمگين و ناراحت‏بود.همچنان پيش رفت، در نتيجه‏ظاهر حالش حال كسى بود كه از خدا فرار مى‏كند و به عنوان قهر كردن از اينكه چرا خدا او رانزد اين مردم خوار كرد دور مى‏شود، و نيز در حالى مى‏رفت كه گمان مى‏كرد دست ما به اونمى‏رسد، پس سوار كشتى پر از جمعيت‏شد و رفت. در بين راه نهنگى بر سر راه كشتى آمد، چاره‏اى نديدند جز اينكه يك نفر را نزد آن‏بيندازند، تا سرگرم خوردن او شود و از سر راه كشتى به كنارى رود، به اين منظور قرعه انداختندو قرعه به نام يونس درآمد، او را در دريا انداختند، نهنگ او را بلعيد و كشتى نجات يافت. آنگاه خداى سبحان او را در شكم ماهى چند شبانه روز زنده نگه داشت، و حفظ كرديونس(ع) فهميد كه اين جريان يك بلا و آزمايشى است كه خدا وى را بدان مبتلاكرده و اين مؤاخذه‏اى است از خدا در برابر رفتارى كه او با قوم خود كرد، لذا از همان تاريكى‏شكم ماهى فريادش بلند شد به اينكه: "لا اله الا انت‏سبحانك انى كنت من الظالمين". خداى سبحان اين ناله او را پاسخ گفت و به نهنگ دستور داد تا يونس را بالاى آب وكنار دريا بيفكند.نهنگ چنين كرد.يونس وقتى به زمين افتاد مريض بود.خداى تعالى بوته‏كدويى بالاى سرش رويانيد، تا بر او سايه بيفكند.پس همين كه حالش جا آمد، و مثل‏اولش شد خدا او را به سوى قومش فرستاد، و قوم هم دعوت او را پذيرفتند و به وى ايمان‏آوردند، در نتيجه با اينكه اجلشان رسيده بود، خداوند تا يك مدت معين عمرشان داد. و رواياتى كه از طرق امامان اهل بيت(ع)در تفسير اين آيات وارد شده،با اينكه بسيار زياد است و نيز بعضى از رواياتى كه از طرق اهل سنت آمده، هر دو در ين‏قسمت‏شريكند كه بيش از آنچه از آيات استفاده مى‏شود چيزى ندارند، البته با مختصراختلافى كه در بعضى از خصوصيات دارند، و ما هم به همين جهت از نقل آنها صرف نظركرديم، هم به دليلى كه گفتيم و هم به اين دليل كه يك يك آن احاديث‏خبر واحدند و خبرواحد تنها در احكام حجت است، نه در مثال مقام ما كه مقام تاريخ و سرگذشت است، علاوه‏بر اين، وضع آن روايات طورى است كه اگر مراجعه كنى، خواهى ديد نمى‏توان خصوصيات‏آنها را به وسيله آيات قرآنى تصحيح كرد، حرفهايى دارد كه قابل تصحيح نيست. 2- داستان او از ديدگاه اهل كتاب 2- در اين فصل به سرگذشت آن جناب از ديدگاه اهل كتاب مى‏پردازيم، داستان‏يونس(ع) در چند جاى از عهد قديم به عنوان"يوناه بن امتاى"آمده و همچنين درچند جا از عهد جديد آمده كه در بعضى از موارد به داستان زندانى شدنش در شكم ماهى اشاره‏مى‏كند.و ليكن هيچ يك از آنها سرگذشت كامل يونس(ع)را نياورده‏اند. آلوسى در تفسير روح المعانى در داستان يونس(ع)از ديدگاه اهل كتاب‏مطالبى آورده كه بعضى از كتب اهل كتاب هم آن را تاييد مى‏كند. او نقل كرده كه: خداى تعالى يونس(ع)را امر فرمود تا براى دعوت اهل"نينوى" بدانجا رود."نينوى"يكى از شهرهاى بسيار بزرگ آشور بود كه در كنار دجله قرارداشت و تا آنجايى كه يونس قرار داشت‏سه روز راه بود.علاوه بر اين مردم نينوى مردمى شرورو فاسد بودند، لذا اين ماموريت‏بر يونس گران آمد و از آنجايى كه بود به سوى"ترسيس"فراركرد كه آن نيز نام يكى ديگر از شهرهاى آن روز است.سپس به شهر" يافا"آمد كه هم‏اكنون نيز"يافا"خوانده مى‏شود، در آنجا يك كشتى آماده يافت كه قصد داشت‏سرنشينان‏خود را به"ترسيس"ببرد، او هم اجرتى داد تا به"ترسيس"برود، همين كه سوار بر كشتى‏شد و كشتى به راه افتاد بادى سخت وزيدن گرفت و امواج دريا بلند و بسيار شد و كشتى‏مشرف به غرق گشت. پس ملاحان ترسيدند و مقدارى از بارهاى مسافرين را به دريا انداختند، تا كشتى‏سبك شود، در همين هنگام بود كه يونس در شكم كشتى به خواب خوش رفته بود.و صداى‏خرنايش بلند شده بود، رئيس كشتى وقتى او را ديد از در تعجب پرسيد: چه خبرت هست؟ كه‏در چنين هنگامه‏اى به خواب رفته‏اى، برخيز و معبودت را بخوان، بلكه ما را از اين مهلكه‏نجات بخشد، و ما در اين ورطه هلاك نشويم. بعضى از مسافرين به بعضى ديگر گفتند: بياييد قرعه بيندازيم تا معلوم شود اين شر ازجانب كيست، خود او را به دريا بيندازيم تا تنها او هلاك گردد، پس قرعه انداختند به نام‏يونس اصابت كرد، به او گفتند: مگر تو چه كرده‏اى كه قرعه به نام تو درآمد و تو اهل كجايى‏از كجا مى‏آيى و به كجا مى‏روى و از چه تيره‏اى هستى؟گفت: من بنده رب كه اله آسمان‏و خالق دريا و خشكى است، هستم، آنگاه جريان خود را براى آنان نقل كرد، آنها بسيارترسيدند و او را توبيخ كردند كه چرا فرار كردى و يك مشت مردم را در هلاكت گذاشتى؟! آنگاه گفتند: حالا به نظر شما چه كارى در حق تو بكنيم تا اين دريا آرام گيرد؟ گفت: بايد مرا به دريا بيندازيد تا آرام گيرد، چون من مى‏دانم تمامى ناآرامى‏هاى دريا به خاطر من است، مردم هر چه تلاش كردند تا شايد كشتى را به طرف خشكى برگردانند و بدون‏غرق شدن يونس از ورطه نجات يابند نشد، و ناگزير و به اصرار خود آن جناب او را به درياانداختند و كشتى در همان دم آرام گرفت. خداى تعالى به نهنگى دستور داد تا يونس را ببلعد، و يونس سه روز در شكم نهنگ‏ماند و در همان جا نماز خواند و به درگاه پروردگار خود استغاثه كرد.پس خداى سبحان به‏نهنگ دستور داد تا به ساحل آيد، و يونس را در خشكى بيندازد، نهنگ چنين كرد، همين كه‏يونس در خشكى قرار گرفت، پروردگارش فرمود: برخيز و به طرف اهل نينوى برو و در بين‏آنان به بانگ بلند آنچه به تو گفته‏ام ابلاغ كن. يونس(ع)به طرف نينوى رفت و در بين اهلش فرياد زد: هان اى مردم!تاسه روز ديگر نينوى در زمين فرو مى‏رود، پس جمعى از مردان آن شهر به خدا ايمان آوردند،ندا دادند كه هان اى مردم، روزه بگيريد، و همگى لباس پشمينه پوشيدند، و چون خبر به‏پادشاه رسيد، او هم از تخت‏سلطنت‏خود برخاست و جامه‏هاى سلطنتى را از خود كند و لباس‏كهنه‏اى پوشيده و روى خاكستر نشست و دستور داد مناديان ندا دهند كه هيچ انسان و حيوانى‏طعام و شراب نخورد و به سوى پروردگار ناله و فرياد سر دهند و از شر و ظلم برگردند و چون‏چنين كردند، خدا هم به ايشان رحم كرد، و عذاب نازل نشد. يونس(ع)ناراحت‏شد و عرضه داشت: الهى من هم از اين عذاب كه فراركردم، با اينكه از رحمت و رافت و صبر و توابيت تو خبر داشتم، پروردگارا پس جان مرابگير، كه ديگر مرگ از زندگى برايم بهتر است، خداى تعالى فرمود: اى يونس آيا جدا از اين‏كار خودت غصه‏دار شدى؟عرضه داشت: آرى، پروردگارا. پس يونس از شهر خارج شد، و در مقابل شهر نشست و در آنجا برايش سايبانى درست‏كردند در زير آن سايبان نشست‏ببيند در شهر چه مى‏گذرد؟پس خداى تعالى به درخت‏كدويى دستور داد بالاى سر يونس قرار بگير و بر او سايه بيفكن.يونس از اين جريان بسيارخوشنود شد ولى چيزى نگذشت كه به كرمى دستور داد تا ريشه كدو را بخورد و كدو را خشك‏كند، كرم نيز كار خود را كرد باد سموم هم از طرفى ديگر برخاست، آفتاب هم به شدت تابيد،امر بر يونس(ع)دشوار شد، به حدى كه آرزوى مرگ كرد. خداى تعالى فرمود: اى يونس جدا از خشكيدن بوته كدو ناراحت‏شدى؟عرضه‏داشت: پروردگارا آرى سخت اندوهناك شدم.فرمود: آيا از خشك شدن يك بوته كدوناراحت‏شدى، با اينكه نه زحمت كاشتنش را كشيده بودى و نه زحمت آبيارى‏اش را بلكه خودش يك شبه روييد و يك شبه هم خشكيد، آنگاه انتظار دارى كه من بر مردم نينوى آن‏شهر بزرگ و آن جمعيتى كه بيش از دوازده ربوه مى‏شدند، ترحم نكنم؟و با اينكه مردمى‏نادان هستند، دست چپ و راست‏خود را تشخيص نمى‏دهند، آنان را و حيوانات بسيارى راكه دارند هلاك سازم؟ (4) . موارد اختلافى كه در اين نقل با ظواهر آيات قرآن هست‏بر خواننده پوشيده نيست، مثل اين نسبت كه به آنجناب داده كه از انجام رسالت الهى شانه خالى كرده و فرار كرده‏است، و اينكه از برطرف شدن عذاب از قوم ناراحت‏شده، با اينكه از ايمان و توبه آنان خبرداشته، و چنين نسبت‏هايى را نمى‏توان به انبياء(ع)داد. حال اگر بگويى نظير اين نسبت‏ها در قرآن كريم آمده، در آيات همين داستان درسوره صافات نسبت"اباق"(فرار)به آنجناب داده و نيز او را"مغاضب"و خشمگين خوانده،و در سوره انبياء به وى اين نسبت را داده كه پنداشته خدا بر او دست نمى‏يابد. در پاسخ مى‏گوييم بين اين نسبت‏ها و نسبتى كه در كتب عهدين به آنجناب داده‏فرق است، آرى كتب مقدسه اهل كتاب يعنى عهد قديم و جديد سرشار از نسبت گناه و حتى‏گناهان كبيره و مهلكه به انبياء(ع)است، ديگر جا ندارد يك مفسر در اين مقام‏برآيد كه نسبت معصيت را طورى توجيه كند كه از معصيت‏بيرون شود، به خلاف قرآن كريم‏كه ساحت انبيا را با صراحت منزه از معاصى و حتى گناهان صغيره مى‏داند، و يك مفسرچاره ندارد جز اينكه اگر به آيه و روايتى برخورد كه به وى چنين نسبتى از آن، مى‏آمد، آن راتوجيه كند، براى اينكه آياتى كه بر عصمت انبيا(ع)دلالت دارد، خود قرينه‏قطعى است‏بر اينكه ظاهر چنين آيه و روايتى مراد نيست، و بايد حمل بر خلاف ظاهرش شود،و به همين جهت در معناى كلمه"اذ ابق"و نيز در معناى"مغاضبا فظن ان لن نقدر..."بيانى‏آورديم كه ديديد هيچ منافاتى با عصمت انبيا(ع)نداشت و حاصل آن معنا اين‏بود كه گفتيم كلمات حكايت‏حال و ايهامى است كه: فعل يونس(ع)موهم آن بودو خلاصه يونس(ع)نه از انجام ماموريت فرار كرد و نه از برطرف شدن عذاب‏خشمگين بود، ولى كارى كرد كه آن كار ايهامى به اين معانى داشت. 3- خداى تعالى در چند مورد از قرآن كريم يونس(ع)را ستايش كرده.و درسوره انبيا، آيه"88"او را از مؤمنين خوانده و در سوره القلم، آيه"50"فرموده: او را "اجتباء" كرده.و به خاطر داريد كه گفتيم: "اجتباء"به اين است كه خداوند بنده‏اى را خالص براى‏خود كند و نيز او را از صالحان خوانده، و در سوره انعام، آيه"87"در زمره انبياء شمرده، وفرموده: كه او را بر عالميان برترى داده، و او و ساير انبياء را به سوى صراط مستقيم هدايت‏كرده. بحث روايتى (رواياتى در ذيل آيات مربوط به داستان يونس(عليه السلام)) در كتاب فقيه از امام صادق(ع)روايت آورده كه فرمود: هيچ قومى در ميان‏خود قرعه نينداختند، و امر خود را به خدا واگذار نكردند، مگر آنكه آنچه حق بود از قرعه بيرون‏آمد.و نيز فرموده: چه حكمى بالاتر از حكم قرعه و عادلانه‏تر از آن است؟وقتى اشخاص امرخود را به خدا واگذارند، آيا اين خداى سبحان نيست كه مى‏فرمايد: " فساهم فكان من‏المدحضين"؟ (5) . و در كتاب بحار از كتاب بصائر نقل كرده كه او به سند خود از"حبه عرنى"روايت‏كرده كه گفت: امير المؤمنين(ع)فرمود: خداى تعالى ولايت مرا بر همه اهل‏آسمانها و اهل زمين عرضه كرد، جمعى بدان اقرار و جمعى ديگر انكار كردند.يونس از آنان‏بود كه انكار كرد و خدا او را به همين سبب در شكم ماهى حبس نمود، تا سرانجام اقرارنمود (6) . مؤلف: در معناى اين روايت، روايات ديگرى نيز هست، و مراد از اين ولايت،ولايت كلى الهى است كه خود امير المؤمنين(صلوات الله عليه)اولين كسى است از اين امت‏كه فتح باب آن كرد و آن عبارت از آن است كه خدا قائم مقام بنده‏اى، در تدبير امر او گردد،و در نتيجه، آن بنده جز به سوى خدا توجه نكند، و جز خواست‏خدا را نخواهد و اين مقام را باپيمودن طريق عبوديت‏به بنده مى‏دهند، طريقى كه بنده را به حدى مى‏رساند كه خالص براى‏خدا مى‏شود، و به غير از خدا، احدى از آن بنده سهم نمى‏برد. و ظاهر عمل يونس(ع) - همان طور كه گفتيم - ظاهرى بود كه مرضى خدا نبود ونمى‏شد آن را به اراده خدا نسبت داد، و به همين جهت‏خدا او را مبتلا كرد، تا به ظلمى كه او به نفس خود كرد اعتراف كند آرى خداى سبحان منزه است از اراده مثل اين كارها. پس‏بلايا و محنت‏هايى كه اولياى خدا بدان مبتلا مى‏شوند، تربيتى است الهى كه خدا به وسيله آن‏بلايا، ايشان را تربيت مى‏كند و به حد كمال مى‏رساند و درجاتشان را بالا مى‏برد، هر چندكه بعضى از آن بلايا جهات ديگر داشته باشند كه بتوان آن را مؤاخذه و عقاب ناميد، و اين‏خود معروف است كه گفته‏اند: "البلاء للولاء - بلا لازمه ولايت و دوستى است". مؤيد اين معنا حديثى است كه صاحب كتاب علل به سند خود از ابى بصير آورده،كه گفت: به امام صادق(ع)عرضه داشتم: به چه علت‏خدا عذاب را از قوم يونس‏برداشت‏با اينكه تا بالاى سرشان آمد، و بر سرشان سايه افكند و اين معامله را با هيچ قومى‏ديگر نكرد؟ در جواب فرمود: براى اينكه در علم خداى تعالى اين معنا بود كه به زودى عذاب را ازآنان برمى‏گرداند، به خاطر اينكه توبه مى‏كنند.و اگر اين جريان را به اطلاع يونس نرساند،براى اين بود كه يونس فارغ براى عبادت او باشد، و در شكم ماهى به مناجات با او بپردازد، ودر عوض مستوجب ثواب و كرامت او گردد (7) .
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر ۱۳۸۶ساعت 21:57  توسط کیهانی ثابت  | 

از اینکه به وبلاگ من سر زدید سپاس گزارم

کیهانی

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر ۱۳۸۶ساعت 21:46  توسط کیهانی ثابت  |